390.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دیگه به درجه جدیدی از مودی بودن دارم میرسم
https://eitaa.com/Qiunba
رویاهایگمشده :)
نيم ساعت بود منتظر بودم که دستي روي شونم قرار گرفتم برگشتم ديدم سرهنگه ..نگران بود سرهنگ:چطوره؟ -ه
صداي يا خدا گفتن فرشته اومد ..رگشتم ديدم مامان توي بغلشه و از حال رفته ..سريعرفتم طرفش مامن رو از بغلش گرفتم و گذاشتم روي مبل
-فرشته برو يکم آب بيار
فرشته:باشه باشه رفتم
چند لحظه بعد ه ليوان آب جلوم گرفت شد .يکميش رو با دست پاشيدم تو صورت مامان تا به هوش بياد ..تکون خفيفي خورد و چشاشو باز کرد .فرشته ليوان آب قند رو گرفت جلو دهنش
فرشته:بيا مامان جونم ..يکم از اين بخور فشارت افتاده
مامان:چطوري بخورم وقتي پسرم رو تخت بيمارستان افتاده ؟
-مامان آروم باش
مامان:چطوري آروم باشم؟
-مامان؟ماهان الان حالش بهتره .اونم راضي نيست خودتو اينجوري اذيت کني ميدوني که چقدر دوستت داره
مامان:مگه بهم قول ندادين هردوتاتون سالم برگرديد؟
سرم رو انداختم پايين و مامان صداي گريش اوج گرفت ..بابا دستم رو کشيد و خواست تا دنبالش برم
بابا:چجوري تير خورد ؟
همه چيو براش تعريف کردم ..صورتش غمگين بود
بابا:حالش چطوره؟
-عملش موفقيت آميز بوده ولي الان
بابا:الان چي؟
-توي کماست
بابا دستش رو گذاشت روي سرش و خودش ر پرت کرد روي مبل
بابا:باورم نميشه ..کي بهش شليک کرد؟
-يه خائن عوضي
بابا:کي؟
-رادمهر آشغال
داد زد:کيي؟
-رادمهر.پسر بزرگتر داريوش سراج .عوضي
مشتمو محکم کوبيدم توي ديوار
بابا:داري چيکار ميکني؟ميخواي دستتو خورد کني؟
بدون توجه به حرف بابا و حال خراب مامان از خونه زدم بيرون بايد خودم حساب اين اشغال رو برسم ..سوار ماشين شدم و پام وروي پدال گاز فشار دادم
جلوي کلانتري توقف کردم و يه راست رفتم سمت اتاق سرهنگ...در زدم و بعد از اجازه وارد شدم
سرهنگ:چي شده ؟
-قربان ميخوام بازجويي ازشو نرو خودم به عهده بگيرم اونم الان ميخوام شروع کنم
سرهنگ:بسيار خب هماهنگ ميکنم
-ممنون قربان
توي اتاق بازجويي رو به روي داريوش ايستاده بودم ..پوزخند به لب داشت
داريوش:بزرگ شدي آرمين خان
-آدما بزرگ ميشن ..بعضا از نظر عقلي و جسمي ولي بعضيا هم با وجود سن زيادشون تو نطفگي ميمونن
داريوش :ماهان چطوره؟شنيدم الان بيمارستان داره با مرگ دست وپنجه نرم ميکنه
-اون ديگه به تو ربطي نداره
داريوش:چرا ربط داره
-ماهان پسر خاله ي منه و اين به تو مربوط نيست
قهقهه زد ..خونسرد به ديوونه ي رو به روم نگاه کردم
داريوش:اشتباه نکن ..ماهان پسر خاله ي تو نيست
با بهت بهش نگاه کردم
-چ..چي؟
داريوش :نميدونستي؟حق داري خوب هيشکي جز من نميدونه
-منظورت چيه؟
داريوش:بيا نزديک تره تا بهت بگم
يه قدم بهش نزديک شدم تا حرفشو بزنه
داريوش:ايني که دارم بهت ميگم رو هيچکس نميدونه ..ماهان پسر خاله ي تو نيست شوهر خالت اونو از سر راه آورده
-چي داري ميگي؟
داريوش :خيلي سادس که ماهان سر راهيه
اول تعجب کردم ولي بعدش عصباني شدم و يه مشت محکم کوبوندم تو صورتش که از پشت با صندلي افتاد رو زمين ..خواستم دوباره بزنمش که شاهين اومد داخل و به زور آوردم بيرون
شاهين:داري چيکار ميکني؟
-مرتيکه ي عوضي
شاهين:چي گفته مگه؟
-به من ميگه ماهان پسر خالت نيست
شاهين:چي؟
-ميگه ماهان بچه سر راهيه
شاهين:امکان نداره
سرهنگ:اينجا چه خبره؟
شاهين:بهش گفته ماهان سر راهيه
سرهنگ:چي؟
رویاهایگمشده :)
صداي يا خدا گفتن فرشته اومد ..رگشتم ديدم مامان توي بغلشه و از حال رفته ..سريعرفتم طرفش مامن رو از بغ
بدون توجه بهشو بلند شدم و از کلانتري زدم بيرون .حساب رادمهر رو بعدا ميرسم ..الان بايد با آقا بزرگ حرف بزنم ببينم اين مرتيکه چي ميگه..پام رو بيشتر روي گاز فشار دادم ..صداي زنگ مبايلم بلند شد ..بهش نگاه کردم..فرشته بود ..سريع زدم کنار و جواب دادم
-الو؟
صداي گرفتش تو گوشي پيچيد
فرشته:الو؟آرمين؟
-فرشته؟چيشده؟چرا گريه ميکني؟
فرشته:آرمين .خانم بزرگ
-خانم بزرگ چي؟چرا حرفتو نصفه ميزني؟
فرشته:خانم بزرگ حالش بد شده آورديمش بيمارستان (.....)زودبيا ميخواد ببينتت
-باشه اومدم
سريع ماشين رو راه انداختم
جلوي بيمارستان توقف کردم و بدون توجه به نگهبان بيمارستان رفتم طرف ايستگاه پرستاري ..خوستم حرفي بزنم که صداي فرشته اومد
فرشته:داداش؟
برگشتم سمتش ..خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گريه
-آروم باش فرشته..خانم بزرگ کجاست؟
از بغلم اومد بيرون و دستم رو کشيد طرف راهرو..آقا برگ بابا توي راهرو وايساده بودن و مامان هم روي صندلي نشسته بود و چيزي زمزمه ميکرد ..رفتم به طرفشون
-چي شده؟
بابا:فرشته که گفت..وقتي به گفتيم ماهان توي کماست از هوش رفت الانم ميخوادتورو ببينه
-باشه
آروم در رو باز کردم و رفتم داخل ..خانوم بزرگ نشسته بود روي تخت و داشت با تسبيح صلوات ميداد
-سلام خانوم بزرگ
برگشت سمتم ..صورتش خيس از اشک بود
خانم بزرگ:سلام مادر خوش اومدي ..تو سالمي مادر ؟
-آره قربونت برم من خوبم ولي به لطف ماهان
خانوم بزرگ:الهي قربونش برم اون داشته با مرگ دست و پنجه نرم ميکرده و من با خيال راحت خواب بودم
بعدم دوباره شروع کرد به گريه کردن ..من حتي نميدونم ماهان الان تو کدوم بيمارستانه ..قرار بود سرهنگ بهم بگه ولي نگفت .صداي موبايلم بلند شد .سرهنگ بود جواب دادم
-بله؟قربان؟
سرهنگ:آرمين؟کجايي پسر؟
-من اومدم بيمارستان پيش خانوم بزرگ
سرنگ:يه سر به بيمارستان(......)هم بزن.ماهان اونجاست
-باشه
سرهنگ:خداحافظ
-خداحافظ
تلفن رو قطع کردم ..برگشتم طرف خانم بزرگ که داشت با نگراني نگام ميکرد
خانم بزرگ:چي شده ؟
-نگران نشو قربونت برم.ميخوام برم پيش ماهان
خانم بزرگ:تورو خدا من رو بي خبر نزار
-چشم قربونت برم
دستشو بوسيدم و از اتاق اومدم بيرون ..چشمم به بابا خورد و حرف داريوش توي ذهنم گذشت
-بابا ميشه حرف بزنيم؟
بابا:چيزي شده؟
-شما يه لحظه بياين بهتون ميگم
رفتيم توي محوطه ي بيمارستان و روي يکي از نيمکت ها نشستيم
بابا:چيزي شده آرمين؟
رویاهایگمشده :)
بدون توجه بهشو بلند شدم و از کلانتري زدم بيرون .حساب رادمهر رو بعدا ميرسم ..الان بايد با آقا بزرگ حر
همه چيزايي که داريوش بهم گفته بود رو به بابا گفتم ..بدجور توي فکر بود ..خودمم گيج شده بودم
-من ميرم پيش ماهان
بابا:صبر کن منم ميام
-نه شما اينجا بمونيد ممکنه کمکتون نياز بشه
بابا:کدوم بيمارستانه؟
اسم بيمارستان رو گفتم و خودمم به طرفش راه افتادم
جلوس بيمارستان توقف کردم و از ماشين پياده شدم
وارد بخش شدم ..سرهنگ نشسته بود...هيچوقت نتونستم احساس مسئوليتي که به زير دستاش و افرادش داشت رو درک کنم ..شايد يه احساس پدرانه ي قوي ..نميدونم
-سلام چيزي شده؟
سرهنگ:سلام.آره بايد دوباره عملش کنن
-چي؟چرا؟
سرهنگ:سه تا از دنده هاي سه ي سينش شکسته و خون توي برخي قسمت ها لخته شده ..بايد درشون بيارن و از سالم بودن قلبش مطمئن بشن
-باشه
سرهنگ:تو نميوني رضايت بدي بايد اقا بزرگ بياد
-ولي خانم بزرگ بيمارستانه
سرهنگ:ولي ماهان بيشتر به اين عمل نياز داره ميفهمي ؟
-باشه فهميدم
ازش فاصله گرفتم و وارد محوطه ي بيمارستان شدم ..تلفنم رو از توي جيبم آوردم بيرون و شماره ي بابا رو گرفتم
بابا:بله؟
-سلام بابا
بابا:سلام پسرم چيزي شده؟
-ميشه با آقا بزرگ بياين اينجا؟ماهان بايد دوباره عمل شه بايد اقا بزرگ بياد رضايت بده
بابا:باشه الان ميايم
-فقط مامان يا خانم بزرگ نفهمه
بابا:باشه تا نيم ساعت ديگه اونجاييم ..خداحافظ
-خداحافظ
تلفن رو قطع کردم و دوباره وارد راهروي بيمارستان شدم
نيم ساعتي بود که توي راهرو قدم ميزدم ..به ساعتم نگاه کردم ..الان ديگه بايد برسن ..صداي قدم هاي يه نفر رو از انتهاي راهرو شنيدم ..برگشتم سمتشون بابا و آقا بزرگ بودن
آقا بزرگ:چي شده؟
-بايد عمل شه دوباره .بايد رضايت بديد
آقابزرگ:باسه
با اقا بزرگ رفتيم و رضايت داد
پشت در اتاق عمل نشسته بوديم ..دودل بودم سوالي که ميخوام رو از آقا بزرگ بپرسم يا نه
-آقابزرگ؟
آقا بزرگ:بله؟
-ميشه يه سوال بپرسم؟
آقابزرگ:بپرس پسرم
-شما کسي به اسم داريوش سراج ميشناسيد؟
اقا بزرگ:نه
-اقا بزرگ؟خواهش ميکنم اگه ميشناسيد بهم بگيد .دروغ نگيد
نفس عميقي کشيد:اره ميشناسم
چشامو آروم بستم ..لعنتي
-از کجا؟لطفا کامل بگيد ..ميخوام همه چيو بدونم .اينکه چرا ميخواست من رو بکشه .اينکه اون درختي که توي پارک (....)بود چيه.ميخوام همه چيزو بدونم
آقا بزرگ:همه چيزو؟
-همه چيزو
آقابزرگ:جوون بودم ..پدرم هم تاجر بود..مورد اعتماد همه ..يه دوست صميمي داشت که اونم تاجر بود ..با هم زياد تجارت ميکردن ..تا اينکه نميدونم سر چي بود که پدرم کشته شد ..من شدم وارثش ..25 سالم بود که عاشق شدم و ازدوج کردم ..در عرض سه سال سه تا بچه داشتم .همه چيز خوب بود با پسر دوست پدرم داريش خوش بوديم .اونم سه تا بچه داشت ..قبل از اون هم نميدونم چرا ولي از همسرش جدا شده بود..گذشت تا اينکه خودش و پدرس اومدن پيشم گفتن ميخوان يه محموله ي مواد رو رد کنن بره پاکستان ..من اهل مواد مخدر و اين جور چيزا نبودم درسته اونا هم دوستام بودن ولي مناهل خراب کردن کشورم نبودم.به يکي از دوستام گفتم..اونم گفت قبول کنم و همه چيو بهشون بگم ..وقع جا به جايي پليسا ميرسن و درگيري ميشه ..پدرش دستگير ميشه و برادرش هم توي درگيري کشته ميشه وواز اون موقع از من کينه به دل داره..هميشه بهم ميگفت ازت انتقام ميگيرم
-امروز رفتم ديدمش بهم گفت که ماهان سر راهيه
اقا بزرگ واضحا يکه خورد .با ناباوري بهم نگاه ميکرد .انگار باورش نميشد
اقابزرگ:چي؟چي گفت؟
تا خواستم حرف بزنم در اتاق عمل باز شد و دکتر ازش اومد بيرون ..سريع به طرفش رفتم
-چي شد آقاي دکتر؟
دکتر:عمل موفقيت آميز ولي بيمار هنوز توي کماست ..با اجازه
و ازمون دور شد
يک هفته بعد ...
داشتم از پشت شيشه ي بخش مراقبت هاي ويژه به صورت غرق در خواب ماهان نگاه ميکردم ..يه هفته بود که ماهان بي حرکت افتاده بود روي تخت ..حتي نميتونست خودش نفس بکشه ..دو تا سرم بهش وصل بود يکي تقويتي بود و اون يکي هم خون بود ..کلي دستگاه بهش وصل بود .سطح هوشياريش هنوز خيلي پايين بود .. نگاهم رو از شيشه گرفتم و خواستم برم بشينم ولي هنوز قدم اول به دوم نرسيده بود که صداي جيغ يکي از دستگاه ها بلند شد سريع برگشتم طرفش ..قلبش ضربان نداشت ..لعنتي ..سريع دويدم طرف دکترش
-دکتر
دکتر:چي شده آقاي خرسند؟
نفس نفس ميزدم:ما.ماهان
پرونده ي توي دستش رو رها کرد و با نهايت سرعتش شروع به دويدن کرد .پشت سرش راه افتادم که صداي بابا رو شنيدم
بابا:آرمين؟چيشده؟
-ماهان .فکر کنم ايست قلبي کرده