‼️گفت: عشق خطرناکتره یا جنگ؟
⛔️گفتم: آدم تو جنگ یکبار میمیره و تو عشق هزاربار.
+کمرم شکست 🦦
رویاهایگمشده ツ
سرهنگ:خرسند صبر کن ايستادم و به طرف سرهنگ برگشتم -بله قربان؟ سرهنگ:بيا بشين باهات حرف دارم رفتم
ماهان: ارکيا من ميرم بيرون و سريع بر ميگردم
ارکيا:باشه ولي زود بيا
چند لحظه طول کشيد و بعدم دوباره صداي ماهان پيچيد داخل گوشي
ماهان:خب کجا بيام؟
-بيا همون پارکي که دفعه ي قبل اومدي همون جا روي همون نيمکت
ماهان:باشه يک ساعت ديگه اونجا
-ميبينمت
بعدم بدون اينکه فرصت بدم حرف ديگه اي بزنه تماس رو قطع کردم ..لباس پوشيدم و به طرف اتاق سرهنگ رفتم .در زدم و بعد از اجازه رفتم داخل ..
-قربان من با ماهان قرار گذاشتم که 45 دقيقه ي ديگه توي پارک(......)ببينمش و همه ي نقشه هارو براش توضيح بدم و از طرفي هم بايد اسلحه هاي خودش و سرگرد سپهري رو بهش تحويل بدم
سرهنگ:بسيار خب..مواظب باش
-چشم قربان
از اتاق زدم بيرون و سويچ رو تو دستم جا به جا کردم..سوار ماشين شدم و رفتم به طرف پارک ..روي همون نيمکت نشستم ..هنوز پونزده دقيقه مونده بود ..يه صحنه هايي توي ذهنم مرور ميشد ..پسر بچه اي که ميدويد .مردي که دنبالش ميرفت و خنده رو لبش بود ..سرم رو تکون دادم تا از اين خيالا بيام بيرون ..رومو کردم طرف درختي که همون نزديکي بود ..دوباره يه چيز هايي توي مغزم تکرار شد..يه خانواده که نشستن زير درخت و دارن ميخندن و کنار درخت يه بچه وايساده و روي درخت کنده کاري ميکنه..ناخداآگاه بلند شدم و به طرف درخت رفتم ..درست همون جايي که دختر وايساده بود رو نگاه کردم ..يه چيزي روي کنده ي درخت کنده کاري شده بود ..روي يه پا نشستم و بهش نگاه کردم ..چند تا حرف انگليسي بودA..M..K..S..SH.معلوم بود کار يه بچه نيست ..نميدونم چرا ولي احساس ميکردم من يه زماني يه خاطره اي با اين درخت داشتم نميدونم چرا ولي احساسش ميکردم
ماهان:به به به ميبينم بچه شدي
از جا پريدم و برگشتم طرف صدا که با قيافه ي حق به جانب ماهان رو به رو شدم ..از رو زمين بلند شدم
-ماهان بيا اينو ببين..برات آشنا نيست؟
خم شد و نگاهي به نوشته انداخت ..بعد از چند لحظه که بهش زل زد ..بلند شد و نفسشو با فوت داد بيرون
ماهان:يه جورايي آره ولي درست يادم نيست..حالا بي خيال من زياد وقت ندارم
سري تکون دادم و از درخت دور شدم و روي نيمکت نشستيم..
ماهان:خب زود باش بگو زياد وقت ندارم
-باشه
و شروع به توضيح دادن کردم
ماهان:باشه فهميدم
اسلحه هارو که توي يه پاکت بود گرفتم سمتش
-بيا اينا هم اسلحه هاتون
اسلحه هارو از دستم گرفت و گذاشت کنار خودش ..برگشت و دوباره به درخت نگاه کرد..منم زل زدم بهش..احساس عجيبي نسبت به اين درخل بلوط داشتم ...ماهان بلد شد و رفت طرفش ..دستي روي حروف هک شده کشيد ..روش دستي کشيد..بلند شدم و رفتم طرفش
کنارش ايستادم وبه حرف ها زل زدم ..عجيب آشنا بودن..دستمرو ذاشتم روي شونه ي ماهان ون خورد که خنديدم
ماهان:چيه؟چيزي بلغور کردي؟
نه خير اين آدم نميشه..يکي زدم پس کلش
-آدم باش
ماهان:من آدم هستم ..شما بفرماييد قربان
موهاشو به هم ريختم که چپ چپ نگام کرد و دهنشو کج کرد..هميشه از اين کار بدش ميومد..
-مواظب باش
ماهان:هستم برادر
بغلش کردم و محکم فشارش دادم
ماهان:آخ ..آييي ..ديوونه ي رواني ولم کن خورد شدم
خنديدم و ولش کردم
ماهان:بترکي آرمين ..استخونام خورد شدن..آيي ..زليل مرده چه زوريم داره ..داغت به دلم بمونه
-کم غر بزن پير مرد
ماهان:پير مرد منم يا توئه الاغ؟خو تويي ديگـ...
پريدم وسط حرفش :باشه بابا غلط کردم..برو تا شک نکردن
ماهان:بيشور داشتم حرف ميزدما ..عفت رفتار نداري که
بعدم کويبد پس گردنم و رفت ..سري تکون دادم و از پارک خارج شدم
****
از پارک خارج شدند ..غافل از اينکه باز هم به آنجا خواهند رفت اما نه براي ملاقات يکديگر بلکه براي....
***
ساعت چار و بيست و پنج دقيقه ي صبح بود ما منتظر بوديم تا پيام جاويد برسه و حرکت کنيم
صداي زنگ تلفن خبر از حرکتشون ميداد ..ماشين رو روشن کردم..منو سرهنگ و کيانمهر داخل يه ماشين بوديم و حسيني و رادمهر هم داخل يه ماشين
نزديک به شيش ساعت رانندگي ميکرديم که توقف کردن و ما هم توقف کرديم..يه نفر ازش پياده شد و به طرف رستوران اون طرف خيابون...با اشاره ي سرهنگ از ماشين پياده شدم تا به بهونه ي غذا اگه ميخوان کاري کنن سر دربيارم..از ماشين پياده شدم.عرض خيابون رو رد کردم و وارد رستوران شدم .يه جاي کاملا معمولي بود ..چشمم به هموني افتاد که ماهان ميگفت اسمش ارکياست ..هيچ حرکت مشکوکي نداشت..کنارش ايستادم و غذات هارو سفارش دادم.سفارش هارو همزمان تحويلمون دادن و از رستوران اومديم بيرون
نشستم داخل ماشين
سرهنگ:چي شد؟
-هيچ کار مشکوکي نکرد
کيانمهر:بايد يه جوري از ماشين دورشون کنيم تا بتونم يه شنود توي ماشين کار بزارم
سرهنگ:باشه ولي مهم اينه که چجوري بايد اين کارو بکنيم ؟
-اونش با من
سرهنگ:ميخواي چيکار کني؟
-خيالتون راحت باشه سرهنگ..بايه انفجار کوچيک که همه فکر ميکنن کار يکي از دشمناشونه
سرهنگ:فکر خوبيه البته نبايد به کسي آسيب برسه
رویاهایگمشده ツ
سرهنگ:خرسند صبر کن ايستادم و به طرف سرهنگ برگشتم -بله قربان؟ سرهنگ:بيا بشين باهات حرف دارم رفتم
-خيالتون راحت به کسي آسيب نميرسه
سرهنگ:پس سريع نقشه رو اجرا کن
-بايد برسن يه جايي تا غذاشونو بخورن ..اونجا کار رو انجام ميدم
سرهنگ رو کرد به کيانمهر و گفت:آماده باش چون بايد با نهايت سرعت کارتو انجام بدي
کيانمهر:بله قربان متوجه هستم
-بايد يه دردياب هم توي ماشين کار بزاري تا اگه خواستن سرگرد سپهري و فرجام رو قال بزارن مارو نتون
کيانمهر:ردياب رو من نميتنم بچسپونم باسد شليکش کرد ..يعني ردياب شکيلي با خودم آوردم
سرهنگ:اشکالي نداره
راه افتادن و منم ماشين رو روشن کردم ..با فاصله ي زيادي باهاشون ميرفتم و خيالم راحت بود که گمشون نميکينم ..چون ماشيني که ما بايد دنبالشون ميرفتيم ماشيني بود کيارش داخلش بود و ماهان هم همراه کيارش بود و رديابش فعال بود
حدود ساعت دو ظهر بود که توي يه پارک توقف کردن ..منم با فاصله ازشون پارک کردم
اون موقع ظهر پارک خلوت بود وکاملا آماده ي اجراي نقشه
نيم ساعتي زير نظرشون گرفتم تا مطمئن شم که مشکوک نميشن
آروم رفتم طرف درختچه ي کوچيکي که نزديک ماشين بود .يه بمب خيلي ضعيف رو نامحسوس انداختم کنارش ..رفتم طرف انتهاي پارک تا هيچکس نتونه منو ببينه
ريموتشو فشار داد و درختچه با صداي بدي ترکيد
کيانمهر رو ديدم که با سرعت رفت طرف ماشين و سريع شروع به کار کرد
تند رفتم طرف جايي که چند نفر جمع شده بودن ..نزديک درختچه وايسادن ..کاملا نابود شده بود
با تعجب طوري که مثلا از چيزي خبر ندارم پرسيدم
-چي شده؟
ماهان هم اونجا بود ..يه نگاه مشکوک بهم انداخت و گفت:يه از خدا بي خبرهاحمق و الاغ زده اينو ترکونده
نگاه تيزي بهش انداختم که واسم ابرو بالا انداخت
-چرا اينو ترکونده؟
کيارش:به ربطي داره ..ميلاد بيا بايد سريع بريم
ماهان:چشم آقا
بعدم از اونجا رفتن طرف ماشين و سوارش شدن ..برگشتم جايي که خودمون نشسته بوديم
-چي شد کيانمهر؟
کيانمهر:نگران نباشيد قربان درست شد ..ردياب هم شليک کردم و توي سپر عقب ماشين زدمش
-آفرين
سرهنگ:آفرين به هردوتاتون.پاشيد بريم ديره بايد زود برسيم به پايگاه مرزي
-چشم قربان
سوار ماشين شديم..ديگه لازم نبود که دنبال کيارش بريم ..تا پايگاه مرزي اگه بخوايم با سرعت بالا بريم تقريبا دو شبانه روز طور ميکشيد ..داشتم 100 تا سرعت ميرفتم..بيشتر از اين نميشد رفت وگر نه ماشين چپ ميکرد
سرهنگ زل زده بود به جاده و کيانمهر هم خوابيده بود ..چون اون بايد شب رانندگي ميکرد
-کيانمهر ؟
کيانمهر:بله قربان؟
-الان تو بيا بشين ..شب من رانندگي ميکنم
کيانمهر:ولي قربا...
-حرف نباشه
سرهنگ:درسته تو بايد روز رانندگي کني ..چون روز ميرسيم و به مغزت نياز داريم
رویاهایگمشده ツ
-خيالتون راحت به کسي آسيب نميرسه سرهنگ:پس سريع نقشه رو اجرا کن -بايد برسن يه جايي تا غذاشونو بخورن
کيانمهر:چشم قربان
شب بود و جاده خلوت ..مهر ماه اول پاييز بود..جاده لغزنده و باروني ..داشت چشام ميفتاد روي هم که به زور تگهشون داشتم ..نميدونم چم شده بود..قبلا حتي تا ده روز هم شده بود که نخوابيده بودم يا فقط چند ساعت خوابيده بودم ..به شدت به خواب نياز داشتم
ماشين رو زدم کنار جاده و سرم رو گذاشتم رو فرمون
دستي روي شونم قرار گرفت که از جا پريدم
سرهنگ:نترس ..خوابت مياد مگه نه؟پاشو بزار من بيام جات بشينم
-ولي ...
سرهنگ:اينقدرا هم پير نيستم که نتونم تو شب رانندگي کنم..پاشو پسر پاشو بيا اينور بشين يکم يخواب
-چشم
از ماشين پياده شدم..بارون ميخورد به صورتم و بهم آرامش ميداد ..وايستادم زير بارون
سرهنگ:برو بشين تو ماشين سرما ميخوري بدبخت ميشيم
لبخندي زدم و دستم رو گذاشتم رو چشمم
-چشم قربان
پدرانه لبخندي به روم پاشيد و رفتم صندلي کنار راننده نشستم
چشمام سنگين شد و خواب رفتم
****
چشمام رو باز کردم و از خواب بيدار شدم ..شب بود
بوي باروت ميومد ..درگيري شده بود؟پس چرا من نفهميدم؟ اصلا ..اصلا چرا سرهنگ بيدارم نکرد؟
از ماشين پياده شدم ..يه حياط بزرگ بود .تقريبا ميشه گفت باغ بود..خيلي آشنا بود برام ..آره.آره خودشه .همون خونه اي بود که ماهان گفته بود ممکنه يه محموله ي مواد توش باشه ..گيج شده بودم..ما اينجا چيکار ميکرديم؟همه جا پر بود از بوي باروت ..من پشت ساختمون بودم ..شروع کردم دويدن به سمت جلوي ساختمون ..رسيدم جلوي ساختمون ولي با ديدن صحنه ي رو به روم خشکم زد.همه ي ديوار ها روش رد خون بود .کلي جنازه اونجا افتاده بود .جنازه ي بچه هاي
يگان ويژه هم بود ..باورم نميشد .کي درگيري شده بود که من نفهميدم؟اصلا ..اصلا ما که تو مسير اينجا نبوديم پس چي شده؟صداي يه نفر رو شنيدم که داشت با يه نفر ديگه حرف ميزد..در واقع داشت سرش داد ميکشيد
-تو منو احمق فرض کردي؟فکر کردي اينقدر راحت بهت اعتماد ميکنم؟پسره ي احمقه نادون
بعدم صداي شليک تو فضا پيچيد و صداي ناله ي بلند يه نفر ديگه بلند شد ..به طرف جايي که صدا ازش ميومد دويدم ..نفس نفس ميزدم ..رسيدم به ضلع شرقي ساختمون ..يه مرد بالاي سر يه نفر ديگه وايساده بود و بهش ميخنديد
-ديدي؟ديدي بالاخره انتقامم رو گرفتم؟.بايد همه بفهمن هميشه آدم خوبا برنده نيستن و ما آدم بدا هم برنده ميشيم
اسلحمو از پشت کمرم درآوردم و مرد رو در تاريکي نشونه گرفتم و چند بار بهش شليک کردم..آروم رفتم و بالاي سرش ايستادم.نبضش رو گرفتم
تموم کرده بود .
رفتم به طرف فرد مجروح که صداي نفس هاي بلندش ميومد ..با ديدن صورتش خشکم زد ..جون از پاهام رفت ..اسلحه از دستم افتاد ..بالاي سرش زانو زدم ..سرشو گذاشتم روي پام..انگار صداي يه نفر رو ميشنيدم که داشت از قعر بلند ترين و عميق ترين چاه جهان اسمم رو فرياد ميزد ..بهش توجهي نداشتم ..داشت نفس هاي آخرشو ميکشيد و اين منو داغون ميکرد
ماهان:آ.آ..آر.آرمي.آرمين ..متا..متاسفم..که ..که نتونستم به.به قولم..عمل کنم
-اشکالي نداره ..تحمل کن تحمل کن تا کمک بيارم
-نه.نه ديگه..ته خط رسي..رسيدم .متاسفم .داداش
بعدم سرش به سمت راست خم شد و افتاد ...با بهت بهش نگاه کردم .دستم رو بردم طرف گردنش و نبضش رو گرفتم .نميزد
بغض کردم.. منه مرد بغض کردم..سرم رو روبه آسموني گرفتم که داشت سيل گريه ميگرد و منم همراهش خون گريه ميکرد..رو بهش داد زدم
-خـــــــــــدا
****
با سيلي که به صورتم خورد از جا پريدم .نفس نفس ميزدم..عرق از سر و روم ميريخت ..سرهنگ بالاي سرم بود و با نگراني نگاهم ميکرد
سرهنگ:خوبي آرمين؟
دستم رو گذاشتم رو پيشونيم و به وحشت ناک ترين کابوس زندگيم فکر کردم ..همش خواب بود؟ نميدونم ..الان اصلا نميدونم
-چي شده بود؟
سرهنگ:داشتي کابوس ميديدي و آخرشم داد زدي
-داد؟چي گفتم؟
سرهنگ:اول ماهان رو صدازدي و بعدشم خدارو .وقتي ه که مجبور شدم بهت سيلي بزنم گفتي نه
-خدا رو شکر که خواب بود .خداروشکر
سرهنگ:بلند شو پسرم..بلند شو نزديک اذان صبحه ..يه مسجد اين نزديکي ها هست .پاشو بريم توش نماز بخونيم
سري تکون دادم و بلند شدم ..ولي پاهام جون نداشت ..خودم رو کشيدم تا رسيدم به مسجد ..وضو گرفتم و رفتم داخل ..تکيه دادم به ديوار و سر خوردم پايين .سرم رو گذاشتم رو زانوم
اين ديگه چه خوابي بود؟
رفتم طرف قفسه اي که توي مسجد بود ..يه قرآن با تسبيح و مهر برداشتم و رفتم نشستم جاي قبليم ..حسين و سرهنگ يه طرف ديگه نشسته بودن .نيم ساعت تا اذان صبح مونده بود
اينقدر قرآن خوندم و صلوات دادم تا بالاخره آروم شدم .صداي موذن توي گوشم پيچيد و غرق در آرامشم کرد .از جام بلند شدم و قامت بستم
نمازم رو تموم کردم ..دستي روي شونم قرار گرفت ..برگشتم و با چهره ي لبخند به لب سرهنگ مواجه شدم
سرهنگ:حالت خوبه؟
-ممنون ..حالم خوبه .ديرمون که نشده؟
سرهنگ:نه نشده..نميخواي بگي چه کابوسي ديدي که اينطوري هم ريختي؟
رویاهایگمشده ツ
-خيالتون راحت به کسي آسيب نميرسه سرهنگ:پس سريع نقشه رو اجرا کن -بايد برسن يه جايي تا غذاشونو بخورن
همه ي خوابم رو براش تعريف کردم ..سرهنگ متفکر بود
سرهنگ:ايشالله که خيره ..بهش فکر نکن
-چشم..بهتره راه بيفتيم وگر نه ديرمون ميشه
سرهنگ:بسيار خب
از مسجد اومديم بيرون و کيانمهر نشست پشت فرمون ..هنوز از فکر خواب بيرون نيومده بودم ..نميتونستم بيام بيرون..بايد با ماهان حرف ميزدم
دوباره شب شده بود ..نشسته بودم پشت فرمون ..نه روز خوابيده بودم نه قصد داشتم بعد ها بخوابم ..اگه دست خودم بود ديگه هيچوقت نميخوابيم ..ساعت 1 نصفه شب بود که نتونستم صبر کنم و زدم کنار ...پياده شدم و از ماشين فاصله گرفتم..تماس رو برقرار کردم...طولي نکشيد که صداي خوابالودش تو گوشم پيچيد