#عاشقک نویس
اگه در حال صحبت با یکی باشی و دستت به لیوانت باشه و چاییت سرد بشه ...
ینی یا اون فرد برات مهمه یا اون حرف....
#عاشقک نویس
+چشمات مث اقیانوسه....
ــــ ولی چشای من آبی نیس ناخدا....
+مگه به رنگه؟
ـــ مگه نیس؟
+نچ،هر جای اقیانوس یه رنگیه
یه جاش نیلوفریه
یه جاش آبیه
یه جاش تیرس
ولی بدون، چشای تو منو تو خودش غرق میکنه پس قطعا اقیانوسه...
ــ🙃🙃
#پارت25
پس هنوز نميدونه ..يه لبخند غم گين زدم که لبخندش از صورتش محو شد ..رفتم نزديکش و بغلش کردم..واضحا جا خورد ولي اونم بغلم کرد و با لحن جدي گفت
ماهان: آرمين ..چيزي شده؟
يه آه از ته دلم کشيدم :آره
ماهان با نگراني گفت: چي شده؟ خاله يا عمو چيزيشون شده؟ يا واسه فرشته اتفاقي افتادي؟
از خودم جداش کردم و چشاي نگرانش نگاه کردم ..دلم گرفته بود
-سوارشو تا بهت بگم
ماهان: مثل بچه هاي حرف گوش کن نشست تو ماشين و من از اين حرکتش يه لبخند تلخ زدم
رفتم و پشت فرمون نشستم تا درو بستم ماهان گفت
ماهان: بگو ديگه چي شده؟ تو ميخواي منو بکشي؟دارم از نگراني ميمرم .الان ايست قلبي ميکنم ميفتم رو دستت ها
هيچي نگفتم فقط سرم رو به صندلي ماشين تکيه دادم و چشام رو بستم
ماهان: خو بگو برم بميرم ديگه .محل سگ بهم نميده .من مردم همش تقصير اين آرمينه
يهو برگشتم طرفش و يقش رو گرفتم که شوکه شد و با چشاي گشاد شده نگام کرد .از بين دندون هاي قفل شدم غريدم
- يه بار ديگه حرف از مرگ خودت بزني خودم لهت ميکنم
با دهن باز داشت نگام ميکرد .هنوز يقش تو دستم بود ..
ماهان: آرمين تو امروز چته؟چرا يهو پاچه ميگيري؟يه بار ميخندي يه بار يقه آدم رو ميچسپي چته؟
يقشو ول کردم راس ميگفت .از سرهنگ به خاطر انتخاب ماهان ناراحتم چرا پاچه ماهانو ميگيرم
-شرمندتم داداش..
ماهان: جهنم حالا بگو چي شده ديگه دارم قبض روح ميشما
- واسه انتخاب سرهنگ عصباني ام
ماهان خم شد طرفم
ماهان: چه انتخابي؟
- نفوذي
ماهان با هيجان غير قابل وصفي گفت: خوب کيه؟
يه پوز خند زدم و از ماشين پياده شدم همين طور که داشتم پياده ميشدم گفتم: چرا نميري از خودش بپرسي؟
ماهان: اه خو مثل آدم بگو ديگه من ميفهمم آخرش که
بي توجه بهش رفتم تو اداره و يه راس رفتم تو اتاقم و پشت ميزم نشستم و سرم رو گذاشتم رو ميز
حدود پونزده دقيقه بود سرم رو گذاشته بودم .صداي باز شدن در اومد .اخم کردم و سرم رو آوردم بالا ببينم کيه که ديدم ماهان با اخم تو چهار چوب در وايساده
درو بست و اومد رو به روم نشست سرم رو انداختم پايين
ماهان: چرا اونطوري رفتار کردي؟
- از انتخاب سرهنگ ناراضي ام
ماهان : من مشکلي دارم؟
يهو سرم رو آوردم بالا که گردنم گرفت .دست مو گذاشتم رو گردنم
-آخ گردنم
ماهان سريع اومد طرفم و گردنم رو ماساژداد
ماهان: خو مگه مجبوري اينطوري برگردي ؟
- خو الاغ تو مشکل داري؟
ماهان: پس چرا اونطوري کردي؟
- چطوري؟
ماهان: اونطوري هي به سرهنگ ميگفتي نه نميشه
-بلايي سرت بياد جواب مامان رو چي بدم؟
ماهان: من تا تورو کفنت نکنم نميميرم
دست از ماشاژ دادن گردن بد بخت من کشيد و رفت نشست رو صندلي
- ماهان ميگم بيا من جاي تو برم
ماهان: بشين سر جات حرف مفت نزن..يه هفته بيشتر نمونده
- پس بشين تا من بيام
ماهان متعجب رو تو اتاق تنها گذاشتم و با بالا ترين سرعتي که داشتم دويدم طرف اتاق سرهنگ
در زدم و بعد از اجازه پريدم داخل و احترام گذاشتم سرهنگ تعجب کرده بود ..
- قربان حالا که ميخواين سرگرد فرجام رو بفرستيد اجازه بديد من به ايشون يه سري آموزش هاي لازم رو بدم
سرهنگ با همون چشاي گشاد شده گفت: بسيار خب
دوباره احترام گذاشتم و با لبخند رفتم بيرون و رفتم تو اتاق همش پنج دقيقه طول کشيد
درو باز کردم و رفتم داخل ماهان پشت ميزم نشسته بود و سرش تو پرونده بود ..خب ميريم تو جلد مافوق بودن
-سرگرد فرجام همراه من بيايد
ماهان با چاشاي ورقلمبيده نگام کرد به زور جلو خندم رو گرفتم
با تعجب گفت: آرمين خوبي؟سرهنگ کاريت کرد؟
- سرگرد فرجام بايد همراه من بيايد تا براي ماموريت هفته ي آينده آموزش ببينيد
ماهان با همون تعجب گفت:هان؟
-سرگرد اگه نمي خوايد توبيخ بشيدتا پنج دقيقه ي ديگه باشگاه اداره باشيد
صبح انگار یه انرژی داره که باعث میشه
هی با خودت بگی وای چه حالی میده
بزار سه دقیقه دیگم بخوابم.
بعضی وقتا هم هنوز لحظهها تموم نشدن
ولی دلت جلو جلو تنگ میشه واسشون.
#عاشقک نویس
درسته که ازت دلخورم ولی دله ، دل ،
نمیشه کاریش کرد....
+++
تاحالا شده از شدت خوشمزگی یه خوراکی،
ناراحت باشید که دارید سیر میشید؟
- خیلیامون بازیچه آدمی شدیم ،
که اول اون مارو دوست داشت . .