eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
73 دنبال‌کننده
718 عکس
599 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ ツ
-خيالتون راحت به کسي آسيب نميرسه سرهنگ:پس سريع نقشه رو اجرا کن -بايد برسن يه جايي تا غذاشونو بخورن
کيانمهر:چشم قربان شب بود و جاده خلوت ..مهر ماه اول پاييز بود..جاده لغزنده و باروني ..داشت چشام ميفتاد روي هم که به زور تگهشون داشتم ..نميدونم چم شده بود..قبلا حتي تا ده روز هم شده بود که نخوابيده بودم يا فقط چند ساعت خوابيده بودم ..به شدت به خواب نياز داشتم ماشين رو زدم کنار جاده و سرم رو گذاشتم رو فرمون دستي روي شونم قرار گرفت که از جا پريدم سرهنگ:نترس ..خوابت مياد مگه نه؟پاشو بزار من بيام جات بشينم -ولي ... سرهنگ:اينقدرا هم پير نيستم که نتونم تو شب رانندگي کنم..پاشو پسر پاشو بيا اينور بشين يکم يخواب -چشم از ماشين پياده شدم..بارون ميخورد به صورتم و بهم آرامش ميداد ..وايستادم زير بارون سرهنگ:برو بشين تو ماشين سرما ميخوري بدبخت ميشيم لبخندي زدم و دستم رو گذاشتم رو چشمم -چشم قربان پدرانه لبخندي به روم پاشيد و رفتم صندلي کنار راننده نشستم چشمام سنگين شد و خواب رفتم **** چشمام رو باز کردم و از خواب بيدار شدم ..شب بود بوي باروت ميومد ..درگيري شده بود؟پس چرا من نفهميدم؟ اصلا ..اصلا چرا سرهنگ بيدارم نکرد؟ از ماشين پياده شدم ..يه حياط بزرگ بود .تقريبا ميشه گفت باغ بود..خيلي آشنا بود برام ..آره.آره خودشه .همون خونه اي بود که ماهان گفته بود ممکنه يه محموله ي مواد توش باشه ..گيج شده بودم..ما اينجا چيکار ميکرديم؟همه جا پر بود از بوي باروت ..من پشت ساختمون بودم ..شروع کردم دويدن به سمت جلوي ساختمون ..رسيدم جلوي ساختمون ولي با ديدن صحنه ي رو به روم خشکم زد.همه ي ديوار ها روش رد خون بود .کلي جنازه اونجا افتاده بود .جنازه ي بچه هاي يگان ويژه هم بود ..باورم نميشد .کي درگيري شده بود که من نفهميدم؟اصلا ..اصلا ما که تو مسير اينجا نبوديم پس چي شده؟صداي يه نفر رو شنيدم که داشت با يه نفر ديگه حرف ميزد..در واقع داشت سرش داد ميکشيد -تو منو احمق فرض کردي؟فکر کردي اينقدر راحت بهت اعتماد ميکنم؟پسره ي احمقه نادون بعدم صداي شليک تو فضا پيچيد و صداي ناله ي بلند يه نفر ديگه بلند شد ..به طرف جايي که صدا ازش ميومد دويدم ..نفس نفس ميزدم ..رسيدم به ضلع شرقي ساختمون ..يه مرد بالاي سر يه نفر ديگه وايساده بود و بهش ميخنديد -ديدي؟ديدي بالاخره انتقامم رو گرفتم؟.بايد همه بفهمن هميشه آدم خوبا برنده نيستن و ما آدم بدا هم برنده ميشيم اسلحمو از پشت کمرم درآوردم و مرد رو در تاريکي نشونه گرفتم و چند بار بهش شليک کردم..آروم رفتم و بالاي سرش ايستادم.نبضش رو گرفتم تموم کرده بود . رفتم به طرف فرد مجروح که صداي نفس هاي بلندش ميومد ..با ديدن صورتش خشکم زد ..جون از پاهام رفت ..اسلحه از دستم افتاد ..بالاي سرش زانو زدم ..سرشو گذاشتم روي پام..انگار صداي يه نفر رو ميشنيدم که داشت از قعر بلند ترين و عميق ترين چاه جهان اسمم رو فرياد ميزد ..بهش توجهي نداشتم ..داشت نفس هاي آخرشو ميکشيد و اين منو داغون ميکرد ماهان:آ.آ..آر.آرمي.آرمين ..متا..متاسفم..که ..که نتونستم به.به قولم..عمل کنم -اشکالي نداره ..تحمل کن تحمل کن تا کمک بيارم -نه.نه ديگه..ته خط رسي..رسيدم .متاسفم .داداش بعدم سرش به سمت راست خم شد و افتاد ...با بهت بهش نگاه کردم .دستم رو بردم طرف گردنش و نبضش رو گرفتم .نميزد بغض کردم.. منه مرد بغض کردم..سرم رو روبه آسموني گرفتم که داشت سيل گريه ميگرد و منم همراهش خون گريه ميکرد..رو بهش داد زدم -خـــــــــــدا **** با سيلي که به صورتم خورد از جا پريدم .نفس نفس ميزدم..عرق از سر و روم ميريخت ..سرهنگ بالاي سرم بود و با نگراني نگاهم ميکرد سرهنگ:خوبي آرمين؟ دستم رو گذاشتم رو پيشونيم و به وحشت ناک ترين کابوس زندگيم فکر کردم ..همش خواب بود؟ نميدونم ..الان اصلا نميدونم -چي شده بود؟ سرهنگ:داشتي کابوس ميديدي و آخرشم داد زدي -داد؟چي گفتم؟ سرهنگ:اول ماهان رو صدازدي و بعدشم خدارو .وقتي ه که مجبور شدم بهت سيلي بزنم گفتي نه -خدا رو شکر که خواب بود .خداروشکر سرهنگ:بلند شو پسرم..بلند شو نزديک اذان صبحه ..يه مسجد اين نزديکي ها هست .پاشو بريم توش نماز بخونيم سري تکون دادم و بلند شدم ..ولي پاهام جون نداشت ..خودم رو کشيدم تا رسيدم به مسجد ..وضو گرفتم و رفتم داخل ..تکيه دادم به ديوار و سر خوردم پايين .سرم رو گذاشتم رو زانوم اين ديگه چه خوابي بود؟ رفتم طرف قفسه اي که توي مسجد بود ..يه قرآن با تسبيح و مهر برداشتم و رفتم نشستم جاي قبليم ..حسين و سرهنگ يه طرف ديگه نشسته بودن .نيم ساعت تا اذان صبح مونده بود اينقدر قرآن خوندم و صلوات دادم تا بالاخره آروم شدم .صداي موذن توي گوشم پيچيد و غرق در آرامشم کرد .از جام بلند شدم و قامت بستم نمازم رو تموم کردم ..دستي روي شونم قرار گرفت ..برگشتم و با چهره ي لبخند به لب سرهنگ مواجه شدم سرهنگ:حالت خوبه؟ -ممنون ..حالم خوبه .ديرمون که نشده؟ سرهنگ:نه نشده..نميخواي بگي چه کابوسي ديدي که اينطوري هم ريختي؟
رویاهای‌گمشده‍ ツ
-خيالتون راحت به کسي آسيب نميرسه سرهنگ:پس سريع نقشه رو اجرا کن -بايد برسن يه جايي تا غذاشونو بخورن
همه ي خوابم رو براش تعريف کردم ..سرهنگ متفکر بود سرهنگ:ايشالله که خيره ..بهش فکر نکن -چشم..بهتره راه بيفتيم وگر نه ديرمون ميشه سرهنگ:بسيار خب از مسجد اومديم بيرون و کيانمهر نشست پشت فرمون ..هنوز از فکر خواب بيرون نيومده بودم ..نميتونستم بيام بيرون..بايد با ماهان حرف ميزدم دوباره شب شده بود ..نشسته بودم پشت فرمون ..نه روز خوابيده بودم نه قصد داشتم بعد ها بخوابم ..اگه دست خودم بود ديگه هيچوقت نميخوابيم ..ساعت 1 نصفه شب بود که نتونستم صبر کنم و زدم کنار ...پياده شدم و از ماشين فاصله گرفتم..تماس رو برقرار کردم...طولي نکشيد که صداي خوابالودش تو گوشم پيچيد
https://abzarek.ir/service-p/msg/3337200 بیاین حرف بزنیم دوزتان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سللاااااااااام اسمم مهشیده توی کانالم فیلمای پینترستی میزارم و روزمرگی خودم رو با شما به اشتراک میزارم ممنون میشم عضو کانال ما بشید 😍 https://eitaa.com/Nariya139
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱..سلام سخته ، برا همین کمتر فعالیت میکنم🤦🏻😐 ۲..منم،غمت نباشه✌🏻🤝😒 ۳..خسته نباشی😔🙂 ۴..سلام ممنون شما خوبی؟ ۵..درگیر درسا و کلاسم🫤😔 ۶..سلام،سلامتی،شما خوبی؟ نه شما پیام می‌فرستین من میزارم تو کانال... مگر اینکه گپی چیزی باشه... ۷..چشم،ایشالا از آخر خرداد ماه ۸..حتما🙏🏻
اصن اشاره خاصی ندارم.... ولی به گوشم میرسه پشت سرم چه حرفایی میزنید،چه تهمتایی که میزنید،چه اراجیفی که میگید،چه دروغایی که میگید ولی خب... ارزش ندارین که واکنشی نشون بدم😒 https://eitaa.com/Qiunba