eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
120 دنبال‌کننده
921 عکس
710 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ :)
بدون توجه بهشو بلند شدم و از کلانتري زدم بيرون .حساب رادمهر رو بعدا ميرسم ..الان بايد با آقا بزرگ حر
همه چيزايي که داريوش بهم گفته بود رو به بابا گفتم ..بدجور توي فکر بود ..خودمم گيج شده بودم -من ميرم پيش ماهان بابا:صبر کن منم ميام -نه شما اينجا بمونيد ممکنه کمکتون نياز بشه بابا:کدوم بيمارستانه؟ اسم بيمارستان رو گفتم و خودمم به طرفش راه افتادم جلوس بيمارستان توقف کردم و از ماشين پياده شدم وارد بخش شدم ..سرهنگ نشسته بود...هيچوقت نتونستم احساس مسئوليتي که به زير دستاش و افرادش داشت رو درک کنم ..شايد يه احساس پدرانه ي قوي ..نميدونم -سلام چيزي شده؟ سرهنگ:سلام.آره بايد دوباره عملش کنن -چي؟چرا؟ سرهنگ:سه تا از دنده هاي سه ي سينش شکسته و خون توي برخي قسمت ها لخته شده ..بايد درشون بيارن و از سالم بودن قلبش مطمئن بشن -باشه سرهنگ:تو نميوني رضايت بدي بايد اقا بزرگ بياد -ولي خانم بزرگ بيمارستانه سرهنگ:ولي ماهان بيشتر به اين عمل نياز داره ميفهمي ؟ -باشه فهميدم ازش فاصله گرفتم و وارد محوطه ي بيمارستان شدم ..تلفنم رو از توي جيبم آوردم بيرون و شماره ي بابا رو گرفتم بابا:بله؟ -سلام بابا بابا:سلام پسرم چيزي شده؟ -ميشه با آقا بزرگ بياين اينجا؟ماهان بايد دوباره عمل شه بايد اقا بزرگ بياد رضايت بده بابا:باشه الان ميايم -فقط مامان يا خانم بزرگ نفهمه بابا:باشه تا نيم ساعت ديگه اونجاييم ..خداحافظ -خداحافظ تلفن رو قطع کردم و دوباره وارد راهروي بيمارستان شدم نيم ساعتي بود که توي راهرو قدم ميزدم ..به ساعتم نگاه کردم ..الان ديگه بايد برسن ..صداي قدم هاي يه نفر رو از انتهاي راهرو شنيدم ..برگشتم سمتشون بابا و آقا بزرگ بودن آقا بزرگ:چي شده؟ -بايد عمل شه دوباره .بايد رضايت بديد آقابزرگ:باسه با اقا بزرگ رفتيم و رضايت داد پشت در اتاق عمل نشسته بوديم ..دودل بودم سوالي که ميخوام رو از آقا بزرگ بپرسم يا نه -آقابزرگ؟ آقا بزرگ:بله؟ -ميشه يه سوال بپرسم؟ آقابزرگ:بپرس پسرم -شما کسي به اسم داريوش سراج ميشناسيد؟ اقا بزرگ:نه -اقا بزرگ؟خواهش ميکنم اگه ميشناسيد بهم بگيد .دروغ نگيد نفس عميقي کشيد:اره ميشناسم چشامو آروم بستم ..لعنتي -از کجا؟لطفا کامل بگيد ..ميخوام همه چيو بدونم .اينکه چرا ميخواست من رو بکشه .اينکه اون درختي که توي پارک (....)بود چيه.ميخوام همه چيزو بدونم آقا بزرگ:همه چيزو؟ -همه چيزو آقابزرگ:جوون بودم ..پدرم هم تاجر بود..مورد اعتماد همه ..يه دوست صميمي داشت که اونم تاجر بود ..با هم زياد تجارت ميکردن ..تا اينکه نميدونم سر چي بود که پدرم کشته شد ..من شدم وارثش ..25 سالم بود که عاشق شدم و ازدوج کردم ..در عرض سه سال سه تا بچه داشتم .همه چيز خوب بود با پسر دوست پدرم داريش خوش بوديم .اونم سه تا بچه داشت ..قبل از اون هم نميدونم چرا ولي از همسرش جدا شده بود..گذشت تا اينکه خودش و پدرس اومدن پيشم گفتن ميخوان يه محموله ي مواد رو رد کنن بره پاکستان ..من اهل مواد مخدر و اين جور چيزا نبودم درسته اونا هم دوستام بودن ولي مناهل خراب کردن کشورم نبودم.به يکي از دوستام گفتم..اونم گفت قبول کنم و همه چيو بهشون بگم ..وقع جا به جايي پليسا ميرسن و درگيري ميشه ..پدرش دستگير ميشه و برادرش هم توي درگيري کشته ميشه وواز اون موقع از من کينه به دل داره..هميشه بهم ميگفت ازت انتقام ميگيرم -امروز رفتم ديدمش بهم گفت که ماهان سر راهيه اقا بزرگ واضحا يکه خورد .با ناباوري بهم نگاه ميکرد .انگار باورش نميشد اقابزرگ:چي؟چي گفت؟ تا خواستم حرف بزنم در اتاق عمل باز شد و دکتر ازش اومد بيرون ..سريع به طرفش رفتم -چي شد آقاي دکتر؟ دکتر:عمل موفقيت آميز ولي بيمار هنوز توي کماست ..با اجازه و ازمون دور شد يک هفته بعد ... داشتم از پشت شيشه ي بخش مراقبت هاي ويژه به صورت غرق در خواب ماهان نگاه ميکردم ..يه هفته بود که ماهان بي حرکت افتاده بود روي تخت ..حتي نميتونست خودش نفس بکشه ..دو تا سرم بهش وصل بود يکي تقويتي بود و اون يکي هم خون بود ..کلي دستگاه بهش وصل بود .سطح هوشياريش هنوز خيلي پايين بود .. نگاهم رو از شيشه گرفتم و خواستم برم بشينم ولي هنوز قدم اول به دوم نرسيده بود که صداي جيغ يکي از دستگاه ها بلند شد سريع برگشتم طرفش ..قلبش ضربان نداشت ..لعنتي ..سريع دويدم طرف دکترش -دکتر دکتر:چي شده آقاي خرسند؟ نفس نفس ميزدم:ما.ماهان پرونده ي توي دستش رو رها کرد و با نهايت سرعتش شروع به دويدن کرد .پشت سرش راه افتادم که صداي بابا رو شنيدم بابا:آرمين؟چيشده؟ -ماهان .فکر کنم ايست قلبي کرده
رویاهای‌گمشده‍ :)
همه چيزايي که داريوش بهم گفته بود رو به بابا گفتم ..بدجور توي فکر بود ..خودمم گيج شده بودم -من ميرم
آقا بزرگ هم تازه بهمون رسيده بود..سريع رفتيم طرف بخش ..از پشت شيشه چيزي رو که ميديدم باور نميکردم ..ماهان ايست قلبي کرده بود و داشتن بهش شوک ميدادن هر چي شوک ميدادن بر نميگشت که نميگشت ..داشتم با بهت نگاه ميکردم فقط ..دست از شوک دادن برداشتن ..ملحفه ي سفيد رو کشيدن روي صورتش که با آرامش غير قابل وصفي خوابيده بود و بيشتر هميشه معصوم به نظر ميرسيد ..عقب عقب رفتم و کنار ديوار سر خوردم سرم رو گرفتم لاي دستام گرفتم و از ته دلم خدا رو صدا زدم *** نگاهي به لباس سياهم کردم دستي به ته ريش چند روزم انداختم ..وقتش بود..وقت دادگاه داريوش سراج..از ماشين پياده شدم که يه دختر و پسر جوون به طرفم اومدن پسره:سلام..شما بايد سرگرد آرمين خرسند باشيد درسته؟ -سلام.درسته خودم هستم .شما؟ پسره:من سعيد هستم و اينم خواهرم شيداست. متاسفم به جا نميارم سعيد:نبايدم به جا بياريد .ما بچه هاي .خب ما بچه هاي داريوش سراج هستيم يه حس نفرت عميق تو وجودم شعله ور شد ..انگار فهميد چطوري دارم نگاش ميکنم که سريع گفت سعيد:من نيومدم اينجا درباره ي پدرم باهاتون صحبت کنم -پس چي ميخواي؟ اينبار خواهرش حرف زد شيدا:ما اومديم يه رازي رو بهتون بگيم -درباره ي ؟ سعيد:آقا ماهان چشمامو بستم تا دوباره داغ دلم تازه نشه ..تا دوباره ياد ديوونه بازياش نيفتم ..ياد اينکه چقدر اذيتم ميکرد و آخرش با هم ميخنديديم ..چون ديگه نبود ..ماهان نبود سعيد:ماهان پسر خاله ي شما نيست .سر راهي هم نيست .اون برادر شماست چشامو با سرعت باز کردم تقريبا داد زدم:چي؟چي گفتي؟ باورم نميشد چي شنيدم سعيد:درست شنيديد..ماهان فرجام يا بهتر بگم ماهان خرسند برادر شماست -ميفهمي داري چي ميگي؟ سعيد:بله فکر کنم واضح گفتم که ماهان برادر شماست اگه به حرفم اعتماد نداريد ميتونيد آزمايش بديد بابا:چيشده آرمين؟چرا نميري داخل؟ زبونم بند اومده بود و نميتونستم حرف بزنم ..سعيد به طرف بابا برگشت سعيد:سلام آقاي خرسند من سعيد هستم پسر داريوش سراج بابا با اخم بهش نگاه کرد بابا:سلام.آرمين ؟بيا بريم الان دادگاه شروع ميشه -بابا؟حقيقت داره؟ بابا:چي؟چي حقيقت داره؟ -اين اينکه ماهان زبونم بند اومده ..خدا يا نه ..حقيقت نداشته باشه .نابود ميشم بابا:چي شده آرمين؟چرا اينجوري شدي؟ سعيد:آقاي خرسند .من بايد يه حقيقتي رو بهتون بگم بابا:چي ؟ سعيد:ماهان پسر شماست بابا:چرا داري مزخرف ميگي؟من فقط دوتا بچه دارم يه پوشه رو گرفت طرف بابا -اين همه چيز رو توضيح ميده پوشه رو از دستش گرفتم و نگاش کردم "امروز قراره بچه ي عاطفه و شوهرش به دنيا بيان ..سونوگرافي نرفتن و اين بيشتر بهم کمک ميکنه .بچشون به دنيا نمياد بچشون دو قلو بود .دوتا پسر ولي هيچکدوم نميدونن ..بچه ي فاطمه و شوهرش مرده به دنيا اومد ..تصميم گرفتم به جاي اينکه بچه ي عاطفه و شوهرش رو بکشم يکيشون رو بزارم جاي بچه ي فاطمه .اينطوري بهتره ..روزي يکيشون رو کشتم بهشون ميگم .اينطوري راحتر انتقام ميگيرم " بايد آقا بزرگم ميپرسيدم ..دويدم به طرف ساختمون دادگستري و توي يکي از راهرو ها آقا بزرگ رو ديدم که روي صندلي نشسته بود .رفتم طرفش آقابزرگ:کجايي آرمين؟داره دير ميشه -آقا بزرگ؟نوشته هاي توي اين حقيقت داره؟ آقابزرگ:چي حقيقت داره؟اين تو چي نوشته؟ -خودتون بگيريد بخونيدش پوشه رو از دستم گرفت و مشغول خوندنش شد..بهت توي صورتش بيداد ميکرد -آ.آقا بزرگ ؟ آقا بزرگ:اينو از کجا آوردي؟ -اينو پسر داريوش سراج داد .گفت بين وسايل پدرش پيدا کرده..آقا بزرگ؟حقيقت داره؟ماهان قل ديگه ي منه؟ آقابزرگ:امکان نداره قل تو همون موقع تولد مرد سرم رو گرفتم لاي دستام و افتادم روي صندلي ..خدايا نه..نه ..آخه چرا؟چرا الان که ماهان ديگه نيست بايد بفهمم؟خدايا چيکار کنم؟وااي مامان .اگه بفهمه داغون ميشه داريوش:چي شده سرگرد؟ سرم رو بلند کردم و به چشاي داريوش که پر از تمسخر بود نگاه کردم آقابزرگ:چطور تونستي اينکار رو بکني؟ داريوش:کدوم کار؟کشتن ماهان؟ آقابزرگ:اينکه جاي بچه هارو عوض کني داريوش:آها اونو ميگي همين طوري ميخواستم بعد از مرگ يکيشون زجرتون رو ببينم که خوشبختانه موفق هم شدم .ماهان مرده و شما داريد زجر ميکشيد به سمتش خير برداشتم و داد زدم -اسمش رو به اون دهن نجست نيار عوضي شاهين که تازه رسيده بود گرفتم و نزاشت تيکه تيکش کنم ..مثل شير زخمي داشتم نفس ميکشيدم آقابزرگ:پس بالاخره زهر خودتو ريختي داريوش:آره.الان راحت ميتونم بميرم انتقامم هم گرفتم با صداي بابا گفتن کسي همه برگشتيم طرف شيدا:بابا؟تو چيکار کردي؟ داريوش:شيدا؟منـ.. شيدا:نه بابا هيچي نگو .خوب شناختمت .هم قاچاقچي مواد مخدري هم قاتلي ..باورم نميشه بابا بعدم سريع از اونجا دور شد
رویاهای‌گمشده‍ :)
همه چيزايي که داريوش بهم گفته بود رو به بابا گفتم ..بدجور توي فکر بود ..خودمم گيج شده بودم -من ميرم
سعيد:واقعا متاسفم بابا..مامان حق داشت ازت جدا بشه ..کيارش رو هم نابود کردي ..واقعا متاسفم .ميدوني شيدا چقدر گريه کرد؟..نه نميدوني.تو ديگه پدر ما نيستي داريوش:سعيــ.. سعيد:بسه ديگه بابا نميخوام چيزي بشنوم بعدم از ما دور شد ..نگاهم به صورت غمگين داريوش افتاد..بهش پوزخند زدم -الان خوشحالي؟ارزشش رو داشت ؟که يه نفر رو جوون مرگ کني؟دختر و پسرت ازت متنفرن .ارزشش رو داشت آقاي سراج بزرگ؟ بدون توجه به صورت خشمگينش از ساختمون دادگستري اومدم بيرون که ديدم دارن رادمهر رو از ماشين پليس ميارن بيرون آشغال عوضي..رفتم طرفش..حرکاتم دست خودم نبود يه خونش تشنه بودم ..جلوش وايسادم و پوزخند زدم
*رنگ قرمز نماد عشق ❤️‍🔥* https://eitaa.com/Qiunba
گفت بعد او عاشق میشوی ؟ گفتم مگر کسی جز او هم در جهان است.. ..
در اولین آغوشی که فهمیده شوم زار خواهم زد.. ..
باید‌بخوره‌توذوقت‌تا‌بفهمی‌همه‌مثل‌خودت‌نیستن ..
۶۰ تایی شدنمون مبارک 🙂❤️❤️
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من قبلا میخواستم همه رو نجات بدم اما... https://eitaa.com/Qiunba