eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
72 دنبال‌کننده
694 عکس
583 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ ツ
همه چيزو براش تعريف کردم و اونم گفت که ساعت 4:30 ميرن اونجا ..ماهم ساعت چهار اونجاييم تا ساعت پنج که
بيسيمي که کنار شونم بود رو برداشتم و دکمه رو گرفتم -همه گوش کنيد..هيچ کس نبايد بميره..تکرار ميکنم هيچکسي رو نبايد بکشيد دکمه رو رها کردم و دوباره به مرده نگاه کردم که اينبار ليزر روي شونش بود و چند لحظه بعد افتاد رو زمين چند بار شليک کردم و همشون هم خورد به هدف يکي از بچه ها داشت ميرفت داخل ساختمون و يه نفر هم هدفش گرفته بود همون دستي که اسلحه داخلش بود رو هدف گرفتم و شليک کردم متوجه يه نفر پشت سرم شدم تا خواستم عکس العملي نشون بدم اسلحه رو پشت سرم حس کردم سر جام خشک شدم و هيچ حرکتي نکردم در گيري پايين گرفته بود و بچه ها داشتن همه رو سوار ماشين ميکردن و به مقر منتقل ميکردن فکر کنم سر جمع که بخواي حساب کني فکرام حتي 2 دقيقه هم طول نکشيد که صداش منو از فکر کشيد بيرون و هل داد به سمته واقعيت -اسلحتو بنداز و دستتو بزار رو سرت..همه چي تمومه آقا پليسه لعنتي لعنتي لعنتي ...به حرفش گوش نکردم و اسلحه رو دو دستم نگه داشتم -کر بودي نشنيدي چي گفتم؟گفتم اسلحتو بنداز و دستات رو بيار بالا اسلحه رو بيشتر پشت سرم فشار داد اسلحه رو انداختم و دستام رو گذاشتم رو سرم با پاش زد پشت پام که با زانو افتادم رو زمين ..دستش رفت طرف کلاهمو و از سرم کشيدش ...از اين کارش عصباني شدم و به نفس نفس افتادم -هه چه پليس ترسويي ..مثلا سرگرديا آرمين:ببند دهنتو -وا چه بي ادب؟ آرمين:بسه ديگه اگه ميخواي بکشي همين الان بکش با دستش آروم زد تو سرم ..چشام ديگه از ايني که بود بزرگتر نميشد ..اين الان چيکار کرد؟ -آي خاک تو سرت مگه به خاله قول ندادي سالم برگردي؟ با سرعت سرمو برگردوندم طرفشو با صورت سرخ شده از خنده ي ماهان رو به رو شدم از شوک اومدم بيرون و از روي زمين بلند شدم -هرهرهر رو آب بخندي..با نمک ماهان:آخه خيلي باحال عصبي شدي يهو صداي يکي از بچه ها اومد -جناب سرگرد؟ هول شدم و سريع دست ماهان رو گرفتم و پيچوندم و بهش دستبند ردم..از پشت گرفته بودمش ..سرم رو بردم نزديک گوشش و گفتم -تقلا کن مثلا که ميخواي فرار کني..فقط من وسرهنگو حسيني از هويت تو جاويد خبر داريم اونقدر سريع و آروم اينارو گفتم که هر کي جاي ماهان بود عمرا ميشنيد ولي مال ماهان که گوش نبود رادار بود همون موقع يکي از بچه ها که از درجش فهميدم همون تقويه اومد داخل -قربان؟اين يکي رو شما گرفتيد؟ميخواستم بگم سرهنگ کارتون دارن صداي ساييده شدم دندوناي ماهان اومد ..ماهان رو هول دادم طرف در خروجي و سپردمش به حسيني -حسيني اينو ببر تو ماشين ..فقط حواست بهش باشه خيلي چموشه حسيني هم در حالي که سعي ميکرد خندشو قورت بده احترام گذاشت و ماهان رو گرفت و برد طرف ماشين ..منم رفتم طرف جايي که سرهنگ بود و بهم نگاه ميکرد بهش رسيدم و احترام نظامي گذاشتم -با من کاري داشتين قربان؟ سرهنگ در حالي که خنده روي لبش بود دستشو گذاشت رو شونم و گفت سرهنگ:آزاد...فقط کافيه اين ماموريت تموم شه ..ماهان اين حسيني بيچاره رو يه تنزل مقام ميده به سرباز خنديدم:آره درسته ..بيچارش ميکنه..البته منم بيچاره ميکنه سرهنگ:خيل خب برو که بايد سريع بريم پايگاه دوباره احترام گذاشتم و رفتم طرف ماشيني که حسيني ماهان رو برده بود توش ...من با اين ماهان کار دارم حالا صبر کن يه بلايي به سر اين بيارم من نشستم تو ماشين و کمربندم رو بستم و حسيني هم راه افتاد ...به محض دور شدن از بقيه سريع برگشتم طرف ماهان و با خشم بهش زل زدم که به خاطر يهويي شدن کارم از جا پريد و خودشو به صندلي فشار داد ...خندم گرفت ولي سريع قورتش دادمو دوباره با جديت به صورتش نگاه کردم ...نه تنها پيشونيش کبود بود بلکه گوشه لبش هم زخم بود
کنارم باش کنارم باشی دنیا بهشته❣️
و خدا...
نویس ــــ اگه همه ی کورای جهان خوب بشن باز ۲ تا کور هست یکی من که جز تو کسیو نمی‌بینه یکی تو که منو نمی‌بینی 😔 ــــ اگه همه کرای جهان خوب بشن باز دوتا کر هستن یکیش من که جز صدای تو چیزی نمیشنوه یکی تو که صدای قلبمو نمی‌شنوی..💔 ـــــ اگه تمام لال های جهان خوب بشن باز... +باز ۲ تا لاله که یکیش تویی یکیش اون؟ ـــ نه ، باز یه لال هس که منم و نمیتونم باهات حرف بزنم و تویی که زبون اشاره بلد نیستی😔💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا