eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
120 دنبال‌کننده
926 عکس
722 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ :)
همه چيزايي که داريوش بهم گفته بود رو به بابا گفتم ..بدجور توي فکر بود ..خودمم گيج شده بودم -من ميرم
آقا بزرگ هم تازه بهمون رسيده بود..سريع رفتيم طرف بخش ..از پشت شيشه چيزي رو که ميديدم باور نميکردم ..ماهان ايست قلبي کرده بود و داشتن بهش شوک ميدادن هر چي شوک ميدادن بر نميگشت که نميگشت ..داشتم با بهت نگاه ميکردم فقط ..دست از شوک دادن برداشتن ..ملحفه ي سفيد رو کشيدن روي صورتش که با آرامش غير قابل وصفي خوابيده بود و بيشتر هميشه معصوم به نظر ميرسيد ..عقب عقب رفتم و کنار ديوار سر خوردم سرم رو گرفتم لاي دستام گرفتم و از ته دلم خدا رو صدا زدم *** نگاهي به لباس سياهم کردم دستي به ته ريش چند روزم انداختم ..وقتش بود..وقت دادگاه داريوش سراج..از ماشين پياده شدم که يه دختر و پسر جوون به طرفم اومدن پسره:سلام..شما بايد سرگرد آرمين خرسند باشيد درسته؟ -سلام.درسته خودم هستم .شما؟ پسره:من سعيد هستم و اينم خواهرم شيداست. متاسفم به جا نميارم سعيد:نبايدم به جا بياريد .ما بچه هاي .خب ما بچه هاي داريوش سراج هستيم يه حس نفرت عميق تو وجودم شعله ور شد ..انگار فهميد چطوري دارم نگاش ميکنم که سريع گفت سعيد:من نيومدم اينجا درباره ي پدرم باهاتون صحبت کنم -پس چي ميخواي؟ اينبار خواهرش حرف زد شيدا:ما اومديم يه رازي رو بهتون بگيم -درباره ي ؟ سعيد:آقا ماهان چشمامو بستم تا دوباره داغ دلم تازه نشه ..تا دوباره ياد ديوونه بازياش نيفتم ..ياد اينکه چقدر اذيتم ميکرد و آخرش با هم ميخنديديم ..چون ديگه نبود ..ماهان نبود سعيد:ماهان پسر خاله ي شما نيست .سر راهي هم نيست .اون برادر شماست چشامو با سرعت باز کردم تقريبا داد زدم:چي؟چي گفتي؟ باورم نميشد چي شنيدم سعيد:درست شنيديد..ماهان فرجام يا بهتر بگم ماهان خرسند برادر شماست -ميفهمي داري چي ميگي؟ سعيد:بله فکر کنم واضح گفتم که ماهان برادر شماست اگه به حرفم اعتماد نداريد ميتونيد آزمايش بديد بابا:چيشده آرمين؟چرا نميري داخل؟ زبونم بند اومده بود و نميتونستم حرف بزنم ..سعيد به طرف بابا برگشت سعيد:سلام آقاي خرسند من سعيد هستم پسر داريوش سراج بابا با اخم بهش نگاه کرد بابا:سلام.آرمين ؟بيا بريم الان دادگاه شروع ميشه -بابا؟حقيقت داره؟ بابا:چي؟چي حقيقت داره؟ -اين اينکه ماهان زبونم بند اومده ..خدا يا نه ..حقيقت نداشته باشه .نابود ميشم بابا:چي شده آرمين؟چرا اينجوري شدي؟ سعيد:آقاي خرسند .من بايد يه حقيقتي رو بهتون بگم بابا:چي ؟ سعيد:ماهان پسر شماست بابا:چرا داري مزخرف ميگي؟من فقط دوتا بچه دارم يه پوشه رو گرفت طرف بابا -اين همه چيز رو توضيح ميده پوشه رو از دستش گرفتم و نگاش کردم "امروز قراره بچه ي عاطفه و شوهرش به دنيا بيان ..سونوگرافي نرفتن و اين بيشتر بهم کمک ميکنه .بچشون به دنيا نمياد بچشون دو قلو بود .دوتا پسر ولي هيچکدوم نميدونن ..بچه ي فاطمه و شوهرش مرده به دنيا اومد ..تصميم گرفتم به جاي اينکه بچه ي عاطفه و شوهرش رو بکشم يکيشون رو بزارم جاي بچه ي فاطمه .اينطوري بهتره ..روزي يکيشون رو کشتم بهشون ميگم .اينطوري راحتر انتقام ميگيرم " بايد آقا بزرگم ميپرسيدم ..دويدم به طرف ساختمون دادگستري و توي يکي از راهرو ها آقا بزرگ رو ديدم که روي صندلي نشسته بود .رفتم طرفش آقابزرگ:کجايي آرمين؟داره دير ميشه -آقا بزرگ؟نوشته هاي توي اين حقيقت داره؟ آقابزرگ:چي حقيقت داره؟اين تو چي نوشته؟ -خودتون بگيريد بخونيدش پوشه رو از دستم گرفت و مشغول خوندنش شد..بهت توي صورتش بيداد ميکرد -آ.آقا بزرگ ؟ آقا بزرگ:اينو از کجا آوردي؟ -اينو پسر داريوش سراج داد .گفت بين وسايل پدرش پيدا کرده..آقا بزرگ؟حقيقت داره؟ماهان قل ديگه ي منه؟ آقابزرگ:امکان نداره قل تو همون موقع تولد مرد سرم رو گرفتم لاي دستام و افتادم روي صندلي ..خدايا نه..نه ..آخه چرا؟چرا الان که ماهان ديگه نيست بايد بفهمم؟خدايا چيکار کنم؟وااي مامان .اگه بفهمه داغون ميشه داريوش:چي شده سرگرد؟ سرم رو بلند کردم و به چشاي داريوش که پر از تمسخر بود نگاه کردم آقابزرگ:چطور تونستي اينکار رو بکني؟ داريوش:کدوم کار؟کشتن ماهان؟ آقابزرگ:اينکه جاي بچه هارو عوض کني داريوش:آها اونو ميگي همين طوري ميخواستم بعد از مرگ يکيشون زجرتون رو ببينم که خوشبختانه موفق هم شدم .ماهان مرده و شما داريد زجر ميکشيد به سمتش خير برداشتم و داد زدم -اسمش رو به اون دهن نجست نيار عوضي شاهين که تازه رسيده بود گرفتم و نزاشت تيکه تيکش کنم ..مثل شير زخمي داشتم نفس ميکشيدم آقابزرگ:پس بالاخره زهر خودتو ريختي داريوش:آره.الان راحت ميتونم بميرم انتقامم هم گرفتم با صداي بابا گفتن کسي همه برگشتيم طرف شيدا:بابا؟تو چيکار کردي؟ داريوش:شيدا؟منـ.. شيدا:نه بابا هيچي نگو .خوب شناختمت .هم قاچاقچي مواد مخدري هم قاتلي ..باورم نميشه بابا بعدم سريع از اونجا دور شد
رویاهای‌گمشده‍ :)
همه چيزايي که داريوش بهم گفته بود رو به بابا گفتم ..بدجور توي فکر بود ..خودمم گيج شده بودم -من ميرم
سعيد:واقعا متاسفم بابا..مامان حق داشت ازت جدا بشه ..کيارش رو هم نابود کردي ..واقعا متاسفم .ميدوني شيدا چقدر گريه کرد؟..نه نميدوني.تو ديگه پدر ما نيستي داريوش:سعيــ.. سعيد:بسه ديگه بابا نميخوام چيزي بشنوم بعدم از ما دور شد ..نگاهم به صورت غمگين داريوش افتاد..بهش پوزخند زدم -الان خوشحالي؟ارزشش رو داشت ؟که يه نفر رو جوون مرگ کني؟دختر و پسرت ازت متنفرن .ارزشش رو داشت آقاي سراج بزرگ؟ بدون توجه به صورت خشمگينش از ساختمون دادگستري اومدم بيرون که ديدم دارن رادمهر رو از ماشين پليس ميارن بيرون آشغال عوضي..رفتم طرفش..حرکاتم دست خودم نبود يه خونش تشنه بودم ..جلوش وايسادم و پوزخند زدم
*رنگ قرمز نماد عشق ❤️‍🔥* https://eitaa.com/Qiunba
گفت بعد او عاشق میشوی ؟ گفتم مگر کسی جز او هم در جهان است.. ..
در اولین آغوشی که فهمیده شوم زار خواهم زد.. ..
باید‌بخوره‌توذوقت‌تا‌بفهمی‌همه‌مثل‌خودت‌نیستن ..
۶۰ تایی شدنمون مبارک 🙂❤️❤️
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من قبلا میخواستم همه رو نجات بدم اما... https://eitaa.com/Qiunba