eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
119 دنبال‌کننده
928 عکس
728 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا پسری ک هدف داری کار میکنی دنبال در و داف بازی نیستی و تشنه تعهدی تو خیلیییی خیلییییی خفنی🥲 https://eitaa.com/Qiunba
قشنگ ترین هولدر کتاب دنیا 😍 🤍●https://eitaa.com/Qiunba
- معلم: خوب به این قسمت گوش بدید توی امتحان میاد.. 🤍●https://eitaa.com/Qiunba
رویاهای‌گمشده‍ :)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4303575 بحرفیم😊
خدا لعنتت نکنه که من باید برم امتحان بدم تو میری بخوابی😒 ـــــــــــــــــــ شرمنده تو رو خدا🦦
. هر آنچه در قلب می‌گذرد را نمی‌توان گفت، براى همين خدا، آه، اشک، خواب طولانى، لبخند سرد و لرزش دستان را خلق كرد! - نزار قبانی https://eitaa.com/Qiunba
یک‌نفر هست کہ‌‌ من مست نگاهش شده ام ، عاشق و شیفتہ‌‌‌ی چشم سیاهش شده ام . https://eitaa.com/Qiunba
زبان موردعلاقه‌م برای ارتباط با آدما، موسیقیه. بی شک خیلی حقه🤙🏻💔↑↑↑
چرا می گوییم "بزنم به تخته"، نمی گوییم "ماشاءالله" یکی از دوستان نقل میکرد که یک روز با یکی از دوستان انگلیسی خود چت میکردم بهش گفتم: کار تو خیلی عالی بود. بهم گفت: بزنم به تخته (Touch wood) سپس گفت: شما مسلمونها حتما به جای این اصطلاح چیزی دارید من گفتم: ماهم همین را استفاده میکنیم رفیقم خیلی تعجب کرد وگفت: عجب...!! بهش گفتم چه چیز عجیبی بود؟! اون گفت: ما منظورمان از تخته همان تخته صلیب است که شر خون آشامان و پلیدی را از ما دور میکند...!! تازه فهمیدم که سالهاست که ما به صلیب پناه میبریم از چشم شور ما نادانسته بجای اینکه با گفتن: ماشاءالله ٬ به خداوند پناه ببریم به چوب وتخته صلیب پناه میبردیم.! ای کاش اصل هرکلمه را قبل از اینکه به زبان بیاوریم بشناسیم. تا بحال اگر نادانسته میگفتیم اشکالی نداره چون نمیدونستیم. اما از این به بعد این کلمه را بکار نبریم. چون ما مسلمانیم. بسم الله، ماشاءالله، ولا حول ولا قوة الابالله اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ``|رویا های گم شده‍ــ :)|`` {https://eitaa.com/Qiunba}
رویاهای‌گمشده‍ :)
آقابزرگ رفت توي اتاقش .بدون هيچ حرف يا نگاهي رفتم توي اتاق .لباسم رو عوض نکردم فقط ژاکتم رو انداختم
امروز روز اجراي حکم رادمهر و سراج بود.ولي چه فايده؟نه ماهان ديگه بر ميگشت نه اون همه معتاد سالم ميشدن لبه ي کتم رو صاف کردم ..از خونه زدم بيرون رو به روي محل اجراي حکم دست به سينه ايستادم .تکيه دادم به بدنه ي ماشين که حس کردم چيزي خورد به کمرم .برگشتم ديدم آينست ..ياد وقتي افتادم که ماهان رو کوبيدم به به ماشين.. زل زدم به چوبه ي دار ..صداي همهمه بلند شد ..داريوش سراج رو آوردن .زل زدم به چوبه ي داري که دور گردنش پيچيده شد .حکم خونده شد ..سعي کردم همه ي اين لحظات رو توي ذهنم ثبت کنم ..علي الان چيکار ميکرد؟سالم بود؟دلم شور ميزد .لعنتي لعنتي ..دستم رو کشيدم لاي موهام و پوفي کشيدم..حکم خونده شد خدا ميدونه چقدر آه و نفرين پدر و مادراي جووناي مردم پشت سر اين مرد بود .پاي سرباز روي صندلي زير پاش قرار گرفت و صندلي رو از زير پاش کنار زد ..پاهاش توي هوا معلق بود..چند حس با هم داشتم ..ترحم..نفرت..شادي..غصه ..بعد از اون نوبت رادمهر بود ..دوباره همون صحنه هاي تکراري ولي انگار پشيمون بود..ولي دير بود خيلي هم دير بود ..دوباره سرباز .دوباره صندلي..دوباره پاهاي آويزون و دوباره جسمي که روحش پرواز کرد به سمت جهنم ..سوار ماشين شدم.جمعيت کم کم متفرق شد ..تلفنم زنگ خورد ..سرهنگ بود -الو؟سرهنگ؟ سرهنگ:الو؟آرمين؟ صداي نگران بود .دوباره يه حس بد توي وجودم رخنه کرد -چي شده سرهنگ؟علي طوريش شده؟ سرهنگ:آره ..حالش خوب نيست .تير خورده..ميخواد ببينتت زودبيا بيمارستان(....)وقت زيادي نداره -اومدم منتظر جواب سرهنگ نشدم و پامو روي گاز فشار دادم ..هرلحظه ممکن بود تصادف کنم ..جلوي بيمارستان طوري زدم روي ترمز که صدا يلاستيک ها شنيده شد ..از ماشين پياده شدم و با نهايت سرعت دويدم به سمت در بيمارستان..رسيدم ايستگاه پرستاري ..نفس نفس ميزدم ..خواستم چيزي بگم که صداي سرهنگ اومد سرهنگ:آرمين؟ برگشتم سمتش..رفتم طرفش -سرهنگ؟کجاست؟علي کجاست؟ سرهنگ:آروم باش بيا از اين سمت رفتيم سمت يه بخش مراقبت هاي ويژه..رسيديم پشت شيشه و من از ديدن ضعيت شخص روي تخت که از پشت شيشه ميديدمش روح از تنم پرواز کرد نه نه امکان نداره ..برگشتم سمت سرهنگ که داشت با لبخندي مهربون نگام ميکرد ...صداي سرفه ي شخصي باعث شد برگردم سمت صاحب صدا .با چهره ي خندون علي مواجه شدم ..هنوز گيج بودم ..درکش برام سخت بود چطور امکان داشت؟ علي:ميدونم از زنده بودنم خيلي خوشحالي فقط تونستم برم سمت علي و بغلش کنم ..محکم فشارش دادم علي:آخ ستون فقراتم شکست از بغلم جداش کردم -نوکرتم به مولا سرهنگ:خب ديگه برگشتم سمت سرهنگ و اونم بغل کردم سرهنگ:آروم تر پسر -نوکرتم سرهنگ .خيلي مخلصيم علي:بيداره .برو پيشش -اين شکلي؟ علي:آره همين شکلي با مخ رفتم توي اتاق .بعد از يه هفته خنديدم..آروم در رو باز کردم..چشاش بسته بود ماسک اکسيژن روي دهنش بود..سرم هم به دستش وصل بود ..خيلي لاغر شده بود ولي خب از جنازه چه انتظاري ميشه داشت؟ همينم خيلي خوبه -بيدار شو خوابالو آروم چشاشو باز کرد .چشاش خمار بود ..نگاهش رو توي اتاق چرخوند و روي من ثابت موند ..دست راستش رو برد سمت ماسکش رو از روي صورتش برداشتش .لبخند بي جوني زد رفتم نزديکش -سلام داداشي ماهان:عليک سلام بي مرام .کجا بودي تو؟ -دلم ازت پره ماهان با تعجب نگام کرد:از من؟ -آره از تو ماهان:باز چيکار کردم؟من که امروز به هوش اومدم متعجب نگاش کردم.برگشتم از پشت شيشه با چشاي ورقلمبيده به سرهنگ نگاه کرد.ماهان امروز به هوش اومده بود؟اصلا چرا اين مدت سرهنگ بهم گفته بود ماهان مرده؟برگشتم سمت ماهان که چشاش از خواب خمار بود ..آروم پيشونش رو بوسيدم -تو بخواب بعدا حرف ميزنيم ماهان:باشه
رویاهای‌گمشده‍ :)
امروز روز اجراي حکم رادمهر و سراج بود.ولي چه فايده؟نه ماهان ديگه بر ميگشت نه اون همه معتاد سالم ميشد
بعدم چشماش رو بست و سرش رو روي بالشت تکون داد ..موهاي ريخته روي صورتش رو زدم بالا و دوباره پيشونيش و بوسيدم ..از اتاق اومدم بيرون ..رو به روي سرهنگ ايستادم سرهنگ:ميدونم چي ميخواي بگي .بشين تا برات تعريف کنم نشستيم روي صندلي هاي انتظار بخش -خب؟چرابهم نگفتيد ماهان زندست؟ سرهنگ:خودت که از انتقام داريوش خبر داشتي اگه ميفهميد که ماهان زندست هر جور شده فرار ميکرد و يکيتون رو قطعا ميکشت ..ما هم مجبور شديم طوري صحنه سازي کنيم که بگيم ماهان مرده .به تو هم نگفتيم چون نميتونستيم ريسک کنيم. -پس کي توي اون قبره؟ سرهنگ:خاليه -اون ايست قلبي هم الکي بود؟ سرهنگ:نه اون واقعي بود..ماهان با سومين شوک برگشت ولي با دکتر هماهنگ کرديم طوري دستگاه رو تنظيم کنه که نشون بده ماهان مرده -ميدونه برادر منه؟ سرهنگ:نه همين چهار ساعت پيش از کما اومد بيرون .اولين نفري هم رفت داخل تو بودي -خودم بهش ميگم ولي قبلش بايد به مامان بگم که ماهان زندست خيلي داره غصه ميخوره سرهنگ:خودت ميري يا زنگ ميزني بيان؟ -الان که ماهان خوابه ميرم و زود ميام سرهنگ:باشه برو از سرهنگ خداحافظي کردم و سوار ماشين شدم..از خوشحالي نميدونستم چيکار کنم..زدم کنار يه جعبه شيريني گرفتم و دوباره راه افتادم زنگ خونه رو زدم و رفتم داخل ..فرشته اومد جلوم -سلام خواهر گل خودم فرشته:سلام.چي شده؟شنگولي جعبه رو گذاشتم رو اپن و بغلش کردم..دور خودم چرخوندمش فرشته:چيکارميکني رواني؟بزارم زمين ماهان.. -نه نميره با بهت و ناباوري بهم نگاه کرد فرشته:چي؟ -ماهان نمرده مامان:يعني چي؟ رفتم طرف مامان و اونم بغل کردم -الهي قربونت برم .ماهان زندست نمرده به آقا جون .بابا.خانم بزرگ به همه گفتم بابا:چطور ممکنه؟ما خودمون دفنش کرديم.سنگ قبر گذاشتيم همه چيزو براشون تعريف شدم مامان:خدايا شکرت.بچم رو بهم برگردوندي. رو کرد بهم مامان:ميخوام برم بچم رو ببينم -مامان الان نميشه..ماهان هنوز نميدونه که برادر منه فرشته:و من .باز منو جا انداختي؟ -شما سروري ..مامان شما هم چند روز صبر کن ماهان مرخص بشه.منم همه چيو بهش بگم بعد مامان:باشه اينهمه صبر کردم اينم روش.حالا ديگه خيالم راحته که زندست از خونه اومدم بيرون و راه افتادم سمت بيمارستان توي راهرو علي نشسته بود و با سرهنگ حرف ميزد -سلام سرهنگ:سلام علي:سلام -بيداره؟ علي:نه هنوز بيدار نشده.چطور؟ سرهنگ:بزار فردا بهش بگو -باشه نشستم کنارشون و حرف زديم تا وقتي که ماهان بيدار شه سرهنگ:بيدار شده برو پيشش -باشه بلند شدم و رفتم توي اتاق ماهان:حالا بيا بگو چرا ميگي من مردم همه چيزايي که سرهنگ گفته بود رو بهش گفتم ماهان:آها که اين طور -حالا تو بگو ماهان:باشه قل بزرگه چشام از اين ديگه چشادتر نميشدد..اين چي گفت؟قل بزرگه؟از کجا ميدونه؟
رویاهای‌گمشده‍ :)
بعدم چشماش رو بست و سرش رو روي بالشت تکون داد ..موهاي ريخته روي صورتش رو زدم بالا و دوباره پيشونيش و
ماهان:اونطوري نگام نکنا..وقتي داريوش رو گرفتن بهم گفت تو داداش دوقلومي اولش باور نکردم ولي وقتي دقت کردم ديدم منو تو زيادي شبيه هميم .تو يه روز من دنيا اومديم.جليقه هم که ميدوني ازش متنفرم .ديدم نيستي .کل باغ رو گشتم .بالاخره فهميدم پشت ساختموني .دويدم که ديدم رادمهر ميخواد بزنتت .اسلحه ام رو نيورده بودم مجبور شدم بپرم جلو تيرت -اشتباه کردي.نزديک بود جونت رو از دست بدي ماهان:خب من خورد نزديک قلبم ولي تو ميخورد به سرت .مال تو که بدتر بود -در هر صورت ماهان:باشه بابا غلط کردم -مامان بدجور ازت شاکيه .به قولت عمل نکردي ماهان:ميدونم -ناراحت نيستي از اينکه يه عمر از پدر و مادرت دور بودي؟ ماهان:کجا دور بودم؟من که هر روز خونه شما تلپ بودم..در ضمن .کلي فکر کردم ديدم با احساسي برخورد کردن به جايي نميرسم.باهاش کنار اومدم تو که نبودي -خوشحالم زنده اي و چشمات بازه لبخند زد.لبخند زدم *** امروز ماهان مرخص بود ..رفتم توي اتاقش .ميخواست لباس بپوشه .سمت چپ سينش باند پيچي بود و بايد مواظبش ميبود..رفتم طرفش و کمکش کردم تا لباسش رو بپوشه -آماده اي پسر شجاع؟ ماهان:مثل هميشه -موقع عمليات هم همينو گفتي ماهان:شيکر خوردم بابا ببخشيد ديگه تکرار نميشه -پاشو سرگرد دوم با تعجب نگام کرد:چي؟ -ترفيع داري ماهان:يه بار ديگه بايد جونت رو نجات بدم بشم سرگرد کامل -تو غلط ميکني ماهان:باز ميخواي بکوبيم به ماشين؟ -اينبار من غلط کردم پاشو بريم خنديد و راه افتاديم طرف در خروجي بيمارستان وارد خونه شديم ..اول من رفتم و پشت سرم ماهان اومد..همه نشسته بودن -اين شما و اين هم پسر شجاع مامان:کوش پس؟ ماهان:بيا برو کنار شتر مرغ بزار ننمو ببينم خنديدم و رفتم کنار..مامان خودشو انداخت تو بغل ماهان و گريه کرد.اشک شوق ريخت .فرشته.خانم بزرگ.آقا بزرگ.بابا همه رو بغل کرد ..حالا يه خانواده ي کامل و خوشبخت داشتيم آرمين:بزاريد بره يه ابي بزنه صورتش بعد بياد مامان:راست ميگيا .برو پسر گلم برو که برات آش رشته پختم ماهان:من عاشق آش رشتم الان ميام قابلمه رو درسته قورت ميدم آرمين:اي بابا ديگه کسي مارو تحويل نميگيره مامان اومد طرفم و بغلم کرد مامان:قربونت برم ..بريد ديگه منم آش رو بکشم با ماهان رفتيم داخل اتاق و لباس راحتي پوشيد -ميگما قل کوچيکه؟ اخم با مزه اي کرد ماهان:چهار دقيقه حساب نيست رفتم طرفش و بغلش کردم..بغلم کرد.همه چيز خوب تموم شد ..زندگي ادامه داشت زندگي ادامه داشت با همه پستي و بلندي هاش .با همه ي خوبي ها و بدي هاش.خانواده ي ما يک نفر بهش اضافه شد .زندگي دامه داره.پس بايد ازش لذت برد.بايد قدر کسايي رو که داريم بدونيم تا در نبودشون خودمون رو سرزنش نکنيم..کار نکنيم که وقتي جاده ي زندگي از روز رسيد به شب تنها باشيم و توي شب زندگي پرسه بزنيم..پرسه در شب زندگي يه صبح ديگه، يه صدايي توي گوشم مي گه ثانيه هاي تو داره ميره امروزو زندگي کن، فردا ديگه ديره نم نمِ بارون، مي زنه به کوچه و خيابون يکي مي خنده، يکي غمگينه زندگي اينه، همه ي قشنگيش همينه خورشيد و نور و ابراي دور و هر چي که تو زمين و آسمونه بهم انگيزه ميده رها کن ديروزو، زندگي کن امروزو هر روز يه زندگيِ دوبارست، يه شروع جديده دوس دارم زندگي رو، دوس دارم زندگي رو خوب يا بد، اگه آسون يا سخت نا اميد نمي شم چون دوس دارم زندگي رو... چشماتو وا کن يه نگاه به خودتو دنيا کن اگه يه هدف تو دلت باشه مي تونه کل دنيا تو دستاي تو جاشه جاده ي دنيا، مي سازه واست کابوس و رويا يکي بيداره و يکي خوابه، راهتو مشخص کن اين يه انتخابه اگه ابراي سياهو ديدي، اگه از آينده ترسيدي پاشو و پرواز کن، تو افقهاي پيش رو اگه به سرنوشت مي بازي، تو بخواي فردا رو مي سازي پس دستاتو ببر بالا و بگو: دوس دارم زندگي رو، دوس دارم زندگي رو خوب يا بد، اگه آسون يا سخت نا اميد نمي شم چون دوس دارم زندگي رو...(دوست دارم زندگي رو از سيروان خسروي) پايان ۱۴۰۵/۴/۲۲
❌❌❌❌❌پایان رمان❌❌❌❌❌