5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما هم زبونتون درد گرفت؟! 🤣
به نام خداوند رنگین کمان🌈
"دنیای رنگین من🦋"
من توی این کانال:
.ایدهها و رویاهام رو با شما به اشتراک میزارم💫
.از کتابها،فیلم ،موسیقی و چیزایی که دوست دارم براتون میگم📚🎧
.گاهی از هنر و استعداد هایی که دارم میگم🎨
.از لحظههای کوچیک و قشنگ روزم تا تجربههای بزرگترش رو با هم سهیم میشیم🌻
.با هم میخندیم، یاد میگیریم و رشد میکنیم🌱
.قراره کلی بهمون خوش بگذره پس به جمع ما ملحق شو✨️
https://eitaa.com/My_ColorfulWorld_donya2790
#پارت22
ماهان: هر هر هر تو آب بخندي
هيچي نگفتم و با يه لبخند مهربون نگاش کردم ..اونم يه شکلات باز کرد گرفت طرفم
ماهان: بيا عشقم
خنديدم و شکلات رو از دستش گرفتم
- تو آدم نميشي؟ احساس حاليت نيست؟
ماهان: چرا هست چرا حاليم نباشه؟ مگه چمه؟
-مثل بچه ها رفتار ميکني
ماهان: خو چشه ؟ جاي تورو تنگ کرده؟
- نه چش باشه؟
ماهان: پس زر مفت نزن فندق بابا
- من کجام مثل فندقه؟
ماهان: هيچ جا
- پس خفه داداش جونم
ماهان: چشم زاخار
با تعجب گفتم: زاخار ؟ زاخار ديگه چيه؟
ماهان پقي زد زير خنده: يعني واقعا نميدوني؟
همون طوري داشتم نگاش ميکردم: نچ بگو بدونم
ماهان:زاخار يعني دوست
- نه بابا
ماهان: آره بابا
-خو پاشو بريم خونه
ماهان: خونه من يا خونه شما؟
-من چمي دونم؟ خودت بگو
ماهان: اووم خونه من
-پس بريم
ماهان: بفرما تعارف رو روهوا زد
خنديديم و رفتيم بيرون کلانتري و با ديدن ماشين وا رفتم
ماهان: خر. نفهم. الاغ.بيشعور نه نه ببخشيد کم شعور
يه از خدا بي خبر چهار چرخ ماشين
ماهان: واييي ماشين خوشگلم قربونت برم دستش بشکنه ببين چيکارت کرده
-خو حالا چيکار کنيم؟
ماهان: برو يه تاکسي بگير سر خيابون ديگه
- تو چيکار ميکني؟
ماهان: نترس بيکار نميمونم زنگ ميزنم بيان ببرنش
سري تکون دادم و رفتم طرف خيابون..واسه اولين تاکسي دست تکون دادم و وايسادم تا ماهان هم بياد
ماهان: خب بريم
سوار تاکسي شديم و آدرس رو بهش داديم
-ميگما ماهان واسه اين پرونده جديد که هيچ اطلاعاتي نداريم
ماهان: اره هيچي نداريم
وا از وقتي راه افتاديم اين راننده همش داره به ما نگا ميکنه که ..به ماهان اشاره کردم که يارو رونگا کنه..ماهان هم برگشت و نگاش کرد مرده هم وقتي ديد داريم نگاش ميکنيم سريع نگاش رو ازمون گرفت
منو ماهان آنچنان اخمي کرديم که هر کي ميدي زهره ترک ميشد
ماهان: اقا ما همين جا پياده ميشيم
راننده تاکسي: چرا اقا مشکلي داريد؟
اوه اوه الان ماهان دوباره اخلاق گندش ميزنه بالا
ماهان: بله
راننده : چه مشکلي؟
ماهان: خو داري با چشات قورتمون ميدي ..بزن کنار
راننده: معذرت ميخوام اقا تکرار نميشه
-ميزني کنار يا بفرستمت گوشه انفرادي بپوسي؟
هيچي نگفت و اروم زد کنار خيابون وايساد ..سريع پولشو حساب کرديم و پياده راه افتاديم
-عجب آدم بي فرهنگي بودا
ماهان: داشت با چشاش قورتم ميداد ايييششش مرتيکه چشم وزغي
-اخه کجاي چشاش شبيه وزغ بود؟
ماهان: من چمي دونم لابد يه چيزي بوده که من ميگم ديگه..از قديما گفتن تا نباشد چيزکي مردم نگويند چيز ها
- آخه مردم که تو ماشين نبودن
ماهان شونه اي بالا انداخت و با خيالي راه رفت ..يهو ماهان داد زد
ماهان: وايييي يچي بگو حوصلم پوکيد
-چي بگم؟
ماهان: خب من ميگم ..به نظرت کي به عنوان نفوذي ميره تو گروه
- نميدونم ولي احتمالا کسي که زن و بچه يا پدر و مادر پير نداشته باشه
ماهان: اها خب رادمهر که زن و بچه داره...بقيه هم که پدر و مادر دارن ميمونه من و درخشان و تو
-ماهان گفته باشم سرهنگ گفت قبول نميکنيا
ماهان با اعتراض وايساد: چرا؟
-من حوصله غر غرهاي مامان رو ندارما
ماهان: خودم جواب خاله رو ميدم
-مامان بزاره من نميزارم
ماهان: چرا؟
-همين که گفتم حرف مفت نزن
ماهان: باشه بابا بيا بريم واسه شام يه چي بگيريم
و به يه فست فودي اشاره کرد .جون به جونش کني فست فود خوره اين پسر
- باشه ..ولي تا آخر هفته اجازه نداري فست فود بخوري
ماهان: باشه چشم منم منتظر دستور بودم عاليجناب
بهش چشم غره رفتم که نيشش تا آخر وا شد و رفت تو فست فودي
#پارت23
ماهان: آرمين تو چي ميخوري؟
- هر چي خودت ميخوري
ماهان: پس دوتا پيتزا مخلوط با دوتا دلستر و يه سيب زميني
با تعجب نگاش کردم که باز نيشش باز شد ..خدايا اين همه غذا رو کجا جا ميده؟
ماهان اومد طرفم که کنار يه ميز خالي وايساده بودم
ماهان: بشين طول ميکشه
نشستم رو صندلي و ماهان هم روبه روم نشست ..چند دقيقه که گذشت سنگيني نگاه يه نفر رو رو خودم حس کردم ..سرم رو آوردم بالا ولي هيچ کس رو نديدم ..سرم رو انداختم پايين که اين بار ماهان سرشو بالا گرفت و اطراف رو نگا کرد
ماهان: ميگما آرمين احساس ميکنم يه نفر زل زده بهم
-منم همين حس رو دارم
ماهان: وا خاک تو سرم ميخوان بدزدنمون
يکي زدم پس کلش که خنديد و هيچي نگفتيم ..نيم ساعتي گذشت که پيتزا ها آماد شد گرفتيمون و راه افتاديم طرف خونه ماهان
کليد انداخت و رفتيم داخل روشن کردن لامپ همانا وافتادن فک من وسط خونه همان ..
ماهان: به کلبه حقيرانه ما خوش اومدي
خدا چقد اينجا شلوغ و به هم ريختس
- ماهان اينجا زلزله اومده؟
ماهان ژاکتش رو همون جا وسط سالن انداخت و رو مبل ولو شد
ماهان: نه زلزله نزده چطور؟
- خيلي بهم ريختس
ماهان: ولش کن من که حوصله ندارم تميزش کنم .
-پاشو جمعش کنيم
ماهان: ولش باو ميگم يکي بياد جمع کنه
شونه بالا انداختم و کنارش رو مبل نشستم ..پاشد رفت از آشپز خونه پيتزا هارو آورد و گذاشت رو ميز جلو مبل و تلويزيون رو روشن کرد
ماهان: چه فيلمي ميخواي؟
بعد از تو کشو تلويزيون چند تا سي دي در آورد
ماهان : خاطرات يک خونآشام....گرگ جوان...گرگ و ميش ..همه چي هست چي ميخواي؟
فکم خورد زمين اينارو از کجا آورده؟
- ماهان اينارو از کجا آوردي؟
ماهان: حالا از يه جاي آوردم .....کدومو ميخواي؟
-من نميدونم
ماهان: پس يه ايراني ميزارم
بعدم يه فيلم طنز در آورد و گذاشت و اومد کنارم نشست ..هي وسط خوردن از خنده ميترکيديم و شروع ميکرديم خودرن و دوباره ميترکيديم
ماهان: وااااي ..مر...دم...آر...مي..ن ...پا..شو...خا...مو..شش..کن
با بد بختي پاشدم رفتم طرف تلويزيون که دوباره يه صحنه خنده دار اومد و وسط راه پقي زدم زير خنده دوباره افتادم رو مبل ...يکم که خندم کم تر شد پاشدم خاموشش کردم و کنار ماهان نشستم
ماهان: اوففف مردم از بس خنديدم
- يکي دوتا از اينارو بده ببرم بدم مامان نگا کنه
ماهان: وايي مي خواي خاله بترکه؟
- اره
دستش رو مثل اسلحه در آورد و گرفت طرفم
ماهان: دستات رو ببر بالا شما به جرم اقدام به قتل بازداشت هستيد
خنديدم و اونم دستش رو آورد پايين ..نگام به ساعت افتاد و لبخندم رو لبم ماسيد...ساعت 3 شب بود
- ماهان ما ساعت چند بايد بريم اداره؟
ماهان: شيش
- الان ساعت 3 ميباشد دوستان گرامي
ماهان داد ز د:چيييييي؟
گوشامو گرفتم و دادش که تموم شد دستم رو برداشتم
- گفتم ساعت 3 صبحه ديگه لازم نيست بخوابيم
ماهان: تورو نميدونم ول شده يه دقيقه بخوابم بايد بخوابم
-باشه تو بخواب من ديگه نميخوابم
ماهان رفت تو اتاق يه پتو و بالش آورد و رو کاناپه گرفت خوابيد
ساعت پنج بود رفتم بالا سر ماهان مثل بچه ها خوابيده بهش لبخند زدم و آروم تکونش دادم ياد حرف مامان افتادم"مثل موش و گربه ميپريد به هم ولي پاش برسه جونتون رو هم واسه هم ديگه ميديد" واقعا هم همين طور بود حاضر بودم واسش جونم رو هم بدم ..البته اونم همين طوريه خخخ
-ماهان ..ماهان..پاشو ساعت پنجه ..پاشو نماز بخون که بريم اداره
ماهان با دستاش چشمشو ماليد و خميازه کشيد
ماهان: من هنوز خوابم مياد
- من که گفتم نخوابي بهتره
ماهان: خو من شيکر خوردم
- پاشو پاشو که وقت نداريم
ماهان بلند شد کش و قوسي به بدنش داد که صداي استخوناش در اومد
ماهان: اوووووه مرسي استخون
خنديدم : تو نميتوني اين کارو نکني ؟ آخرش کمرت ميشکنه
ماهان: ولمون کن بابا بزار حال کنيم
سري تکون دادم و ماهان خنديد و رفت دستشويي
وضو گرفتم و سجاده رو پهن کردم که ماهان اومد بيرون و گفت
ماهان: اي چش سفيد خو وايسا منم بيام ديه
و دويد رفت وضو بگيره منم صبر کردم تا بياد .بعد از مرگ پدر و مادرش تا يه ماه افسردگي گرفته بود ولي بعدش شد زلزه ي فاميل و منم همراهيش ميکردم کل فاميل از دست ما کلافه بودن به خصوص آقابزرگ ..برگشت و نماز خونديم ...ساعت 5:30 بود ..صبحونه رو مثل برق و باد خورديم و رفتيم اداره
ماهان رفت اتاقش و من يه راس رفتم اتاق سرهنگ کلي سوال داشتم ..در زدم و بعد از صدور اجازه وارد شدم و خيلي جدي احترام گذاشتم
سرهنگ: بشين... چي باعث شده بياي اينجا؟
- قربان راستش من چند تا سوال داشتم ..اگر از پليس جنايي چند نفر هستن پس از قسمت هاي ديگه هم کساني هستن .من ميخوام اونا رو بشناسم
#پارت24
سرهنگ : بسيار خب ...دو نفر از واحد سايبري و چهار نفر هم از واحد مواد مخدر ميان رهبري گروه بر عهده ي خودته بعدش هم با سرگرد کياني از واحد مواد مخدره و اما عامل نفوذي ..بايد کسي باشه که در هک کردن .. هنر هاي رزمي و تير ندازي مهارت کافي داشته باشه
- کسي رو در نظر داريد؟
سرهنگ سرشو انداخت پايين و يه آه کشيد و بعد از چند لحظه سرشو آورد بالا
سرهنگ :بله
به جلو خم شدم
- کي؟
سرهنگ: سرگرد سوم ماهان فرجام
سر جام سيخ شدم ..به گوشام اعتماد نداشتم ..از وقتي پامو گذاشته بودم تو اداره يه حس بدي داشتم
يهو داد زدم :کييييييييييييي؟؟
سرهنگ با لحني پر از اقتدار و تحکم گفت: گفتم که سرگرد سوم ماهان فرجام
از شوک اومدم بيرو نو معترضانه گفتم:نه سرهنگ نميشه ..ماهان نميشه
سرهنگ اخم کرد: چرا اونوقت ؟ ميتونم بپرسم سرگرد فرجام چه فرقي با بقيه دارن که نميتونن برن
سرم رو انداختم پايين: هيچي .هيچي
سرهنگ بازم با تحکم گفت: پس حرفي نباشه ..به سرگرد فرجام هم بگيد که بياد براي توضيحات بيشتر
آروم گفتم: چرا ؟ چرا ماهان؟
سرهنگ: به خاطر مهارت هاش و از همه مهم تر هيچ نقطه ضعفي نداره
احساس کردم يه غم بزرگ تو دلمه هيچ نگفتم با حالي زار احترام گذاشتم و رفتم بيرون ..بد جور تو فکر بودم ..همين طور داشتم تو کلانتري راه ميرفتم بدون توجه به احترام هاي ديگران .
اصلا احساس خوبي نسبت به اين ماموريت نداشتم..اه جمع کن خودتو ديگه آرمين انگار ماهان تا حالا نرفته ماموريت..ولي نميدونم چرا احساس واقعا مزخرفي دارم ..داشتم فکر ميکردم که دوتا دست روي دوتا شونم قرار گرقت و بهش فشار اورد و با همون فشار يه کم به هوا پريد ..خوب ميدونستم کي اين کارو ميکنه اونم توي ساعت کاري وايسادم..برگشتم طرفش ..داشت ميخنديد ..يهو متوجه موقعيتم شدم توي پارکينگ اداره بوديم
ماهان:اوهوي جناب سرگرد کامل؟ کجايي؟چيزي شده؟
#عاشقک نویس
اگه در حال صحبت با یکی باشی و دستت به لیوانت باشه و چاییت سرد بشه ...
ینی یا اون فرد برات مهمه یا اون حرف....
#عاشقک نویس
+چشمات مث اقیانوسه....
ــــ ولی چشای من آبی نیس ناخدا....
+مگه به رنگه؟
ـــ مگه نیس؟
+نچ،هر جای اقیانوس یه رنگیه
یه جاش نیلوفریه
یه جاش آبیه
یه جاش تیرس
ولی بدون، چشای تو منو تو خودش غرق میکنه پس قطعا اقیانوسه...
ــ🙃🙃