eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
120 دنبال‌کننده
926 عکس
722 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
آن خدایی که تو را اینهمه زیبا میکرد کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد ``|رویا های گم شده‍ــ :)|`` {https://eitaa.com/Qiunba}
نگاهم کرد و لرزیدم خجالت می کشم از او بگویید عاشقت گفته نگاهِ محشری داری . ``|رویا های گم شده‍ــ :)|`` {https://eitaa.com/Qiunba}
۳۶ درصد ِ چشمان تو جنسش عسل است مابقی قهوه و فنجان و شراب و غزل است : ) _ استاد احسانِ محسنی * ``|رویا های گم شده‍ــ :)|`` {https://eitaa.com/Qiunba}
+چقد باحالم،خدا حفظم کنه... (من بعد از هر دفعه که دوستامو خندوندم🤣)
‌نیمه‌ی گمشده آدم مثل لنگه جورابه؛ هرچی بگردی پیداش نمیکنی، آخرشم مامانت باید واست پیداش کنه.
رویاهای‌گمشده‍ :)
سعيد:واقعا متاسفم بابا..مامان حق داشت ازت جدا بشه ..کيارش رو هم نابود کردي ..واقعا متاسفم .ميدوني شي
-مي ارزيد؟به گرفتن جون يه جوون و نابودي جووني خودت مي ارزي سرگرد رادمهر؟ سکوت کرد..عصباني بودم بدتر شدم ..يقشو گرفتم و چسپوندمش به بدنه ي ماشين پليس..با دست سربازي که ميخواست بياد طرفمون رو متوقف کردم -فقط جواب يه سوالم رو بده .چرا؟چرا ميخواستي منو بکشي؟ رادمهر:مجبور بودم.راه ديگه اي نداشتم داد زدم:مگه ميشه؟هميشه يه راهي وجود داره رادمهر:اگه اينکارو نميکردم منو ميکشت...بايد اعتماد پدرم رو جلب ميکردم -الان جلب کردي؟الان نميميري؟ سرش رو انداخت پايين و سکوت کرد -الان هم ميميري ..ولي اونموقع ميتونستي با شرافت بميري ..تو يه قاتلي .لياقتت مرگ با يه تيکه طناب نيست.بايد تيکه تيکت کرد ..اگه دست خودم بود تيکه تيکت ميکردم نميزاشتم اينقدر راحت بميري حيف واقعا حيف که قانون دستم رو بسته وگر نه خودم به حسابت ميرسيدم ..يعني جلب اعتماد اون اشغالي که کشورت رو به کثافت کشيده اينقدر اهميت داشت که به خاطرش آدم بکشي و بري پاي چوبه ي دار؟هــــــــــان؟ با دادي که زدم سربازه اومد سمتم و ازش جدا کرد -ماهان برادر من بود عوضي .برادر واقعي من داشت با بهت بهم نگاه ميکرد .پوزخندي به قيافه ي مسخرش زدم و ازش دور شدم ..سوار ماشين شدم و پامو با بيشترين توانم روي پدال گاز فشار دادم..زمستون بود و هوا باروني ..شروع به باريدن کرد .انگار خدا هم دل به حال برادري که هيچوقت رنگ برادر داشتن رو نديد و بيگناه و مظلومانه رفت سوخته بود ...بغض کرده بودم ..شيشه رو دادم پايين .بارون تند تند ميريخت روي سر و صورتم.واسم مهم بود که مريض ميشم ..فقط ميخواستم يه جوري خودمو خالي کنم ..درسته مرد بودم ولي کدوم نادوني گفته که مردا گريه نميکنن ؟هرکسي يه ظرفيتي داره و بعد از مدتي تکميل ميشه و اونموقست ک ديگه نميشه جلوشو گرفت تا خودشو خالي نکنه ..ياد گذشته ها افتادم "ماهان:پسره ي شتر مرغ شيشه رو بده بالا بينم ..موش آب کشيده شدم.با تواما مشنگ..هووي مگه کري؟ -نه نيستم .تو پير مردي ماهان:پير مرد باباته من که از تو دوساعت کوچيک ترم بزغاله -بالاخره تکليف منو معلوم کن .بزغاله يا شتر مرغ؟ ماهان:هردوتاش " ماهان ديگه نبود که بخواد به خاطر هر کار کوچيکي که ميکنم به جونم غر بزنه نبود تا به خاطر هر چيزي ازم ايراد بگيره .نبود تا موقع خريد لباس عيد از هي چيزي که ميگم ايراد بگيره و وقتي ميريم رستوران خودشو پرت کنه رو صندلي و از خستگي غر بزنه ..به خودم اومدم ..از شهر خارج شده بودم و توي يه کمربندي بودم که هيچ ماشيني رد نميشد ..از ماشين پياده شدم و روبه روش ايستادم..به کاپوت تکيه دادم ..گريه ميکردم ..منه مرد گريه ميکردم..از مرگ برادرم ..من سرگرد آرمين خرسند که همشه سعي ميکرد پسر خالش که مثل زلزله بود رو آروم کنه ..ولي هيچوقت موفق نميشد ..هيچوقت نتونستم کاري کنم که ساکت بشه..همه خاطره هام باهاش از روي پرده ي ذهنم گذشت و اکران شد روزايي که به خاطر رنگ چشماش مسخرش ميکردم و ميگفتم چشمات مثل چشاي دختراست .اونم حرص ميخورد .يه بار اينقدر اذيتش کردم که آخرش کا به کتک کاري کشيد..وقتي جاخالي داد و با هم افتاديم تو آب و به مامان گفت که رومون اسيد پاشيدن .وقتي وي مسابقه زدمش زمين و کلي غر زد ..مجبورش کردم دور زمين بدوه چقدر تهديد کرد..وقتي توي پارک ديدمش .وقتي داشتيم براي اون عمليات شوم آماده ميشديم بهم گفت که از هميشه آماده تره .ماهان از جليقه ي ضد گلوله متنفر بود به خاطر همينم هميشه فورا بعد از اتمام درگيري مينداختش توي ماشين ..اگه من وقتي رادمهر ميخواست بهم شليک کنه چشمامو نميبستم ميتونستم ببينم ماهان داره مياد .لعنت به من که حتي نتونستم خودمو تکون بدم .اگه اينکارو ميکردم الان زنده بود سرم گرفتم طرف آسمون و داد زدم:خــــــدا داد زدم .همش تقصير من بود ..سوار ماشين شدم..آب از سر و روم ميچکيد ..سرم رو گذاشتم روي فرمون که تلفنم زنگ خورد ..بدون اينکه به شماره نگاه کنم جواب دادم -بله؟ صداي پر از بغض مامان پيچيد تو گوشم مامان:الو؟آرمين؟عزيز دل مادر ؟کجايي قربونت برم؟ -تو خيابونم مامان مامان:قربونت برم چرا صدات گرفته؟ -چيزي نيست قربونت برم مامان:بيا خون آرمين .داداشت که مرده ..بزار خودتو يه دل سير ببينم -باشه مامان جان.تا يک ساعت ديگه اونجام.خداحافظ تلفن رو قطع کردم و راه افتادم طرف خونه ي ماهان..اگه مامان منو با اين سر و ريخت ميديد بي شک سکته ميکرد جلوي آپارتمانش نگه داشتم ..درسته خونه داشت ولي ميگفت جاي به اون بزرگي ميخوام چيکار من يه نفر؟همين آپارتمان برام کافيه ..کليد انداختم توي در و وارد شدم..چراغ ها خاموش بود و پرده ها کشيده بودن ..يکي از چراغ هارو روشن کردم ..مثل هميشه بهم ريخته بود ..بهم ريخته تر از هميشه ..کلي پوست تخمه و پفک ريخته بود کف سالن..لباساشو که روي مبل بود زدم کنار و خودمو پرت کردم روش ..اگه ماهان بود کلي بهم غر ميزد که با لباساي خيس نشين رو مبلا
رویاهای‌گمشده‍ :)
سعيد:واقعا متاسفم بابا..مامان حق داشت ازت جدا بشه ..کيارش رو هم نابود کردي ..واقعا متاسفم .ميدوني شي
"ماهان:هي هي هي نشين نشين -چرا؟ ماهان:اينجا خونه منه ها مثلا .با لباساي خيس نشين رو مبل -برو بابا ماهان:نشستي ننشستيا ميزنم صدا مارمولک چلقيده بديا از من گفتن بعد نگي نگفتي .حالا خود داني -من ميشينم هيچ کاري هم نميتوني بکني " از جام بلند شدم که چشمم خورد به عکس خودم و ماهان که روي ديوار بود..اين عکس رو فرشته گرفته بود.همون موقع که ماهان زد تو سر من عکس گرفت ..چقدر سر اين عکس خنديديم لباسام رو عوض کردم و راه افتادم طرف خونه کليد انداختم و رفتم داخل هال..صداي گريه ي مامان ميومد -سلام مامان:کجا بودي قربونت برم؟ -يکم به تنهايي احتياج داشتم مامان:الهي قربونت برم من بيا بشين نشستم روي مبل ..همه غمگين بودن و هيچکسي چيزي نميگفت مامان:چرا هيچوقت نفهميدم که تو و ماهان خيلي به هم شبيهيد؟ -مامان؟خودتو ناراحت نکن مامان:چطوري؟چطوري ناراحت نباشم وقتي يه بارم نتونستم به اين فکر کنم که ماهان بچه ي خودمه؟چرا هيچوقت به مرگ عجيب بچم شک نکردم؟ -مامان بسه.تقصير شما که نيست
رویاهای‌گمشده‍ :)
"ماهان:هي هي هي نشين نشين -چرا؟ ماهان:اينجا خونه منه ها مثلا .با لباساي خيس نشين رو مبل -برو بابا
مامان:ميخوام برم سر قبر بچم .منو ببر بهشت زهرا -چشم آماده شو بريم رسيديم جلوي بهشت زهرا و از ماشين پياده شديم مامان:قبر بچم کجاست؟ -از اين طرف بردمش طرف قبر ماهان..با ديدن صورت خندون و بي غمش توي عکس دلم پر از درد شد ..مامان نشست بالا سر قبرش و گريه کرد -مامان؟من ميرم گل بگيرم ازش دور شدم و به طرف دکه ي گل فروشي رفتم ..گل ها رو گرفتم و پولش رو حساب کردم..هنوز بر نگشته بودم که يه صداي بي نهايت آشنا توي گوشم پيچيد -سلام شتر مرغ توي بهت فرو رفتم اين اينکه صداي ..نه امکان نداره..برگشتم سمت صدا و شکم به يقين پيوست..توي بهت و ناباوري فرو رفتم.چطور ممکن بود؟ -ع..علي علي:جونم داداش؟ نميدونستم بايد چي بگم..هم خوشحال بودم از ديدنش هم تعجب کرده بودم .زبونم بند اومده بود علي:جون داداش لازم نيست اينقدر گرم بگيري ميدونم دلت واسم تنگ شده بودا لازم نيست بگي .اصلا تعارف نکنيا نگي اين رفيق ما مرده يا زندست -کارت اونور تموم شد؟ علي:نه تموم نشده ..خب تموم شده که اومدم ديگه .شما تونستيد داريوش رو بگيريد؟ -آره علي :خب عالي شد..من هم همه ي خريدار هاشو اونور مرز گرفتم ..راستي.. -چي؟ علي:اين زلزله کوش؟وا اصلا تو توي بهشت زهرا چيکار ميکني؟ -اومدم ملاقات يکي از عزيزانم علي:بزار حدس بزنم.اممم ..خالت؟ سرم رو به نشونه ي نه تکون دادم...غمگين بودم علي:حالا بيخيال بگو چطوري گرفتيش؟ -توي يه درگيري توي ارمنستان که سر يه محموله خودش هم اومده بود گرفتيمشون ولي يکي از بهترين دوستام و عزيز ترين کسانم رو از دست دادم علي:کي؟ -ماهان داد زد:چيييي؟ماهان؟شوخي ميکني؟ -نه علي:چطوري؟ -خودشو انداخت جلوي تير من علي:واااااااي سرش رو گرفت توي دستش و کنار درخت نشست علي:باورم نميشه -منم اولش باورم نميشد علي :جوون مرگ شد داداشم -تو دوستشي اينطوري داغون شدي.اگه جاي من بودي که ميفهميدي يه داداش دو قلو داشتي که به خاطر نجات جونت مرده چه حالي ميشدي؟اينکه بعد از مرگش بفهم علي:چي داري ميگي آرمين؟يعني؟.. -آره ماهان قل ديگه ي من بود علي:واااااي يا خدا..مامانت چطوره حالش؟ -داغون..همه داغونن از جاش بلند شد و دستش رو گذاشت رو شونم -شما چي؟فقط محموله رو گرفتيد؟ علي:نه همه ي کساي که ازش جنس ميگرفتن رو هم گرفتيم -خوبه علي:دادگاه سراج چه روزي؟ -امروز بود علي:خب؟چيشد؟ -نميدونم من نبودم نميفهمم راستي ميونستي رادمهر پسر بزرگتر داريوش سراج بود؟ علي:چي؟رادمهر؟همون که باهاتون اومد بود تو گروه و.. -آره خوده آشغالش علي:باورم نميشه -بيا بريم .مامان سر قبر ماهان منتظره علي:باشه بريم راه افاديم سمت جايي که ماهان دفن شده بود علي:از کجا فهميدي که ماهان برادرته؟ -مروز که رفتم دادگاه پسر کوچيک تره داريوش سراج يه پوشه بهم داد که همه چيزو توش نوشته بود و.. علي:و چي؟ -شباهت زيادمون که يادت هست؟ علي:آره راس ميگي رسيديم سر قبر ..مامان يه کتاب کوچيک قرآن دستش بود و توي اون يکي دستش هم تسبيح بود ..صورتش از گريه خيس بود علي:سلام مامان:سلام به روي ماهت پسرم نشستيم بالا سر قبر و فاتحه خونديم ..ع به عکس خندون ماهان نگاه کرد که بدون هيچ غمي ميخنديد..نگاهم به نوار سياه رنگ که دور قاب عکس ..هيچوقت فکر نميکردم يه روزي اين صحنه رو ببينم علي :من ديگه بايد برم آرمين خداحافظ..حاج خانوم شما هم خاحافظ مامان:خدا حافظ پسرم مواظب خودت باش -خدا حافظ بعد از ماهان نزديک ترين آدم بهم علي بود ..از بچگي با من و ماهان بزرگ شده بود -مامان؟بلندشو بريم ديگه داره شب ميشه مامان:نميخوام .ميخوام پش بچم باشم .الهي قربون ون خنده ها و شيطوني هاش برم -مامان؟به خدا ماهان راضي نيست اين کارو با خودت بکني مامان:يکم ديگه بمونيم -باشه نشستم و زل زدم به سنگ قبر سياهش و اسمش که با رنگ سفيد روش نوشته شده بود..خيلي دلم ازش پر بود .به ساعتم نگاه کردم ..نيم ساعت گذشته بود -مامان؟بريم ديگه مامان:بريم از جاش بلند شديم و رفتم طرف ماشين -مامان؟ مامان:جونم پسرم -حالت خوبه؟ مامان :نميدونم آرمين -برم خونه؟ مامان:آره بريم دنده رو جا زدم .مامان ديگه گريه نميکرد .خوب بود يا بد نميدونم جلوي خونه نگه داشتم و رفتيم داخل بابا:کجا بوديد؟دوساعته که رفتيد -رفتيم بهشت زهرا بابا:باشه فهميدم..فرشته مامانت رو ببر توي اتاق تا استراحت کنه فرشته:چشم بابا فرشته مامان رو برد توي اتاق.نشستم روي مبل -خانم بزرگ جاست؟ بابا:خوابيده آقابزرگ:مگه شما دو نفر به شرط اينکه سالم برگرديد نرفتيد؟ سرم رو انداختم زير و هيچي نگفتم آقابزرگ:جواب بده آرمين -چرا رفتيم آقا بزرگ:پس چرا ماهان بر نگشت و تو هم با اين حال زارت اومدي؟ بابا:آقا بزرگ لطفا ..هيچکس حالش خوب نيست. آقا بزرگ:من ميرم بخوابم
رویاهای‌گمشده‍ :)
مامان:ميخوام برم سر قبر بچم .منو ببر بهشت زهرا -چشم آماده شو بريم رسيديم جلوي بهشت زهرا و از ماشين
آقابزرگ رفت توي اتاقش .بدون هيچ حرف يا نگاهي رفتم توي اتاق .لباسم رو عوض نکردم فقط ژاکتم رو انداختم بالاي تخت..خودمو پرت کردم روي تخت حال من از همشون بدتر بود .مامان بچشو از دست داد.آقابزرگ و خانوم بزرگ نوه اشون رو.ولي من چي؟داداشم .رفيقم رو از دست دادم .توي بغل خودم جون داد.به خاطر من مرد چشامو باز کردم .به ساعتم نگاه کردم 5:15 صبح بود .بلند شدم کتم رو از روي تخت برداشتم و زدم بيرون وارد اتاقم شدم و خودمو پرت کردم روي صندلي .سرم رو گذاشتم روي ميز .تقه اي به در خورد -بيا تو علي:سلام -سلام علي :چطوري؟ -افتضاح علي:کاملا مشخصه -نتيجه ي ددگاه چي شد نفهميدي؟ علي:چرا.واسه خودش و رادمهر اعدام بريدن .کيارش ده سال زندان.بقيشون هم نميدونم چون مهم نيست -ارکيا چي؟ علي:اون حبس ابده -خوبه علي:دلم براي رادمهر ميسوزه.زندگي خودشو خراب کرد براي چي؟جذب اعتماد يه خلافکار بي وجدان؟ -حماقتيه که خودش کرده تو چرا دلت بسوزه؟ علي:راست ميگي.اينم حرفيه -حکم داريوش و رادمهر کي اجرا ميشه علي:سه روز ديگه صبح بعد از داريوش نوبت رادمهره -خوبه علي:من نميتونم بيام -چرا؟ علي:چون همون روز يه عمليات مهم دارم -تو ديگه سالم برگرد تورو خدا علي:من تا تورو نزارم تو گور نميميرم لبخند تلخي زدم:ماهان هم هميشه همينو ميگفت علي:آرمين بسه ديگه تو توي مرگ ماهان مقصر نبودي اون خودش پريد جلوي تير -ولي اگه... علي:ديگه ولي نداره -باشه ***سه روز بعد... امروز روز اجراي حکم رادمهر و سراج بود.ولي چه فايده؟نه ماهان ديگه بر ميگشت نه اون همه معتاد سالم ميشدن لبه ي کتم رو صاف کردم ..از خونه زدم بيرون رو به روي محل اجراي حکم دست به سينه ايستادم .تکيه دادم به بدنه ي ماشين که حس کردم چيزي خورد به کمرم .برگشتم ديدم آينست ..ياد وقتي افتادم که ماهان رو کوبيدم به به ماشين.. زل زدم به چوبه ي دار ..صداي همهمه بلند شد ..داريوش سراج رو آوردن .زل زدم به چوبه ي داري که دور گردنش پيچيده شد .حکم خونده شد ..سعي کردم همه ي اين لحظات رو توي ذهنم ثبت کنم ..علي الان چيکار ميکرد؟سالم بود؟دلم شور ميزد .لعنتي لعنتي ..دستم رو کشيدم لاي موهام و پوفي کشيدم..حکم خونده شد خدا ميدونه چقدر آه و نفرين پدر و مادراي جووناي مردم پشت سر اين مرد بود .پاي سرباز روي صندلي زير پاش قرار گرفت و صندلي رو از زير پاش کنار زد ..پاهاش توي هوا معلق بود..چند حس با هم داشتم ..ترحم..نفرت..شادي..غصه ..بعد از اون نوبت رادمهر بود ..دوباره همون صحنه هاي تکراري ولي انگار پشيمون بود..ولي دير بود خيلي هم دير بود ..دوباره سرباز .دوباره صندلي..دوباره پاهاي آويزون و دوباره جسمي که روحش پرواز کرد به سمت جهنم ..سوار ماشين شدم.جمعيت کم کم متفرق شد ..تلفنم زنگ خورد ..سرهنگ بود -الو؟سرهنگ؟ سرهنگ:الو؟آرمين؟ صداي نگران بود .دوباره يه حس بد توي وجودم رخنه کرد
۰۰:۰۰
🤍🩶🖤🖤🩶🤍
تایم فدایی