412K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا همیشه میگی ببخشید؟
https://eitaa.com/Qiunba
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من وقتی پیش کساییم که باهاشون راحتم
https://eitaa.com/Qiunba
داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) پس از سالها مراقبت از مادر خود این دُرِگرانبها را دست داد🖤🖤
https://eitaa.com/Qiunba
انســـانهای ضعیف انتقام میگیرند
انســـانهای قوی میبخشند
و انســــانهای باهوش نادیده میگیرند.
منم که فحـــش میدم و در میرم😂😂
https://eitaa.com/Qiunba
از زنگ زدن به آدما متنفرم پس اگه بهت
زنگ میزنم بدون خیلی دوست دارم.
https://eitaa.com/Qiunba
اتفاقا خیلی دختر عشوه ای هستم ولی
بعضی جاها یهو ممکنه چکو بخابونم دهنت.
https://eitaa.com/Qiunba
خلاصه داستان عشق با طعم سادگی
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه رمان:
مي گفت نباشم چون حس مي کردسادگي اش اين روزها خريدار ندارد !
اما داشت !من خريدار بودم همه سادگي هاي عاشقانه اش را ! …
قدم زدم کنارش در جاده هاي سادگي تا بفهمد من فقط عشق را با يک طعم کنارش مي پسندم آن هم طعم سادگيست!
اصلا سادگي يعني زندگي ! يعني خودت باشي و او…
دور از همه حرفهايي که نمي ارزد حتي به گوش کردن !
دور از لذت هايي که فقط براي چند ثانيه و گذراست و فقط زرق و برق دنيا!
اصلا سادگي يعني عاشقي!
خواندن عشق با طعم سادگي خالي از لطف نيست اگر بداني لحظه هاي عاشقي چه قدرناب مي شوند وقتي ساده باشي ولي عاشق..پايان خوش
╭───᪣
│ Roya hay goom shodeh...
╰──────────────────────᪣
#عشقباطعمسادگی...
#پارت1
#عشق-با-طعم-سادگی
به نام خدا
قلبم بی وقفه می تپید... باز دلم برای دیدنش در لباس مشکی محرمیش ضعف میرفت ...با اینکه محرم امسال با همه سالها فرق داشت و میتونستم دزدکی دیدش نزنم ! کاری که سالها بود انجام میدادم ! درست از اون شبی که توی همین اتاق صداش رو شنیدم و نفهمیدم چرا قلبم به تپش افتاد و درونم آتیش به پا شد که با یک مشت و دو مشت آب خنک هم حالم جا نیومد تازه با سلام کردن و دیدنش فقط کم مونده بود پس بیافتم و خودم اصلا نفهمیدم چرا این احساسهای تازه در من جون گرفته؟! آره دقیقا از همون شب لعنتی شروع شد این دزدکی دید زدنهایی که برای یک دختر سنگین و متین زشت بود و بی حیایی ! ولی امان از قلب سر کشم که نمی گذاشت اینکار رو تکرارو تکرار نکنم !
با دو انگشتم کمی دولایه ی فلزی پرده کرکره قهوه ای رنگ و رو رفته رو باز می کنم... در حد کم که فقط من ببینم بدون جلب توجه !نگاهم روش ثابت موندو وای به قلب بی قرارو عاشقم ! دست برنمیداشت از این کوبش و خودم نمی فهمیدم حالا چرا ؟! حالا که محرمش شده بودم !
نه هنوزم نه ! هنوز جرئت نمی کردم برم نزدیک با اینکه دیگه عادی بود این نزدیک شدن ! نه هنوز نمی تونستم برم بتکونم خاک روی لباس مشکیش رو که حاصل جابه جایی دیگ ها از زیرزمین به حیاط بود و من هر سال چه قدر دلم می خواست این کار رو بکنم و یک خسته نباشید چاشنی کارم ! ولی نه نمیشد نمیشد!
هنوز هم عشق من تنها سهم خودم بود و میدونستم اگر برای همه طبیعی باشه رفتارهای عاشقانه و از ته قلبم , ولی چین میفته بین پیشونیش و چشم غره هاش من رو نشونه میره اگه وسط نامحرمهای حیاط پیدام بشه !
حیاط پر از هیاهو بود...پر از صدای صلوات ...پر از دودی که از کنده های تازه آتیش گرفته بلند شده بود ولی عطر اسپند میداد و من چه قدر دوست داشتم این بو رو که پر از دود بود و پرآرامش!
با خم شدنش نگاه گرفتم از این همه هیاهو چون اصل نگاهم فقط مال اون بود کسی که نه تنها از نگاهم بلکه از خودمم فراری بود و من نمی فهمیدم چرا؟!بعد سه هفته عقد کردن و محرم بودن!!
خاک شلوارش رو تکوند …اواخر پاییز بودیم ولی هوا عطرو سرمای زمستونی داشت ... اما امیر علی فقط همون یک پیراهن مشکی تنش بود نه کت !و نه بافت!
از عطیه شنیده بودم که امیرعلی گفته لباس زیادی دست و پاگیرش میشه توی عزاداریا و من فقط از عطیه شنیده بودم خواهر کوچیک امیر علی و دوست و دختر عمه ی من ! و من هر سال چه قدر نگران بودم که نکنه سرما بخوره ؟ حالا هم کم نشده بود این دل نگرانی ها و بیشتر شده بود بعد از خوندن اون خطبه عقدی که حس خوبی به قلبم ریخت و امیر علی اخم نشست رو صورتش و همون اخم جرئت گرفت از من که نشون بدم این دلنگرانیم رو, وبازم سکوت کرده بودم و سکوت!
╭───᪣
Roya hay goom shodeh...
╰──────────────────────᪣