eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
76 دنبال‌کننده
725 عکس
626 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ ツ
همه ي خوابم رو براش تعريف کردم ..سرهنگ متفکر بود سرهنگ:ايشالله که خيره ..بهش فکر نکن -چشم..بهتره ر
هميشه زياد به ارمنستان ميامد..کشور زيبايي بود .از آب و هواي آن خيلي خوشش ميامد ...حالا ميدانست چرا پدرش اورا اينقدر زياد به اينجا ميفرستاد ...از آن قديم ها نقشه ي همچين روزي را ميکشيد .بعد از طلاق مادرش هرگز محبت پدرش را نچشيد ..پدرش عملا به يک مرده ي متحرک تبديل شده بود ..بدون احساس ..ديگر به آنها اهميت نميداد ..اما اواخر تغيير کرده بود ..بيشتر به آنها اهميت ميداد ..ياد خواهر مهربانش افتاد چقدر دلش براي خواهر و برادر کوچکترش تنگ شده بود
رویاهای‌گمشده‍ ツ
هميشه زياد به ارمنستان ميامد..کشور زيبايي بود .از آب و هواي آن خيلي خوشش ميامد ...حالا ميدانست چرا پ
****آرمين خسته شدم بابا ..هي از اين اتاق به اون اتاق..از اين دفتر به اون دفتر..يه حکم خواستين بدينا ..حالا ميفهمم مردمي که ميان دنبال حکم چه حالي دارن..حس واقعا مزخرفيه خودمو پرت کردم روي صندلي کنار راهرو و صبر کردم تا کيانمهر بياد صداي کفشاي يه نفر توجهم رو جلب کرد..سرم رو آوردم بالا و با کيانمهر رو به رو شدم -چي شد؟ کيانمهر:قربان هلاک شدم تا گرفتمش .مگه امضا ميکرد..انگار ميترسيد جوهر خودکارش خشک بشه ..رواني شدم از دستش ...... همين طوري غر ميزد و من ميخنديدم ..منو ياد ماهان مينداخت هر چند ماهان خل تر از شاهين بود سرهنگ:چي شد؟ -هردوتامون گرفتيم سرهنگ لبخند زد:خوبه..پس ميريم پيش سرتيپ تا نامه ي اصلي بده تا هر وقت خواستيم بتونيم از پليس اينترپل کمک بگيريم باشه اي گفتيم و سرهنگ نامه هارو از دستمون گرفت و رفت طرف يه اتاق ديگه ..شاهين هنوز داشت غر ميزد ...تو اين مدت يه دوست خوب شده بود برام حدود ده دقيقه بعد سرهنگ خسته و کوفته اومد بيرون ..معلوم بود حسابي اذيتش کردن هر دو از روي صندلي بلند شديم و سه تايي به سمت خروجي رفتيم سرهنگ:قبلا گفتم بازم ميگم حواسطون به کاراتون باشه که دردسر درست نکنيد -چشم سرهنگ فهميديم بابا شاهين:سرهنگ گوشام گرفت فهميديم ديگه سرهنگ:بزارين برگرديم من ميدونم و شما سه تا شاهين :سه تا؟ما که دوتاييم سرهنگ.پير شديا سرهنگ سرهنگ:نه خير سال سالمم ماهان هم هست -ماهان بيچاره سرهنگ:اون از همتون بدتره -چشم من خودم ميزنم لت و پارش ميکنم سرهنگ دير شد سرهنگ:خيل خب با بقيه هم هماهنگ کن به خصوص با سپهري و ماهان -چشم سرهنگ از سرهنگ دور شدم و رفتم يه جاي خلوت تا بتونم با ماهان تماس برقرار کنم.پسره چش سفيد حالا بي هماهنگي ميري ؟وايسا حاليت ميکنم رفتم يه جاي خلوت وايسادم و ارتباط رو از جانب خودم برقرار کردم .صداي ماهان فورا توي گوشم پيچيد ماهان:بله؟ -عليک سلام اينم از ادب پسر خاله ما ماهان:وقت ندارما زود بگو -باشه..ببين ماهان ممکنه چون تو و جاويد توي گروهشون جديد هستيد بخوان شما رو قال بزارن و محوله ي اصلي رو خودشون جا به جا کنن..هر کاري که گفتن انجام ميديد تا شک نکنن ..ما خودمون حواسمون بهشون هست ..اگه ازتون خواستن که برگرديد ايران بازم هيچکاري نکنيد ماهان:اگه درگيري پيش اومد شما چيکار ميکنيد؟ -تو نگران نباش پليس اينترپل در جريانه ..اينکه شما پليسيد هم ميدونه و بهتون شليک نميکنه شما فقط حواستون به کارتون باشه که جايي رو اشتباه نکنيد ماهان:باشه حواسم هست به جاويد هم ميگم -مواظب باشيد خداحافظ ماهان:خداحافظ ارتباط رو قطع کردم .رفتم طرف ماشين .در رو باز کردم و نشستم داخل ماشين .همه ساکت بودن .انگار از آينده ي اين ماموريت هراس داشتن .از فهميدم اينکه چه کسايي سالم از اين عمليات خارج ميشن ..ماشين رو روشن کردم و به طرف جايي نامعلوم راه افتادم * ديگر برايش مهم نبود نابودي گروهي که زندگي زيبايش را خراب کرد .پرياي عزيزش را از او گرفت چقدر سخت است تظاهر به بدبودن در حالي که هنوز باريکه اي از زندگي درون قلبت جاريست ..سخت است سنگ باشي در حالي که ميخواهي ..کشيده شد به سال هايي دور دقيقا داخل همان پارک و همان درخت "پريا:ندو شيدا.شيدا ندو ميفتي داريوش:آروم پريا باز که شروعه کردي بزار با بقيه بازي کنه پريا:آخه اون از بقيه کوچيک تره داريوش:نگران نباش -عمو ؟ عمو؟يه لحظه بيا اينو ببين داريوش:چي شده عمو؟ -بيا اينارو ببين خودم نوشتمش به طرف درختي رفتند که همان نزديکي بود چند حرف انگليسي روي آن نوشته شده بود M..A..K..SH..S لبخندي به اين حروف که با دستخطي کج روي تنه ي درخت نوشته شده بود زد ..روبه پسرک کرد و گفت:اينا چيه که نوشتي عمو؟ پسر بچه پکر شد و با بيحالي گفت:اولي منم دومي آرمينه .بعدي کيارشه.شيوا و سعيدم اون دوتا آخرين جلوي پاي ماهان زانو زد تا هم قدش شود با لبخند گفت:آفرين عمو جون .ناراحت نشو خيلي خوب نوشتي ماهان جان ..حالا برو با بقيه بازي کن ماهان خنده ي با نمکي کرد و از آنجا دور شد" به درخت نگاه کرد .هنوز همان حروف روي آن بود .حروفي که روزي به خاطر وجود آن خوشحال بود ولي حالا فقط ميخواست نابود کند و ببيند که نابود ميشود سعيد:بابا؟اينجا خيلي آشناست واسم داريوش:چون بچه که بوديد ميشه ميومديم اينجا شيدا :بابا؟ما قبلا با کساي ديگه اينجا نميومديم؟احساس ميکنم از اينجا خيلي خاطره دارم داريوش:چرا ميومديم..با خانواده ي خرسند و از کنار آنها که با تعجب به او تگاه ميکردند گذشت..کوروش به سمتش آمد کوروش:سلام قربان داريوش:چي شد؟ کوروش :قربان ماهان فرجام هم توي اون گروهي که آرمين خرسند رهبريش ميکنه هست داريوش:خب؟
رویاهای‌گمشده‍ ツ
هميشه زياد به ارمنستان ميامد..کشور زيبايي بود .از آب و هواي آن خيلي خوشش ميامد ...حالا ميدانست چرا پ
کوروش:بعد از تصادفي که باعث شد پدر و مادرش رو از دست بده به اصرار پدر بزرگ و خالش ميره تا با اونا زندگي کنه تا سن بيست سالگي که برميگرده توي خونه ي خودشون و تا حالا که بيست و پنج سالشه تنها زندگي کرده ..هر پرونده اي که بهش ميدن رو ظرف کمتر از دوماه هل شده تحويل ميده... ميان حرفش پريد:بسه فهميدم .خلاصش کن کوروش:قربان فقط تونستم ازش يه عکس پيدا کنم با آدرس محل زندگيش داريوش:همينام خوبه..بدشون بياد کوروش:بله قربان پوشه ي سبز رنگ را به سمتش گرفت ..پوشه را از دست کوروش گرفت و آن را باز کرد ..اولين چيزي که با نگاه اول به عکس نظرش را جلب کرد چشمان آبيه او بود که آنها را از مادرش به ارث برده بود ..موهاي سياه..بيني قلمي و کشيده ..صورتي خندان و شاد مانند گذشته حتي بعد از مرگ پدر و مادرش هم همچنان خندان است .عکس را کنار زد و نگاهي به آدرس انداخت از برادرش دور شد و به سمت پدرش رفت ..با ديدن عکس داخل دست پدرش خشک زد..همان مرد جواني بود که آنشب اورا از دست آن مرد مزاحم نجات داده بود و يه دست کتک هم نوش جان کرده بود آرام آرام به سمتش رفت
اوخی‌ی‌ی
همون پیچک🍃سابقیم... گممون نکنین....