بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است...
شعر هم بی تو به بعضی ابدی زنجیر است...
آنچنان میفشرد فاصله راه نفسم...
که اگر زود،اگر زود بیایی دیر است ...
رفتنت نقطه پایان خوشی هایم بود ...
دلم از هر چه و هر کس که بگویی سیر است...
خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی...
دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است....
کاش بودی و با چشم خودت می دیدی ...
که چگونه نفسم با غم تو درگیر است...
تار های نفسم را به زمان میبافم...
که تو شاید برسی،حیف که بی تاثیر است...
خسته ام مثل کبوتر که شده جلد ولی...
وقتی برگشت ببیند دگر بامی نیستــــــ...
یه آهنگه که میگه...
یهو همه چی بد شد
قلبش عین سنگ شد
سرده،سرده، سرد شد
...