#عاشقک نویس
ــــ چقد سخته ببینی هس ببینی وجودشو ببینی خندشو ببینی نگاهشو ...
ولی نتونی هیچ کاری بکنی😔💔
+آخ قَلبوم💔❤️🩹
#عاشقک نویس
مراقبش باش،قبل ازین که «با بقیه فرق داره»بشه«اونم یکی بود مثه بقیه»...
خلیج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست ،
نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت .
چه درد استخوانسوزی میان شعر پیچیدهست ،
تو در هر بیت پنهانی و در هر واژه پیدایی .
اگر جویای احوال خرابِ عاشقت هستی ،
تصور کن که در مازندران باران و شالی نیست .
رویاهایگمشده ツ
تيرداد کليد انداخت و رفتيم داخل...آي بترکي مردم از بس گفتم آقا آقا..آي همش تو گلوت گير کنه به حقه ام
بازم ميگم آشناست ...يهو چاقو از زير گلوم رفت کنار و دستم هم آزاد شد ..گردنمو ماليدم و برگشتم طرف اون فرد ناشناس ..نقاب سرش بود ..نقابو از سرش برداشت و من با ديدن قيافش سر جام سيخ شدم
-اينجا چه غلطي ميکني؟
آرمين:اومدم اينارو بهت بدم
بعدم دستش رو گرفت جلو صورتم ..دوتا ميکروفون توش بود ..ازش گرفتم
ميلاد:خو دادي حالا برو..راستي چرا اينقدر شبيه من شدي چشات آبي نبودا ...نيشمو باز کردم..بالاخره فهميدي من ازت خوشگل ترم
آرمين:برو بابا..اومدم دنبال يه سري مدارک رو پيدا کنم
-بيا برو بيرون يکي ميادا
آرمين:نگران نباش همشون رفتن
-بيا برو گمشو من خودم ميگردم
آرمين:تو بشين چند دقيقه اي برميگردم
-فقط پونزده دقيقه
آرمين:ايول ..
و سريع از اتاق رفت بيرون..پسره ي بيشعور...الان اگه ارکيا بياد تو چي ميشه؟ترجيح ميدم بهش فکر نکنم
*********آرمين
از پله ها سريع رفتم پايين و رفتم داخل اتاقي که جاويد گفته بود اتاق ارکيا يکي از اعضاي مهمه بانده ..دستگيره رو چرخونم ..همن طور که فکر ميکردم قفل بود...گيره هارو از داخل کوله پشتيم در آوردم و شروع کردم با در ور رفتن...بالاخره بازش کردم و آروم رفتم تو اتاق ..همه جارو گشتم و از برخي چيزا عکس گرفتم...داشتم ميزاشتمشون سر جاشون که صداي چرخش کليد توي در هال اومد ..سريع همه چيزو گذاشتم سر جاش ..خواستم برم بيرون که در آروم باز شد ...سريع خوابيدم کف زمين و ليز خوردم زير تخت ...در باز شد و کفش هاي يه نفر مشخص شد...رفت طرف ميز تحرير و يه تيکه بزرگ از ميز رو با دستش کند...چشام گشاد شد ...يه گاو صندوق نسبتا کوچيک بود ...رمزشو زد و درشو باز کرد ...نميتونستم داخلش رو ببينم ولي ديدم که يه کلت از داخلش در آورد و اومد نزديک تخت ديگه حتي نفس هم نميکشيم ..اگه ميفهميد کل ماموريت لو ميرف...نشست رو تخت و شروع کرد با موبايلش شماره گرفتن اينو از صداي ضرب دستش و صداي دکمه هاي تلفن فهميدم
مرده:الو کيارش خان ارکيام...بله بله برنده شد...چشم..همون کلته رو بهش بدم ديگه...چشم آقا..خدا حافظ
پس جاويد تونسته برنده بشه ...ايول بهش ..از اتاق رفت بيرون و من تونستم يه نفس راحت بکشم..حدود پنج دقيقه گذشته بود که صداي همون مرده که اسمش ارکيا بود بلند شد
_ ميلاد ..تيرداد من دارم ميرم بيرون شب نميام
ميلاد:باشه برو ...منم ساعت 5 ميام
و صداي بسته شدن در خبر از رفتنش ميداد..از زير تخت اومدم بيرون و صاف ايستادم ...از اتاق رفتم بيرون که با جاويد مواجه شدم ..
جاويد:هـــــــــييـين
ماهان:چي شد تيردا...آهان..بله ..
تيرداد:اگه تو اينجايي پس اين کيه؟
-اگه من گذاشتم تو ديگه ترفيع بگيري ..آرمين نيستم
تيرداد:اوا تويي؟
-پ ن پ عمه ي گراميمه
تيرداد: اينجا چه غلطي ميکني؟ چرا چشات اينطوري شده؟
ماهان:آهه مگه چشه؟ رنگ به اين قشنگي
تيرداد:قشنگي که قشنگه ولي چرا اومدي اينجا ببيننت همه مون مرديم
ماهان:بله ..با اون چاقويي که گذاشت زير گلوم
-مرض خو نفهميدم تويي
تيرداد:باشه بابا حالا هم بيا برو تا کسي نيومده
-کسي نمياد ..همشون رفتن
تيرداد:کجا رفتن
-رفتن به يه جاي ديگه...يعني دست به سرشون کردن
ماهان:آها...خو حالا راهتو بکش برو
-باشه بابا شما هم رفتم
بعدم يهو کله ماهانو گرفتم زير بغلم و خاروندمش
ماهان:آيييي رواني ولم کن کلمو کندي
-باشه بابا لوس
ماهان:ماموريت که تموم شد همچين بدم خاله با ملاقه بزنه توسرت که بترکي
-خودم ميترکونمت
تيرداد:بسه ديگه بيا برو
-باشه خداحافظ
بعدم رفتم طبقه بالا و از همون راهي که اومده بودم برگشتم...سريع از خونه خارج شدم و رفتم داخل خيابون و سوار ماشين شدم..اولين کاري که کردم اينه که خودمو تو آيينه نگاه کردم آخه فرصت نکردم درست خودمو برانداز کنم...آيينه رو دادم پايين و خودمو ديدم ..جا خوردم خيلي شبيه ماهان شده بودم ...هميشه ميگفتن شبيه هم هستيما حالا ميفهمم...از آيينه راننده يه نفر مشکي پوش رو ديدم که داره ميره طرف خونه و بايد از کنار ماشين من رد شه ...سريع راه افتادم ...داشتم رانندگي ميکردم که يهو گوشيم زنگ خورد ...برش داشتمو بهش نگا کردم ..سرهنگ بود..جواب دادم
-سلام جناب سرهنگ
سرهنگ:سلام ...چيشد ؟
-قربان همون طور که گفتيد فردي به اسم ارکيا داخل اون خونست و يه سري مدارک خورده پا داشت که راحت ميتونن از زيرش شونه خالي کنن ولي طبق درستور از همون ها هم عکس گرفتم...يه گاو صندوق نسبتا کوچيک داره که توي ميز مطالعه جاسازي کرده ...ميکروفون هارو هم دادم به ماهان ..هر دوتاشون هم سالم سالم بودن
سرهنگ:آفرين سرگرد ...يه سر برو خونتون ظاهرا خانوم بزرگ يه ذره ناخوشه ...آقا بزرگ و پدرت هم نيستن که ببرنش بيمارستان تو برو بچه ها مواظبن کسي نفهمه
-چشم ...خداحافظ
سرهنگ:خداحافظ
تلفن رو انداختم صندلي کناريم و تا جايي که ميشد گاز دادم
جلوي خونه زدم رو ترمز و پياده شدم...کليد انداختم و رفتم داخل ...