#پارت32
#عشق_با_طعم_سادگی
خجالت کشیدم از این حرفش جلوی مامان بابای خندون و نیشگونی از بازوش گرفتم که دادش هوارفت
محمد در رو باز کرد_خب بابا بیا برو تو حیاط استقبال شوهرت کشتی داداش دوقلوم رو
حس می کردم صورتم سرخ شده و صدای خنده بابا بلندترشد.. قدمهام رو تند کردم سمت حیاط وهمون طور که از کنار محمد رد میشدم گفتم: دارم براتون دوقلوهای خنگ
محمد به محسن روبه روش چشمکی زد و با تخسی گفت: خب حالا برو فقط مواظب باش این قدر هول کردی شصت پات نره تو چشمت
دلم نیومد بدون نیشگون از کنارش بگذرم گاهی شورش رو در می آوردن این دوقلوها برای اذیت کردن من.
با قدمهای تندم تقریبا پریدم جلوی امیر علی ...چون سربه زیر بود با ترس یک قدم عقب رفت و من نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم
_سلام...ترسوندمت ؟
نفس بلندی کشید _سلام
دستم رو جلو بردم _خوبی؟
به دستم نگاهی کردو سرش کلافه پایین افتاد _ممنون
بچگانه گفتم: امیرعلی دستم شکست
انگار کلافه تر شد_چیزه محیا ببین... من...
آروم دستم مشت شدو کنارم افتاد_بیخیال دوست نداری دست بدی نده
پوفی کرد و سرش بالا اومد و دستهاش هم جلوی صورتم_قصه نباف ...دستهام سیاه بود ...میدونم که باید دستهام رو میشستم ...میدونم که..
پریدم وسط حرفش _خب حالا مگه چی شده چرا این قدر عصبی؟ ...سیاه بودن دستهات طبیعیه چون شغلت این رو ایجاب میکنه
بازهم چشمهاش پر از سوال شدو تعجب... ولی زود نگاه ازم گرفت_به هر حال میدونم اشتباه اینجوری مهمونی رفتن ولی خب نشد...
کلافگی و عصبی بودنش من رو هم کلافه می کردو نمیفهمیدم چرا...
نمی خواستم ببینم امیر علی ام رو این قدر کلافه فقط به خاطر دستهای سیاهش !
لحنم رو شیطون کردم _خب حالا انگار رفتی خونه غریبه... بعدش هم با من که میتونی دست بدی
https://eitaa.com/Qiunba
*🌏تصویری بی نظیر از سه جهان در یک قاب!
دنیای زیر آب، سطح سیاره زمین و کهکشان راه شیری
https://eitaa.com/Qiunba