eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
120 دنبال‌کننده
917 عکس
710 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ :)
کيومرث يکي از اون دو نفري که قرار بود باهامون بياد اومد داخل کاميون و جلو نشست کيومرث:کي نوبت من مي
يه لحظه غفلت کرد و همين کافي بود تا با يه حرکت چرخشي پامو بکوبم به دستش که اسلحه توش بود و اسلحه روي زمين و توي تاريکي خرابه گم شه سريع به طرفم حمله کرد که جاخالي دادم ولي زنگ تر بود دستشو به شونم زد و محکم با هم افتاديم رو زمين. .نشست رو قفسه سينم و شروع کرد به مشت زدن تو صورتم .محکم با زانو کوبيدم تو کمرش که باعث شد دست از زدن من برداره و دستشو به کمرش گرفت..دوباره کوبيدم تو کمرش که از روم کنار رفت و کنارم افتاد.. با مشت کوفتم رو دلش که بدتر به خودش پيچيد..با کنار دست محکم زدم رو نقطه ي حساس گردنش که باعث شد بيهوش و بيحرکت کنارم بيفته ..يهو صداي شليک به گوشم رسيد.از همون جايي بود که جاويد و کسري با هم درگير بودن ..اسلحمو از روي زمين برداشتم و با سرعت به طرف اونجا دويدم..جاويد دستش روي بازوش بود و به خشم به کسري نگاه ميکرد .کسري هم توي دستش اسلحه بود .متوجه کسي شدم که داشت با سرعت به طرفمون ميومد .زود فهميدم که آرمين ..کسري دوباره ميخواست شليک کنه که دويدم طرفش که دوباره صداي شليک پيچيد ولي اينبار آرمين بود که به کسري شليک کرده بود .تير خورده بود به شونه ش همون دستش که اسلحه توش بود .اسلحه از دستش افتاد .رفتم طرفش و بيهوشش کردم .آرمين نفس نفس زنان بهمون رسيد ..کنارش نشستم.رنگش پريده بود آرمين:چيشده؟ -کسري بهش شليک کرده.جاويد خوبي؟ جاويد:آره خوبم آرمين:کاملا مشخصه .بلند شو بريم درمانگاه بلندش کرديم و با هم برديمش درمانگاه..تير به دستش خورده بود ولي زياد فرو نرفته بود به خاطر همين همينجا درش آوردن بازم نميتونست توي ادامه ي ماموريت شرکت کنه جاويد:خيل خب بريم آرمين:نميشه .مجروح شدي نميتوني بياي جاويد:ولـ... -ولي و مرض ..بريم آرمين آرمين:بريم ( آرمين) -سالمي؟ ماهان:مثلا چمه؟ -معتادت نکردن؟ ماهان:حرف مفت نزن .ميخواي معتادت کنم؟يه کاميون هستا تعارف نکن -نه راه بيفت بريم تا نکشتمت ماهان:واي چه جکي جان بازي هايي که در نياوردم ..يه بار نزديک بود ارکيا مچمو بگيره آخر استرس تازه ياد کارهايي که سر خود و بدون خبر دادن به ما انجام داده بود افتادم - تو خيلي بيجاکردي که سر خود عمل کردي با تعجب بهم نگاه کرد ماهان:شانس آوردم جيز قرمزي همراهم نيستا يهو زدم به سيم آخر ..يقشو محکم گرفتم و کوبوندمش به بدنه ي ماشين با دندونايي که قفل شده بود تو صورتش غريدم -تو خيلي بيجا کردي که بدون اجازه همچين غلطي کردي .با اجازه ي کدوم احمقي اينکاروکردي؟ اخم کرد وهيچي نگفت از عصبانيت داشتم ميلرزيدم ..سکوتش بدجور رو مخم بود ..اينبار محکم تر کوبيدمش که آخش در اومد -د بنال ديگه کدوم خري گفت؟ صورتش تو هم بود ..تازه فهميدم دارم چه غلطي ميکنم..دست روش بلند کردم..با اجازه ي کي؟عصبانيم تو لحظه اي از بين رفت ..يقش رو ول کردم ..رومو ازش برگردوندم ..دستمو کشيدم لاي موهام .پوف..دوباره برگشتم طرفش ..دستش رو گذاشته بود رو پهلوش و ماساژش ميداد ..يکم فکر کردم و متوجه شدم وقتي دومين بار کوبوندمش به ماشين .پهلوش خورده روي آينه ي بغل ماشين.رفتم جلو و بغلش کردم ماهان:ولم کن -معذرت ميخوام ماهان:ولم کن کمرم شکست خمير که نيستم فشارم ميدي از خودم جداش کردم و موهاشو به هم ريختم ماهان:نکن مگه آزار داري؟ خنديدم و سوار ماشين شديم -بخواب ماهان:خوابم نمياد -نخواب دوساعتي رانندگي کردم که حس کردم داره خوابم ميبره ....اصلا از اين جور خواب ها دل خوشي نداشتم ماهان:خوابت مياد بيا بزار من رانندگي کنم -نميخواد ماهان:بيا اينور -گفتم نميخواد ماهان:اي بابا ميزني نابودمون ميکني .خودت به جهنم من جوونم -ماهان کم چرت بگو وگر نه ميزنمت به گربه بگي ابوالقاسم ماهان:به گربه بگم چي؟ تازه فهميدم چي گفتم ..شروع کردم به خنديدن ماهان هم داشت ميخنديد ماهان:اينو از کجا آوردي؟ -نميدونم بي خيال نميشه .بد جور داره خوابم ميبره -بيا تو برون جامون رو عوض کرديم ماهان:خب توقف بعدي کجاست؟ -الان ساعت 7:44 تا ساعت 12 يه تکبرو بعدش ناهار .شامم بي خيال ماهان:باشه چشامو بستم و خوايبدم ماهان:پاشو پاشو غذا گرفتم ساعت 12 شده بخور بشين بريم -کم حرف بزن ماهان:يک ساعته دارم صدات ميکنم غذا رو خورديم و اينبار من نشستم پشت فرمون تا شب پشت فرمون نشستم -ماهان؟بلد شو رسيديم چشاشو باز کرد..کش و قوسي به بندش داد..با هم از ماشين پياده شديم و رفتيم طرف خونه ..آيفون زدم و چون تصويري بود زود بازش کردن ..وارد سالن شديم که با صداي داد ماهان از جا پريدم ماهان:کوشين ملت؟بياين ببينم سرهنگ:آروم تر پسر
رویاهای‌گمشده‍ :)
يه لحظه غفلت کرد و همين کافي بود تا با يه حرکت چرخشي پامو بکوبم به دستش که اسلحه توش بود و اسلحه روي
ماهان:به به سلام سرهنگ. چطوري ؟ بعدم محکم کوبيد رو شونه ي سرهنگ که سرهنگ چشاش گشاد شد سرهنگ:ضرب دستت خوب شده ماهان خواست چيزي بگه که محکم کوبيدم تو کمرش ماهان:آخخخ مگه آزار داري؟ -بيا ببينم اين مدت اونجا بودي چيکار کردي؟ ماهان:کلي شنود و دوربين گذاشتم -پس بيا رفتم طرف کامپيوتر هايي که توي اتاق بودن و روشنشن کردم و شروع کردم به گوش کردن مکالمات -مواظب باشيد کارا رو درست انجام بديد آقا داريوش خودش مياد تا مستقيما روي کارا نظارت کنه .اگه دست از پا خطا کنيد بدون وقفه ميفرستمتون اون دنيا ماهان:اين ارکيا بود ارکيا:فهميدين؟ رفتم سراغ يه کامپيوتر ديگه که به دوربين ها وصل بود ..روشنش کردم ..راه رو هاي مهم رو نشون ميداد و در ورودي باغ رو ماهان:نترس همه چيزاي مهم رونشون ميده -شنود رو کجا گذاشتي؟ ماهان:توي يقه ي لباس ارکيا همين لباسي که تنشه و همون لباسي که ميخواد واسه جا به جايي محموله بپوشه ... حرفش نيمه موند و نگاه خيرش به مانيتور بود .برگشتم طرف مانيتور ..در باغ رو باز کرده بودن و دوتا کاميون بزرگ داشتن ميومدن داخل ..چند لحظه بعدشم يهجي مشکي وارد شد .ارکيا سريع رفت طرف جيپ و درش رو باز کرد .يه مرد ميانسال ازش پياده شد .عينک بزرگش رو از روي چشماش برداشت .خودش بود .داريوش بود ماهان:خودشه .داريوشه سريع صداي ارکيا توي هدفون پيچيد و مارو مطمئن کرد ارکيا:قربان کاميون هاي مواد حاضرن داريوش:با اون دوتا تازه وارد چيکار کرديد؟ ارکيا:فرستاديمشون رفتن قربان داريوش :خوبه ..کاميون هارو ببريد به فرود گاه(.....)از اونجا با هواپيماي(......)بفرستيدشون به روسيه .ساعت 6 عصر ين کارو بکنيد سريع از جام بلند شدم و هدفون رو انداتم روي ميز .بايد تا وقتي توي ويلاست بگيريمشون همه رو صدا زدم و همه اومدن..خواستم شروع کنم به حرف زدن که يادم اومد سرهنگ هم اينجاست و در حال حاضر رهبر گروه.به سرهنگ نگاه کردم که بلخندي زد.لبخند زدم -خيل خب .تا ساعت 6 عصر فردا وقت داريم که آماده بشيم . کمک پليس اينتر پل دستگيرشو ميکنيم..يه گروه رو کيانمهر و حسيني رهبري ميکنن يکي رو هم سرگرد فرجام .اول سرگرد فرجام وارد عمل ميشه و بعدشم من .بايد هر طور شده گيرشن بندازيم.رادمهر تو هم همراه من مياي رادمهر:چشم قربان -امشب استراحت کنيد و فردا کاملا آمده باشيد همه چشمي گفتن و رفتن تا براي فردا آماده بشن *** زيپ جليقه ي زد گلوله رو بستم -آماده اي؟ ماهان:مثل هميشه -مواظب باش ماهان:هستم .تو هم مراقب باش - هستم دستمو نرو روي شونه ي هم کوبيديم و از خونه خارج شديم يه کوچه پايين تر از باغشون يا همون ويلا توقف کردم و با ماهان پياده شديم وبا رهبر گروه اونا دست دادم و نقشه رو بهش گفتم پشت ديوار ايستادم .به رادمهر اشاره کردم که قلاب بگيره تا برم بالا.دستاشو تو هم قفل کرد .پاي راستمو گذاشتم روي دستاش و پريدم روي ديوار .از روي ديوار پريدم پيين و درو باز کردم گروهي که ماهان رهبريشون ميکرد وارد شد و هر کدوم جايي مستقر شدن..با بيسيم به سروان خبر دادم تا وارد عمل بشه صداي سروان توي کل ساختمون پيچيد:شما در محاصره ي پليس هستيد بهتره تسليم بشيد
وقت خواب از فکر تو پهلو به پهلو می‌شوم ، ای نبینی خیر از چشم سیاهت شب بخیر .
بیهوده چرا منکر چشمان تو باشم ؟ عاشق شده ام عشق که کتمان شدنی نیست .
۰۰:۰۰
تایم فدایی
🖤🖤