eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
74 دنبال‌کننده
681 عکس
567 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
فشته يهو با چشايي که تا آخرين حد گشاد شده بود داشت به منو ماهان رو نگا ميکرد فرشته: مامان عمرا بزاره ..مامان بزاره بابا نميزاره..ببا بزار آقاجون نميزاره..آقا جون بزاره مادر جون نميزاره آقا جون و مادر جون پدر بزرگ و مادر بزرگ پدري و هم مادريمون بودن ماهان: قرار نيست اونا بفهمن که فقط خاله و دايي فرشته:اهه کي اقا رو کجاي کاري واسه سه شنبه دارن ميان اينجا منو ماهان هم زمان داد زديم :چـــــــــــي؟ فرشته خنديد و گفت: گفتم که اقاجون و مادر جون واسه سه شنبه دارن ميان ماهان با کف دست زد تو پيشوني خودش و از پشت افتاد رو تخت و حال زاري گفت ماهان: وايـــــــــي همينو کم داشتم آرمين: اول بابا بعد مامان بعد اقابزرگ بعدم خانوم بزرگ رديفش ميکينم پاشو فرشته: خب آرمين تو چرا ميخواي بري؟ آرمين: من مسئول پروندم فرشته : آهان..خب منم در اين مسير کمک ميکنم بعدم بلد شد احترام نظامي گذاشت :جناب سرگرد منو ماهان خديديم و فرشته هم خنديد همه چيز رو از سير تا پياز براي فرشته تعريف کرديم و نقشه کشيديم اول به بابا بگيم وقتي راضي شد آروم آروم مامان رو راضي ميکنيم اقا بزرگ هم که با بابا ..مامان صدامون زد . سه تامون رفتيم بيرون مامان: چي ميگين شما سه تا يه ساعته؟هاان؟من نبايد بدونم؟ ماهان: نچ نميشه به شما بگيم مامان: که اينطور ديگه ؟ باشه پس از آش خبري نيست منو ماهان و فرشته هم زمان به نشونه ي اعتراض گفتيم: اااههههه مامان
مامان خنديد و دستش رو به نشونه ي تسليم آورد بالا مامان: باشه باشه من تسليم صداي آيفون اومد يعني بابا پشت دره..ماهان بهم نگا کرد منم چشامو آروم بستم و باز کردم که يعني خيالت راحت ..رفتم طرف آيفون و در رو باز کردم و يه راس رفتم تو حياط ...رسيدم به بابا -سلام بابا ميشه حرف بزنيم ميدونم خسته اين ولي خب خيلي مهمه بابا: باشه رفتيم و روي صندلي هاي زير درخت تو حياط نشستيم بابا: خب بگو پسرم..چيزي شده؟ -خبب...آممم..راستش ..چيزه ماهان: سلام سرمو گرفتم بالا و به ماهان نگا کردم ..او خدا خيرت بده من که زبونم گير کرده بود ..اومد کنار من و جلوي بابا نشست بابا: شما دوتا باز مشکوک ميزنين ماهان: خب راستش يه ماموريت جديده بابا اخم کرد :خب - اينبار هم من هستم هم ماهان بابا بيشتر اخم کرد : خب يه هو بگو همشو تموم کن ديگه - ممکنه تا چند ماه طول بکشه ..و ما نتونيم باهاتون تماس بگيريم بابا: خب چرا اينبار هردوتون بايد بريد؟ خب بله رسيديم به قسمت سخت ماجرا - چون من مسئول پروندم بابا: ماهان چي؟ ياخود خدا .خدايا خودت کمکون کن - خب ماهان نفوذيه يه وبابا داد زد :چــــــــــــــي؟نفوذي؟ منو ماهان با چشاي ور قلمبيده به بابا نگا کرديم..دوباره نشست و پوفي کرد بعد آروم گفت بابا:خب من حرفي ندارم ..عاطفه(مامانم) هم با من منو ماهان با هم :چــــــــــــي؟ باباخنديد : من که شما دوتا رو ميشناسم ..مخصوصا تو آرمين اينقدربهش تمرين سخت ميدي که از زندگي سير بشه ماهان:آخ آخ گفتي دايي .. از صبح که فهميده نفوذي ام پدرمو در آورده ..بيست دور دوره زمين منو دونوده بعدش هم با کمر زدم زمين بابا چپ چپ نگام کرد: راس ميگه؟ شونه اي بالا انداختم و با بي خيالي گفتم: واسه خودش اين کارو کردم بابا: خب پاشيد بريم که خيلي کار داريم رفتيم داخل خونه و مامان به بابا سلام کرد گفت که ميز رو بچينه ..بابا هم همش به ما نگا ميکر که مثل بچه هاي خوب نشسته بوديم رو مبل مامان: بياين ..ميزامادس منو ماهان به هم نگا کرديم و آب دهنمون رو با صدا قورت داديم که باعث شد بابا بخنده...نشستيم سر ميز ... منو ماهان کنار هم فرشته هم روبه رو مامان و بابا هم که کنار هم درست مثل هميشه بابا: بسم ا...شروع کنيد که حسابي گشنمه ..شروع کرديم خوردن ..مامان همش مشکوک به منو ماهان نگا ميکرد که را اينقدر ساکتيم مامان: شما دوتا چرا اينقدر ساکتيد؟ ماهان که داشت آب ميخورد آب پريد تو گلوش و روع کرد به سرفه ..محکم زدم پشتش ماهان:آ ..آ ..ولم کن قطع نخاع شدم ولش کردم ...از سر ميز بلند شديم و نشستيم جلو تلويزيون ماهان در گوشم گفت: چطوري بگيم ؟ - من از کجا بدونم ؟ مامان اومد و سيني چايي رو رو ميز گذاشت ..بابا يه استکان چايي برداشت بابا: دستت درد نکنه مامان: خواهش ميکنم بابا: خب آرمين ..ماهان شروع کنيد بسم ا.. مامان: من گفتم مشکوک ميزنيد ..زود تند سريع بگيد ببينم تا اومدم دهن باز کنم فرشته گفت: فرشته: ماموريت جديده ..اينبار هر دوتاشون ميخوان برن اي نميري فرشته ..مامان با تعجب نگامون کرد ..چشاش نمناک شد مامان با بغض گفت: خب ..بقيش - شايد تا چند ماه نيايم ماهان: راس ميگه ... مامان: کي ميرين؟ ماهان: پنج شنبه مامان: چرا زود تر نگفتين؟ ماهان: خودمون هم صبح فهميديم مامان: باشه .. من حرفي ندارم .. ولي واي به حالتون اگه بلايي سرتون بياد من ميدون و شما رفتم کنارش نشستم و دستش و گرفتم و بوسيدم -چشم مامان گلم ..سالم سالم ميام مامان بهم لبخند زد و بعد با اخم به ماهان نگا کرد مامان: تو چي؟ ماهان هول کرد:هان؟ چي؟ من؟ اون که بله بعدم اومد کنار مامان نشست و دستش رو بوسيد و بغلش کرد فرشته: اهم اهم ..من هم بغل ميخوام بعدم رفت تو بغل بابا نشست و ما همه خنديديم - حسود کوچولو فرشته :مرض ماهان: خب من خوابم مياد مامان: فردا آقا بزرگ و خانم بزرگ ميانا منو ماهان هم زمان جيغ زديم: چـــــــــــي؟ مامان: واييي شما دوتا چرا همش دوتايي حرف ميزنين؟ فردا دارن ميان ديگه ماهان: آهـــــان..بد بخت شديم - خيلي هم تميز بد بخت شديم بابا: چرا بد بخت شديد؟ منو ماهان به هم نگا کرديم و با هم گفتيم: ماموريت ديگه يهو هر سه تاشون خنديدن ..تعجب کردم ماهان: وا چي شد؟ مامان:شما باز با هم حرف زدين؟ يهو منو ماهان منفجر شديم بابا: خب ديگه بريم بخوابيم شب به خير گفتيم و رفتيم اتاق هامون بگم بيهوش شدم دروغ نگفتم فرشته: پاشيـــــــن ماهان: نميخوام فرشته: مگه شما نبايد برين اداره ماهان: من نه ولي آرمين چرا فرشته اينبار پتو رو از سر من کشيد فرشته: پاشو سرگرد پاشدم و رفتم چپيدم تو دسشويي ماهان: خوش گذشت؟ -عالي جاي شما خالي.آماده اي؟ ماهان: من آمادم تو نيستي نگاش کردم..يه شلوار مشکي آديداس و يه سويشرت خاکستري .. سوتي زدم: بابا خوش تيپ ماهان بالشت رو پرت کرد طرفم : کم مزه بريز
- باشه بابا...صبحونه خوردي ؟ ماهان: نه لباس عوض کردم و برگشتم طرفش - پس بپا ماهان رفت بيرون..نشستم پشت ميز ماهان: زود بخور ميخوام امروز بزنمت زمين -هرهرهر به همين خيال باش ماهان: خواهيم ديد مامان: بلايي سر اون يکي بيارين با همين ملاقه ميزنمتون منو ماهان و فرشته به هم نگا کرديم يهو از خنده ترکيديم مامان: الان ميخندين ولي بعد نگين نگفتيا ماهان:وايي.خاله..مردم..شما..ه م..شي..طون ..بودي مامان:پس چي؟منم جوون بودما -اون که بله -بيست دور بدو ماهان:چشم جناب ..تو بايد مامور ساواک ميشدي خنديدم:کم غر بزن پير مرد ..بدو ماهان: من که حال تورو ميگيرم - عمرا شروع کرد دويدنم ...زمانش از قبلي بهتر بود وايسادم گرم کردم....جلوش ايستادم و گارد گرفتم ماهان: آماده ي باخت باش جناب فرشته:آفرين آفرين ..زود باشين حوصلم سر رفت از حالت گارد خارج شدم و به فرشته نگا کردم که نشسته بود و مارو تماشا ميکرد..جالبيش اينه يه ظرف تخمه هم دستش بود ماهان:بهه خواهر مارو باش ..مگه فيلم پليسيه؟ فرشته : از اونم باحال تره ماهان: پس بشين باخت خان داداشت رو نگا کن فرشته جييييييغ زد:آري بپا ماهي... برگشتم و پاي ماهان رو ديدم که داشتم ميومد طرفم ولي با حرف فرشته آوردش پايين ماهان:فري؟آري و ماهي چيه؟ فرشته: اولا فريو مرض ..دوما خو شمايين ديگه - فرشته ميکشمتا فرشته: باشه..حالا شروع... من داور ماهان:دارم برات مادمازل فرشته:کارتو بکن سرگرد ماهان برگشتم طرفم و خواست با پا بزنه تو شکمم که جاخالي دادم..و يه مشت بردم طرفش که صاف خورد تو صورتش..عقب عقب رفت و دستش رو گذاشت رو دماغش و برداشتش ..دوباره اومد سمتم و پاشو بلند کرد و خواست بزاره رو شونم که با مشت پسش زدم ..پس زدن همانا و اومدن اون يکي پاش به صورت چرخشي تو صورتم همان..افتادم رو زمين و صورتم رو گرفتم..آيييي مادر جان صورت نازنينم...بلند شدم و دوباره وايسادم جلوش ...مشتمو بردم جلو خواست جاخالي بده و لي هم زمان زير پاش يه تکل رفتم که خورد زمين..از فرصت استفاده کردم و خواستم بشينم رو قفسه سينش که سريع با يه جهش بلند شد ..منم بلند شدم و رو به روش وايسادم ...خواستم با پام بزنم تو سرش که جا خالي داد و رفت پشت سرم و با يه لگد کوبوند تو کمرم که افتادم زمين..نشست رو سينم و مشتش رو برد بالا ولي نزد
ماهان: باختي آرمين -باش حالا پاشو له شدم فرشته: آفرين عالي بود ماهي ماهان گذاشت دنبال فرشته.. فرشته هم فرار کرد ماهان: ماهي و درد ..مرض ...حناق ..فرفره فرشته:بترکي ماهان فرفره چيه؟ ماهان:فرفره يعني فرشته اوکي؟ فرشته وايساد دستشو زد به کمرش و با حالت طلبکارانه اي گفت:هارهارهار فکر نکن پليسي از پس من بر ميايا داشتم هر هر ميخنديدم که يهو زنگ در زده شد و مامان اومد دم در ماهان: کيه خاله؟ مامان: آقا بزرگه ديگه ماهان جيغ کشيد: آخ جونمي جون و رفت طرف در و بازش کرد ...ما هم پشت سرش رفتيم ماهان: سلام آقا بزرگ و مادر جون خودم خوبين سر تيپ ها ؟ آقابزرگ: سلام ..هنوز نرسيده شروع کردي؟ مادر جون:سلام بزار برسيم بعد ماهان سرشو انداخت زير: باشه ديگه شروع نميکنم آقا بزرگ يه نگا به سر و وضع من انداخت يه نگا به ماهان و بعد با چشاي گشاد گفت:شما چرا اينقدر خاکي هستين؟ آرمين: هيچي والا يکم درگيري داشتيم فرشته: بريد کنار ببينم بريد کنار به منم نوبت بديد رفتيم کنار و فرشته مادر جون و آقا جون رو بغل کرد و کلي خوش و بش کرد مامان: بريد کنار بزاريد پدر مادرم رو ببينم خلاصه بعد از کلي حرف و وراچي رفتيم داخل آقابزرگ:ماهان چرا اينقدر ساکتي؟ ماهان:خودتون گفتيد شروع نکن مادر جون:وايي الهي قوربونت برم ..رو کرد به آقا بزرگ..ديدي محمود زدي تو ذوق بچم ماهان: من ذوقم ضد ضربست من:رو نيست که سنگ پا قزوينه ماهان: همينه که هست..نميخواي نخا من:نميخوام ماهان: مشکل خودته.. به من چه؟ من: ذوق توئه .. به من چه ماهان: اخلاق توئه مامان: آه بسه ديگه منو ماهان هم زمان : چشــــم يهو صداي آيفون بلند شد ..مامان آيفون رو زد و بعد از چند دقيقه با بابا اومد تو هال ..به احترامش بلند شديم ..بابا رفت و آقاجون و مادر جون و بوسيد و نشست رو مبل کلي حرف زديم و همه رفت براي خواب ظهر آقا بزرگ: راستي شما دوتا چرا اداره نيستيد؟ ماهان که داشت آب ميخورد آب پريد تو گلوش ..رفتم و محکم زدم پشت کمرش که گلوش صاف شد ماهان: خب واسه عمليات جديد مرخصي داريم آقا بزرگ:بياين بشينين نوه هاي گوگولي خودم بگين ببينم باز چيکار ميخواين بکنين؟ ************* کنار آقا بزرگ نشستند و آرمين شروع به تعريف کردن کرد آرمين:يه گروه قاچاق مواد مخدر و قاچاق اسلحس ..از همه ي واحدها دارن کمک ميکنن تا اين آقا گير بيفته ولي تاحالا دم به تله نداده سه تا هم بچه داره و قراره ماهان به عنوان نفوذي بره داخل گروهش ماهان:البته سالم ميام آقا بزرگ: که اين طور ..اسمش چيه اين آقاي قاچاقچي؟ ماهان: داريوش سراج..بعضي اوقات هم قاچاق انسان ميکنه ..ما فکر ميکنيم هدفش از قاچاق انتقام از يه نفره ... اما آقا بزرگ چيزي نميشنيد..ادامه ي حرف هاي آنها را نميشنيد ..داريوش ..داريوش سراج ..اين اسم در مغزش تکرار ميشد ..انتقام..نفوذي ..ماهان..آرمين...گروه..بهت زده به نقطه اي نا مشخص خيره بود ...باورش نميشد که هنوز زنده باشد ..خودش شخصا جنازه را شناسايي کرده بود ...امکان نداشت همان داريوش باشد ..همان داريوشي که آن پيشنهاد را داد ...پيشنهاد شراکت ..و او ردش کرد و به پليس اورا لو داد و باعث مرگ پدرش در آن حمله شد.. ماهان و آرمين با تعجب به قيافه ي خشک شده ي آقا بزرگ نگاه ميکردند و هر چه اورا صدا ميزند از فکر و خيال بيرون نميآمد ...نگاهي به هم انداختند ماهان: من ميرم يه ليوان بشکونم ببينم اثر داره يا نه آرمين: ميخواي مامان جيغ بکشه؟ ماهان: با خودم و به طرف آشپزخانه رفت ..ليواني برداشت و از همان فاصله انداخت ..ليوان با صداي بدي شکست ..آقا بزرگ تکاني خورد و به خودش آمد ..ماهان از آشپز خانه بيرون آمد و خيلي ريلکس سر جاي قبلي اش نشست آقا بزرگ: صداي چي بود؟ ماهان:ليوان شکست آقا بزرگ:چرا؟ ماهان: دستم خورد خوب آقا بزرگ:بسيار خوب..سالم برگرديد ..من ميرم بخوابم ماهان:شب خوش آرمين:شب به خير **آرمين سر از کار هاي اقا بزرگ در نميآوردم ..يه بار کنجکاو ..يه بار ميخکوب ميشه تو ديوار ..يه بار يهو ميزنه تو برجک آدم ..بيخيال اصلا بريم بخوابيم *** اين يه هفته مثل برق و باد گذشت بعد از اون شب هم که آقا بزرگ همش تو فکره و ما هر کاري ميکنيم تو افکارش پارازيت بندازيم نميشه امروز بايد بريم چون عمليات شروع ميشه و ما هم که ...معلوم نيست دوباره کي مامان و بابا و بقيه رو ببينيم مامان:بريد به سلامت..خدا پشت و پناهتون...سالم برگرديد که من منتظرم بابا:آره خيلي مواظب باشيد آقابزرگ: ماهان ..آرمين..هردوتاتون سالم بر ميگرديد.. ماهان:چشم خانواده ي محترم فرشته از تو خونه دويد اومد طرفم و خودش رو انداخت تو بغلم..داشت گريه ميکرد..سرشو نوازش کردم -گريه نکن آبجي کوچيکه..نميخوام برم بميرم که ماهان زد تو سرم که برگشتم طرفش -مرض چته؟ ماهان:آخه هر وقت من گفتم ميخوام بميرم زدي پس کلم
- خو چيکار کنم؟خواستي نگي ماهان:خو تو هم خواستي نگي الانم راه بيفت دير شدم از همه خداحافظي کرديم و رفتيم به طرف اداره براي آماده شدم رفتيم اتاق سرهنگ احترام گذاشتيم ..جز ما يه نفر ديگه هم بود..نشستيم سرهنگ:خوش اومديد ..امروز همون طور که ميدونيد عمليات شروعه -بله ماهان:بله سرهنگ :بسيار خب موقع کار گذاشتن ردياب هاست ماهان آب دهنش رو با صدا قورت داد و يه صلوات زير لب فرستاد..خنديدم مرده:بسيار خب ماهان:يا خود خدا شروع کرد و ماهان هم هي دست و پا ميزد ..حالا من نميدونستم نگرانش باشم يا بخندم يه ردياب گذاشت تو دندونش ..يکي هم تو ساق دستش ...يه ميکروفون هم گذاشت تو اون يکي دندونش * ماهان از طريق يکي از رابط هاي پليس رفت داخل گروه ...ميدونستم که ماهان کارشو خوب بلده...يکم خيالم با اين فکر راحت شد ..حالا ما بايد وارد عمل بشيم..رفتم داخل خونه ..يه خونه ي بزرگ بود که فقط کامپيوتر و اين جور چيزا توش بود ..همين *******************ماهان الان يکي دو روز از مستقر شدنم ميگذره و هيچ کاري نتونستم انجام بدم..به معني واقعي کلمه هيچي..ولي امشب بايد برم داخل سيستم و بهشون نفوذ کنم..ببينم چي دارن...از اتاقي که بهم داده بودن اومدم بيرون ..جز من يه نفر ديگه از بچه ها هم داخل گروه هست جاويد سپهري سرگرد بود مثل خودم ..پسر باحال و خوبي بود...الان هم ساعت 10 شب بود و بايد براي شام بريم..من که هنوز نه داريوش رو ديدم نه پسرهاشو ولي توي يه خونه اي هستم به عنوان برادر کوچيکه ي جاويد ..جاويدي که هنوز به طور کامل به داخل گروه نفوذ نکرده ولي يه جورايي براشون کار ميکنه ...بايد يه طوري منو هم وارد گروه کنه ...رسيدم پايين و نشستم سر ميز ..چند نفر از ادماي خونه هم اونجا بودن ..سعي ميکردن خودشون رو عادي نشون بدن ولي من که الاغ نيستم ارکيا :به به آقا ميلاد ..خنديد..بيا بشين هارهارهار يه کاري ميکنم رو اب بخندي اسم من ماهان بيد جيگر يه کاري ميکنم بري بالا چوبه ي دار ببين کي گفتم خنديدم -چه چه آقا ارکيا ..چطوري مرد؟..خوبي ؟ دماغت چاقه؟ ارکيا:آره بابا دماغم چاقه چاقه ..دماغ تو چاقه؟ -:نه بابا کجا چاقه داره از لاغري ميميره .. ارکيا:وا چرا؟ - خو پوکيدم از بيکاري رفت تو فکر ...داشتم به ميز باحالت درمونده اي نگاه ميکردم که يکي محکم زد رو شونم.. تيرداد(جاويد):چطوري داش کوچيه؟ -بترکي تيرداد شونم شيکست تيرداد:خب چطوري پير مرد؟ -اون که تويي
و قبرش...
+بهترین‌کشور ؟ - عراق +بهترین‌شهر ؟ - کربلا +بهترین‌خیابون ؟ - بین‌الحرمین +بهترین‌عشق ؟ - عشق‌امام‌حسین +بهترین‌اسم ؟ - حسین +بهترین‌حس ؟ - دوراهی‌بین‌الحرمین +وشما؟! - مَجنونُ‌الحُسین 🫀. _