eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
73 دنبال‌کننده
718 عکس
596 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
منتظرم تقدیمم کنید https://eitaa.com/Qiunba
دوزتان زیادمون کنید🙏🏻
‼️گفت: عشق خطرناک‌تره یا جنگ؟ ⛔️گفتم: آدم تو جنگ یک‌بار میمیره و تو عشق هزاربار. +کمرم شکست 🦦
دلوم سیت تنگه💔 مگه میفهمی....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رویاهای‌گمشده‍ ツ
سرهنگ:خرسند صبر کن ايستادم و به طرف سرهنگ برگشتم -بله قربان؟ سرهنگ:بيا بشين باهات حرف دارم رفتم
ماهان: ارکيا من ميرم بيرون و سريع بر ميگردم ارکيا:باشه ولي زود بيا چند لحظه طول کشيد و بعدم دوباره صداي ماهان پيچيد داخل گوشي ماهان:خب کجا بيام؟ -بيا همون پارکي که دفعه ي قبل اومدي همون جا روي همون نيمکت ماهان:باشه يک ساعت ديگه اونجا -ميبينمت بعدم بدون اينکه فرصت بدم حرف ديگه اي بزنه تماس رو قطع کردم ..لباس پوشيدم و به طرف اتاق سرهنگ رفتم .در زدم و بعد از اجازه رفتم داخل .. -قربان من با ماهان قرار گذاشتم که 45 دقيقه ي ديگه توي پارک(......)ببينمش و همه ي نقشه هارو براش توضيح بدم و از طرفي هم بايد اسلحه هاي خودش و سرگرد سپهري رو بهش تحويل بدم سرهنگ:بسيار خب..مواظب باش -چشم قربان از اتاق زدم بيرون و سويچ رو تو دستم جا به جا کردم..سوار ماشين شدم و رفتم به طرف پارک ..روي همون نيمکت نشستم ..هنوز پونزده دقيقه مونده بود ..يه صحنه هايي توي ذهنم مرور ميشد ..پسر بچه اي که ميدويد .مردي که دنبالش ميرفت و خنده رو لبش بود ..سرم رو تکون دادم تا از اين خيالا بيام بيرون ..رومو کردم طرف درختي که همون نزديکي بود ..دوباره يه چيز هايي توي مغزم تکرار شد..يه خانواده که نشستن زير درخت و دارن ميخندن و کنار درخت يه بچه وايساده و روي درخت کنده کاري ميکنه..ناخداآگاه بلند شدم و به طرف درخت رفتم ..درست همون جايي که دختر وايساده بود رو نگاه کردم ..يه چيزي روي کنده ي درخت کنده کاري شده بود ..روي يه پا نشستم و بهش نگاه کردم ..چند تا حرف انگليسي بودA..M..K..S..SH.معلوم بود کار يه بچه نيست ..نميدونم چرا ولي احساس ميکردم من يه زماني يه خاطره اي با اين درخت داشتم نميدونم چرا ولي احساسش ميکردم ماهان:به به به ميبينم بچه شدي از جا پريدم و برگشتم طرف صدا که با قيافه ي حق به جانب ماهان رو به رو شدم ..از رو زمين بلند شدم -ماهان بيا اينو ببين..برات آشنا نيست؟ خم شد و نگاهي به نوشته انداخت ..بعد از چند لحظه که بهش زل زد ..بلند شد و نفسشو با فوت داد بيرون ماهان:يه جورايي آره ولي درست يادم نيست..حالا بي خيال من زياد وقت ندارم سري تکون دادم و از درخت دور شدم و روي نيمکت نشستيم.. ماهان:خب زود باش بگو زياد وقت ندارم -باشه و شروع به توضيح دادن کردم ماهان:باشه فهميدم اسلحه هارو که توي يه پاکت بود گرفتم سمتش -بيا اينا هم اسلحه هاتون اسلحه هارو از دستم گرفت و گذاشت کنار خودش ..برگشت و دوباره به درخت نگاه کرد..منم زل زدم بهش..احساس عجيبي نسبت به اين درخل بلوط داشتم ...ماهان بلد شد و رفت طرفش ..دستي روي حروف هک شده کشيد ..روش دستي کشيد..بلند شدم و رفتم طرفش کنارش ايستادم وبه حرف ها زل زدم ..عجيب آشنا بودن..دستمرو ذاشتم روي شونه ي ماهان ون خورد که خنديدم ماهان:چيه؟چيزي بلغور کردي؟ نه خير اين آدم نميشه..يکي زدم پس کلش -آدم باش ماهان:من آدم هستم ..شما بفرماييد قربان موهاشو به هم ريختم که چپ چپ نگام کرد و دهنشو کج کرد..هميشه از اين کار بدش ميومد.. -مواظب باش ماهان:هستم برادر بغلش کردم و محکم فشارش دادم ماهان:آخ ..آييي ..ديوونه ي رواني ولم کن خورد شدم خنديدم و ولش کردم ماهان:بترکي آرمين ..استخونام خورد شدن..آيي ..زليل مرده چه زوريم داره ..داغت به دلم بمونه -کم غر بزن پير مرد ماهان:پير مرد منم يا توئه الاغ؟خو تويي ديگـ... پريدم وسط حرفش :باشه بابا غلط کردم..برو تا شک نکردن ماهان:بيشور داشتم حرف ميزدما ..عفت رفتار نداري که بعدم کويبد پس گردنم و رفت ..سري تکون دادم و از پارک خارج شدم **** از پارک خارج شدند ..غافل از اينکه باز هم به آنجا خواهند رفت اما نه براي ملاقات يکديگر بلکه براي.... *** ساعت چار و بيست و پنج دقيقه ي صبح بود ما منتظر بوديم تا پيام جاويد برسه و حرکت کنيم صداي زنگ تلفن خبر از حرکتشون ميداد ..ماشين رو روشن کردم..منو سرهنگ و کيانمهر داخل يه ماشين بوديم و حسيني و رادمهر هم داخل يه ماشين نزديک به شيش ساعت رانندگي ميکرديم که توقف کردن و ما هم توقف کرديم..يه نفر ازش پياده شد و به طرف رستوران اون طرف خيابون...با اشاره ي سرهنگ از ماشين پياده شدم تا به بهونه ي غذا اگه ميخوان کاري کنن سر دربيارم..از ماشين پياده شدم.عرض خيابون رو رد کردم و وارد رستوران شدم .يه جاي کاملا معمولي بود ..چشمم به هموني افتاد که ماهان ميگفت اسمش ارکياست ..هيچ حرکت مشکوکي نداشت..کنارش ايستادم و غذات هارو سفارش دادم.سفارش هارو همزمان تحويلمون دادن و از رستوران اومديم بيرون نشستم داخل ماشين سرهنگ:چي شد؟ -هيچ کار مشکوکي نکرد کيانمهر:بايد يه جوري از ماشين دورشون کنيم تا بتونم يه شنود توي ماشين کار بزارم سرهنگ:باشه ولي مهم اينه که چجوري بايد اين کارو بکنيم ؟ -اونش با من سرهنگ:ميخواي چيکار کني؟ -خيالتون راحت باشه سرهنگ..بايه انفجار کوچيک که همه فکر ميکنن کار يکي از دشمناشونه سرهنگ:فکر خوبيه البته نبايد به کسي آسيب برسه