eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
120 دنبال‌کننده
921 عکس
710 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
تایم فدایی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
390.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دیگه به درجه جدیدی از مودی بودن دارم میرسم https://eitaa.com/Qiunba
جا برای یه زخم دیگه ندارم https://eitaa.com/Qiunba
نه یاری میمونه نه دوستی... https://eitaa.com/Qiunba
ما‌خُدایِ‌دِلبَستَن‌بِه‌‌چیز‌هایِ‌محالیم🖤 https://eitaa.com/Qiunba
-سعی کنید تو زندگیتون حسود نباشید؛ https://eitaa.com/Qiunba
-هوا هوای رفتنه . از خونه ، از مجازی ، از دنیا؛ https://eitaa.com/Qiunba
رویاهای‌گمشده‍ :)
نيم ساعت بود منتظر بودم که دستي روي شونم قرار گرفتم برگشتم ديدم سرهنگه ..نگران بود سرهنگ:چطوره؟ -ه
صداي يا خدا گفتن فرشته اومد ..رگشتم ديدم مامان توي بغلشه و از حال رفته ..سريعرفتم طرفش مامن رو از بغلش گرفتم و گذاشتم روي مبل -فرشته برو يکم آب بيار فرشته:باشه باشه رفتم چند لحظه بعد ه ليوان آب جلوم گرفت شد .يکميش رو با دست پاشيدم تو صورت مامان تا به هوش بياد ..تکون خفيفي خورد و چشاشو باز کرد .فرشته ليوان آب قند رو گرفت جلو دهنش فرشته:بيا مامان جونم ..يکم از اين بخور فشارت افتاده مامان:چطوري بخورم وقتي پسرم رو تخت بيمارستان افتاده ؟ -مامان آروم باش مامان:چطوري آروم باشم؟ -مامان؟ماهان الان حالش بهتره .اونم راضي نيست خودتو اينجوري اذيت کني ميدوني که چقدر دوستت داره مامان:مگه بهم قول ندادين هردوتاتون سالم برگرديد؟ سرم رو انداختم پايين و مامان صداي گريش اوج گرفت ..بابا دستم رو کشيد و خواست تا دنبالش برم بابا:چجوري تير خورد ؟ همه چيو براش تعريف کردم ..صورتش غمگين بود بابا:حالش چطوره؟ -عملش موفقيت آميز بوده ولي الان بابا:الان چي؟ -توي کماست بابا دستش رو گذاشت روي سرش و خودش ر پرت کرد روي مبل بابا:باورم نميشه ..کي بهش شليک کرد؟ -يه خائن عوضي بابا:کي؟ -رادمهر آشغال داد زد:کيي؟ -رادمهر.پسر بزرگتر داريوش سراج .عوضي مشتمو محکم کوبيدم توي ديوار بابا:داري چيکار ميکني؟ميخواي دستتو خورد کني؟ بدون توجه به حرف بابا و حال خراب مامان از خونه زدم بيرون بايد خودم حساب اين اشغال رو برسم ..سوار ماشين شدم و پام وروي پدال گاز فشار دادم جلوي کلانتري توقف کردم و يه راست رفتم سمت اتاق سرهنگ...در زدم و بعد از اجازه وارد شدم سرهنگ:چي شده ؟ -قربان ميخوام بازجويي ازشو نرو خودم به عهده بگيرم اونم الان ميخوام شروع کنم سرهنگ:بسيار خب هماهنگ ميکنم -ممنون قربان توي اتاق بازجويي رو به روي داريوش ايستاده بودم ..پوزخند به لب داشت داريوش:بزرگ شدي آرمين خان -آدما بزرگ ميشن ..بعضا از نظر عقلي و جسمي ولي بعضيا هم با وجود سن زيادشون تو نطفگي ميمونن داريوش :ماهان چطوره؟شنيدم الان بيمارستان داره با مرگ دست وپنجه نرم ميکنه -اون ديگه به تو ربطي نداره داريوش:چرا ربط داره -ماهان پسر خاله ي منه و اين به تو مربوط نيست قهقهه زد ..خونسرد به ديوونه ي رو به روم نگاه کردم داريوش:اشتباه نکن ..ماهان پسر خاله ي تو نيست با بهت بهش نگاه کردم -چ..چي؟ داريوش :نميدونستي؟حق داري خوب هيشکي جز من نميدونه -منظورت چيه؟ داريوش:بيا نزديک تره تا بهت بگم يه قدم بهش نزديک شدم تا حرفشو بزنه داريوش:ايني که دارم بهت ميگم رو هيچکس نميدونه ..ماهان پسر خاله ي تو نيست شوهر خالت اونو از سر راه آورده -چي داري ميگي؟ داريوش :خيلي سادس که ماهان سر راهيه اول تعجب کردم ولي بعدش عصباني شدم و يه مشت محکم کوبوندم تو صورتش که از پشت با صندلي افتاد رو زمين ..خواستم دوباره بزنمش که شاهين اومد داخل و به زور آوردم بيرون شاهين:داري چيکار ميکني؟ -مرتيکه ي عوضي شاهين:چي گفته مگه؟ -به من ميگه ماهان پسر خالت نيست شاهين:چي؟ -ميگه ماهان بچه سر راهيه شاهين:امکان نداره سرهنگ:اينجا چه خبره؟ شاهين:بهش گفته ماهان سر راهيه سرهنگ:چي؟