eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
120 دنبال‌کننده
927 عکس
728 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
اون که بخواد ریپلایی کنه ریپلایی میکنه 😂 🤍https://eitaa.com/Qiunba
😂😂😂😂😂😂😂😂 🤍●https://eitaa.com/Qiunba همچی یهویی خوب شد😂🤙🏻
آقا پسری ک هدف داری کار میکنی دنبال در و داف بازی نیستی و تشنه تعهدی تو خیلیییی خیلییییی خفنی🥲 https://eitaa.com/Qiunba
قشنگ ترین هولدر کتاب دنیا 😍 🤍●https://eitaa.com/Qiunba
- معلم: خوب به این قسمت گوش بدید توی امتحان میاد.. 🤍●https://eitaa.com/Qiunba
رویاهای‌گمشده‍ :)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4303575 بحرفیم😊
خدا لعنتت نکنه که من باید برم امتحان بدم تو میری بخوابی😒 ـــــــــــــــــــ شرمنده تو رو خدا🦦
. هر آنچه در قلب می‌گذرد را نمی‌توان گفت، براى همين خدا، آه، اشک، خواب طولانى، لبخند سرد و لرزش دستان را خلق كرد! - نزار قبانی https://eitaa.com/Qiunba
یک‌نفر هست کہ‌‌ من مست نگاهش شده ام ، عاشق و شیفتہ‌‌‌ی چشم سیاهش شده ام . https://eitaa.com/Qiunba
زبان موردعلاقه‌م برای ارتباط با آدما، موسیقیه. بی شک خیلی حقه🤙🏻💔↑↑↑
چرا می گوییم "بزنم به تخته"، نمی گوییم "ماشاءالله" یکی از دوستان نقل میکرد که یک روز با یکی از دوستان انگلیسی خود چت میکردم بهش گفتم: کار تو خیلی عالی بود. بهم گفت: بزنم به تخته (Touch wood) سپس گفت: شما مسلمونها حتما به جای این اصطلاح چیزی دارید من گفتم: ماهم همین را استفاده میکنیم رفیقم خیلی تعجب کرد وگفت: عجب...!! بهش گفتم چه چیز عجیبی بود؟! اون گفت: ما منظورمان از تخته همان تخته صلیب است که شر خون آشامان و پلیدی را از ما دور میکند...!! تازه فهمیدم که سالهاست که ما به صلیب پناه میبریم از چشم شور ما نادانسته بجای اینکه با گفتن: ماشاءالله ٬ به خداوند پناه ببریم به چوب وتخته صلیب پناه میبردیم.! ای کاش اصل هرکلمه را قبل از اینکه به زبان بیاوریم بشناسیم. تا بحال اگر نادانسته میگفتیم اشکالی نداره چون نمیدونستیم. اما از این به بعد این کلمه را بکار نبریم. چون ما مسلمانیم. بسم الله، ماشاءالله، ولا حول ولا قوة الابالله اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ``|رویا های گم شده‍ــ :)|`` {https://eitaa.com/Qiunba}
رویاهای‌گمشده‍ :)
آقابزرگ رفت توي اتاقش .بدون هيچ حرف يا نگاهي رفتم توي اتاق .لباسم رو عوض نکردم فقط ژاکتم رو انداختم
امروز روز اجراي حکم رادمهر و سراج بود.ولي چه فايده؟نه ماهان ديگه بر ميگشت نه اون همه معتاد سالم ميشدن لبه ي کتم رو صاف کردم ..از خونه زدم بيرون رو به روي محل اجراي حکم دست به سينه ايستادم .تکيه دادم به بدنه ي ماشين که حس کردم چيزي خورد به کمرم .برگشتم ديدم آينست ..ياد وقتي افتادم که ماهان رو کوبيدم به به ماشين.. زل زدم به چوبه ي دار ..صداي همهمه بلند شد ..داريوش سراج رو آوردن .زل زدم به چوبه ي داري که دور گردنش پيچيده شد .حکم خونده شد ..سعي کردم همه ي اين لحظات رو توي ذهنم ثبت کنم ..علي الان چيکار ميکرد؟سالم بود؟دلم شور ميزد .لعنتي لعنتي ..دستم رو کشيدم لاي موهام و پوفي کشيدم..حکم خونده شد خدا ميدونه چقدر آه و نفرين پدر و مادراي جووناي مردم پشت سر اين مرد بود .پاي سرباز روي صندلي زير پاش قرار گرفت و صندلي رو از زير پاش کنار زد ..پاهاش توي هوا معلق بود..چند حس با هم داشتم ..ترحم..نفرت..شادي..غصه ..بعد از اون نوبت رادمهر بود ..دوباره همون صحنه هاي تکراري ولي انگار پشيمون بود..ولي دير بود خيلي هم دير بود ..دوباره سرباز .دوباره صندلي..دوباره پاهاي آويزون و دوباره جسمي که روحش پرواز کرد به سمت جهنم ..سوار ماشين شدم.جمعيت کم کم متفرق شد ..تلفنم زنگ خورد ..سرهنگ بود -الو؟سرهنگ؟ سرهنگ:الو؟آرمين؟ صداي نگران بود .دوباره يه حس بد توي وجودم رخنه کرد -چي شده سرهنگ؟علي طوريش شده؟ سرهنگ:آره ..حالش خوب نيست .تير خورده..ميخواد ببينتت زودبيا بيمارستان(....)وقت زيادي نداره -اومدم منتظر جواب سرهنگ نشدم و پامو روي گاز فشار دادم ..هرلحظه ممکن بود تصادف کنم ..جلوي بيمارستان طوري زدم روي ترمز که صدا يلاستيک ها شنيده شد ..از ماشين پياده شدم و با نهايت سرعت دويدم به سمت در بيمارستان..رسيدم ايستگاه پرستاري ..نفس نفس ميزدم ..خواستم چيزي بگم که صداي سرهنگ اومد سرهنگ:آرمين؟ برگشتم سمتش..رفتم طرفش -سرهنگ؟کجاست؟علي کجاست؟ سرهنگ:آروم باش بيا از اين سمت رفتيم سمت يه بخش مراقبت هاي ويژه..رسيديم پشت شيشه و من از ديدن ضعيت شخص روي تخت که از پشت شيشه ميديدمش روح از تنم پرواز کرد نه نه امکان نداره ..برگشتم سمت سرهنگ که داشت با لبخندي مهربون نگام ميکرد ...صداي سرفه ي شخصي باعث شد برگردم سمت صاحب صدا .با چهره ي خندون علي مواجه شدم ..هنوز گيج بودم ..درکش برام سخت بود چطور امکان داشت؟ علي:ميدونم از زنده بودنم خيلي خوشحالي فقط تونستم برم سمت علي و بغلش کنم ..محکم فشارش دادم علي:آخ ستون فقراتم شکست از بغلم جداش کردم -نوکرتم به مولا سرهنگ:خب ديگه برگشتم سمت سرهنگ و اونم بغل کردم سرهنگ:آروم تر پسر -نوکرتم سرهنگ .خيلي مخلصيم علي:بيداره .برو پيشش -اين شکلي؟ علي:آره همين شکلي با مخ رفتم توي اتاق .بعد از يه هفته خنديدم..آروم در رو باز کردم..چشاش بسته بود ماسک اکسيژن روي دهنش بود..سرم هم به دستش وصل بود ..خيلي لاغر شده بود ولي خب از جنازه چه انتظاري ميشه داشت؟ همينم خيلي خوبه -بيدار شو خوابالو آروم چشاشو باز کرد .چشاش خمار بود ..نگاهش رو توي اتاق چرخوند و روي من ثابت موند ..دست راستش رو برد سمت ماسکش رو از روي صورتش برداشتش .لبخند بي جوني زد رفتم نزديکش -سلام داداشي ماهان:عليک سلام بي مرام .کجا بودي تو؟ -دلم ازت پره ماهان با تعجب نگام کرد:از من؟ -آره از تو ماهان:باز چيکار کردم؟من که امروز به هوش اومدم متعجب نگاش کردم.برگشتم از پشت شيشه با چشاي ورقلمبيده به سرهنگ نگاه کرد.ماهان امروز به هوش اومده بود؟اصلا چرا اين مدت سرهنگ بهم گفته بود ماهان مرده؟برگشتم سمت ماهان که چشاش از خواب خمار بود ..آروم پيشونش رو بوسيدم -تو بخواب بعدا حرف ميزنيم ماهان:باشه