eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
75 دنبال‌کننده
693 عکس
578 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی بهش گفتم "ولش کن، مهم نیست" و اون واقعا ولش کرد
رویاهای‌گمشده‍ ツ
تيرداد کليد انداخت و رفتيم داخل...آي بترکي مردم از بس گفتم آقا آقا..آي همش تو گلوت گير کنه به حقه ام
بازم ميگم آشناست ...يهو چاقو از زير گلوم رفت کنار و دستم هم آزاد شد ..گردنمو ماليدم و برگشتم طرف اون فرد ناشناس ..نقاب سرش بود ..نقابو از سرش برداشت و من با ديدن قيافش سر جام سيخ شدم -اينجا چه غلطي ميکني؟ آرمين:اومدم اينارو بهت بدم بعدم دستش رو گرفت جلو صورتم ..دوتا ميکروفون توش بود ..ازش گرفتم ميلاد:خو دادي حالا برو..راستي چرا اينقدر شبيه من شدي چشات آبي نبودا ...نيشمو باز کردم..بالاخره فهميدي من ازت خوشگل ترم آرمين:برو بابا..اومدم دنبال يه سري مدارک رو پيدا کنم -بيا برو بيرون يکي ميادا آرمين:نگران نباش همشون رفتن -بيا برو گمشو من خودم ميگردم آرمين:تو بشين چند دقيقه اي برميگردم -فقط پونزده دقيقه آرمين:ايول .. و سريع از اتاق رفت بيرون..پسره ي بيشعور...الان اگه ارکيا بياد تو چي ميشه؟ترجيح ميدم بهش فکر نکنم *********آرمين از پله ها سريع رفتم پايين و رفتم داخل اتاقي که جاويد گفته بود اتاق ارکيا يکي از اعضاي مهمه بانده ..دستگيره رو چرخونم ..همن طور که فکر ميکردم قفل بود...گيره هارو از داخل کوله پشتيم در آوردم و شروع کردم با در ور رفتن...بالاخره بازش کردم و آروم رفتم تو اتاق ..همه جارو گشتم و از برخي چيزا عکس گرفتم...داشتم ميزاشتمشون سر جاشون که صداي چرخش کليد توي در هال اومد ..سريع همه چيزو گذاشتم سر جاش ..خواستم برم بيرون که در آروم باز شد ...سريع خوابيدم کف زمين و ليز خوردم زير تخت ...در باز شد و کفش هاي يه نفر مشخص شد...رفت طرف ميز تحرير و يه تيکه بزرگ از ميز رو با دستش کند...چشام گشاد شد ...يه گاو صندوق نسبتا کوچيک بود ...رمزشو زد و درشو باز کرد ...نميتونستم داخلش رو ببينم ولي ديدم که يه کلت از داخلش در آورد و اومد نزديک تخت ديگه حتي نفس هم نميکشيم ..اگه ميفهميد کل ماموريت لو ميرف...نشست رو تخت و شروع کرد با موبايلش شماره گرفتن اينو از صداي ضرب دستش و صداي دکمه هاي تلفن فهميدم مرده:الو کيارش خان ارکيام...بله بله برنده شد...چشم..همون کلته رو بهش بدم ديگه...چشم آقا..خدا حافظ پس جاويد تونسته برنده بشه ...ايول بهش ..از اتاق رفت بيرون و من تونستم يه نفس راحت بکشم..حدود پنج دقيقه گذشته بود که صداي همون مرده که اسمش ارکيا بود بلند شد _ ميلاد ..تيرداد من دارم ميرم بيرون شب نميام ميلاد:باشه برو ...منم ساعت 5 ميام و صداي بسته شدن در خبر از رفتنش ميداد..از زير تخت اومدم بيرون و صاف ايستادم ...از اتاق رفتم بيرون که با جاويد مواجه شدم .. جاويد:هـــــــــييـين ماهان:چي شد تيردا...آهان..بله .. تيرداد:اگه تو اينجايي پس اين کيه؟ -اگه من گذاشتم تو ديگه ترفيع بگيري ..آرمين نيستم تيرداد:اوا تويي؟ -پ ن پ عمه ي گراميمه تيرداد: اينجا چه غلطي ميکني؟ چرا چشات اينطوري شده؟ ماهان:آهه مگه چشه؟ رنگ به اين قشنگي تيرداد:قشنگي که قشنگه ولي چرا اومدي اينجا ببيننت همه مون مرديم ماهان:بله ..با اون چاقويي که گذاشت زير گلوم -مرض خو نفهميدم تويي تيرداد:باشه بابا حالا هم بيا برو تا کسي نيومده -کسي نمياد ..همشون رفتن تيرداد:کجا رفتن -رفتن به يه جاي ديگه...يعني دست به سرشون کردن ماهان:آها...خو حالا راهتو بکش برو -باشه بابا شما هم رفتم بعدم يهو کله ماهانو گرفتم زير بغلم و خاروندمش ماهان:آيييي رواني ولم کن کلمو کندي -باشه بابا لوس ماهان:ماموريت که تموم شد همچين بدم خاله با ملاقه بزنه توسرت که بترکي -خودم ميترکونمت تيرداد:بسه ديگه بيا برو -باشه خداحافظ بعدم رفتم طبقه بالا و از همون راهي که اومده بودم برگشتم...سريع از خونه خارج شدم و رفتم داخل خيابون و سوار ماشين شدم..اولين کاري که کردم اينه که خودمو تو آيينه نگاه کردم آخه فرصت نکردم درست خودمو برانداز کنم...آيينه رو دادم پايين و خودمو ديدم ..جا خوردم خيلي شبيه ماهان شده بودم ...هميشه ميگفتن شبيه هم هستيما حالا ميفهمم...از آيينه راننده يه نفر مشکي پوش رو ديدم که داره ميره طرف خونه و بايد از کنار ماشين من رد شه ...سريع راه افتادم ...داشتم رانندگي ميکردم که يهو گوشيم زنگ خورد ...برش داشتمو بهش نگا کردم ..سرهنگ بود..جواب دادم -سلام جناب سرهنگ سرهنگ:سلام ...چيشد ؟ -قربان همون طور که گفتيد فردي به اسم ارکيا داخل اون خونست و يه سري مدارک خورده پا داشت که راحت ميتونن از زيرش شونه خالي کنن ولي طبق درستور از همون ها هم عکس گرفتم...يه گاو صندوق نسبتا کوچيک داره که توي ميز مطالعه جاسازي کرده ...ميکروفون هارو هم دادم به ماهان ..هر دوتاشون هم سالم سالم بودن سرهنگ:آفرين سرگرد ...يه سر برو خونتون ظاهرا خانوم بزرگ يه ذره ناخوشه ...آقا بزرگ و پدرت هم نيستن که ببرنش بيمارستان تو برو بچه ها مواظبن کسي نفهمه -چشم ...خداحافظ سرهنگ:خداحافظ تلفن رو انداختم صندلي کناريم و تا جايي که ميشد گاز دادم جلوي خونه زدم رو ترمز و پياده شدم...کليد انداختم و رفتم داخل ...
رویاهای‌گمشده‍ ツ
تيرداد کليد انداخت و رفتيم داخل...آي بترکي مردم از بس گفتم آقا آقا..آي همش تو گلوت گير کنه به حقه ام
داد زدم:مامان؟ ..فرشته؟ فرشته از اتاق اومد بيرون و بدون نگاه کردن بهم خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد گريه کردن -چي شده فرشته؟ فرشته:خانوم بزرگ حالش بده از بغلم اومد بيرون ..يهو يه جيغ کوتاه زد که از جا پريدم -اه چته؟ ترسيدم مامان از اتاق اومد بيرون و اونم با ديدن من يه جيغ کوتاه زد که دوباره تعجب کردم -شما چتونه؟ اينقدر داغونم؟ مامان:م..ما..ماها..ماهان؟ آها بله يادم رفت لنز رو درارم اينا منو اشتباه گرفتن ... -نه خير ماهان چيه؟منم آرمين مامان:پس چرا چشات -وا خو لنزه مامان:بي خيال بياين بريم مامان جون و ببريم بيمارستان سريع رفتم تو اتاق.... با سرعت سرسام آوردي رانندگي ميکردم که اگه يه تصادف خفيف هم ميکرديم همه چي تموم بود... شديدا شدم رو ترمز که مطمئنم رد لاستيک ها موند....رفتم داخل بيمارستان و پستار و صدا زدم ...با يه برانکار اومدن و مامان جون و بردن ... گوشيم زنگ خورد ...بهش نگا کردم ..بابا بود... -الو سلام بابا بابا:سلام ...آرمين چي شده؟ خانوم بزرگ خوبه؟ همون لحظه دکتر اومد بيرون -بابا اجازه بده از دکترش بپرسم بابا:نميخواد ما داريم ميايم بدون خداحافظي قطع کرد و منم رفتم طرف دکتر -چي شد ؟ دکتر:شما همراهش هستيد؟ -بله دکتر:خوشبختانه خطر رفع شده ..يه حمله ي عصبي بود ..جاي نگراني نيست مامان:خب خدارو شکر فرشته:اوووف راحت شدم بابا:چيشده؟ برگشتم طرف بابا و آقا بزرگ و قبل از اينکه حرفي بزنن گفتم:خانوم بزرگ حالش خوبه ..در ضمن من ماهان نيستما من آرمينم سوء تفاهم نشه لطفا بابا:خدا رو شکر...ميدونستم تو و ماهان شبيه هم هستيد ولي با اين لنز مو نميزنيد آقا بزرگ:خدايا شکرت که فاطمه حالش خوبه ...واقعا هم مو نميزنيد -باشه بابا فهميدم ..من برم خانوم بزرگ رو ببينم که دلم براش تنگ شده و بعدش برم سري تکون دادن و بعد از اجازه از دکترش رفتم داخل ...خانوم بزرگ خوابيده رو تخت و سرم زده بودن به دستش بود ...نشستم کنار تختش که چشماشو باز کرد ..لنزامو در آورده بودم پس ديگه سوء تفاهم نداريم.. -سلام مامان جون خودم خانوم بزرگ:سلام پسر گلم ..خوبي؟ -شما خوب باشي منم خوبم خانوم بزرگ:من خوبم ...مگه شما ماموريت نبوديد؟ -چرا هنوزم هستيم ..ولي اومدم شمارو بيارم بيمارستان خانوم بزرگ:ماهان کجاست؟حالش خوبه؟ -ماهان نيومده ..يعني نميتونست بياد ...حالشم خوبه امروز ديدمش خانوم بزرگ:خداروشکر ...بهش که نگفتي؟ -نه هنوز خانوم بزرگ:بهش نگو..نگرانش نکن -چشم نميگم خانوم بزرگ:خيل خب ديگه برو ...نبايد زياد بموني سرشو بوسيدم و ازش خداحافظي کردم و از اتاق زدم بيرون...از همه دوباره خداحافظي کردم و رفتم به طرف خونه اي که توش مستقر بوديم ....آيفونو زدم ...صداي يکي از بچه هاي گروه توي آيفون پيچيد ...اسم رمز رو گفتم و رفتم داخل ...از پله ها رفتم بالا و در ورودي هال رو باز کردم...بچه ها نشسته بودن ...رفتم طرف سروان حسيني يکي از بچه هاي بخش سايبري .. -چي شد حسيني؟ حسيني:قربان هنوز هيچي ...يک ساعت ديگه سرگرد فرجام بايد برن پيست.... -بسيار خب ...منم ميرم ..تو به کارت ادامه بده حسيني: چشم قربان از خونه اومدم بيرون و به طرف پيست رفتم ...جلوي ورودي پيست توقف کردم حسيني از قبل همه چيز رو هماهنگ کرده بود و مشکلي نبود ...پياده شدم و به طرف ورودي پيست رفتم کلاه رو گذاشتم سرم و سوار ماشين شدم ..منتظر موندم تا زمان شروع زمان رانندگي صداي دستگاه مخصوص بلند شد و صداي گاز دادن همه ي ماشين ها ماشين رو نگه داشتم و به نفر اول نگاه کردم ببينم کيه ...عاليه.. ماهان بود ..موهاشو مرتب کرد و جلوي کيارش ايستاد از توي ميکروفوني که داده بودم بهش ميشنيدم که چي دارن ميگن کيارش:خوشم اومد -ممنونم آقا کيارش:از فردا صبح شرکت باش...خيلي کارا داريم -چشم آقا..ساعت چند بيام؟ کيارش:شيش صبح ديگه صدايي نيومد ..الان خوب ميفهمم ماهان به چي فکر ميکنه ..داري کلي خدمت روح يارو ميرسه ...اگه دست خودش بود اينقدر ميزدش تا جونش دراد تا ديگه مجبور نشه بگه چشم آقا ...اينم سوژه براي بعد از عمليات هاهاها ...از پيست اومدم بيرون وسوار ماشين شدم که از توي ميکروفون توي گوشم صداي ماهان اومد ماهان:فکر کردي نفهميدم اومدي؟ -باهوش شدي ماهان:بودم -خب آفرين ...شکلات ميخواي؟ انگار دهنش پر باشه به سختي گفت:هان؟ ن ..نه بابا ..دارم مي..خورم بي اختيار قهقهه زدم....تو اين شرايط هم ول کن نيست ماهان:واييي مرض کر شدم الاغ -خودتي..الانم ول کن نيستي؟ ماهان:نه نيستم -انگار تنهايي اينقدر راحت حرف ميزني ماهان:آره تنهام -جان من يه بار بگو چشم آقا ماهان:وايي آرمين ميخواستم بکشمش ..هي چشم چشم چشم خو پشم تورو چه به چشم -خودت فهميدي چي گفتي؟ ماهان:حقيقتش نه -برو ديگه بهت شک ميکنن ماهان:باشه بابا خدافظ -خدافظ مراقب باش ماهان:هستم
رویاهای‌گمشده‍ ツ
تيرداد کليد انداخت و رفتيم داخل...آي بترکي مردم از بس گفتم آقا آقا..آي همش تو گلوت گير کنه به حقه ام
ارتباط قطع شد و من جلوي يه رستوران توقف کردم تا براي همه غذا بگيرم پلاستيک رو گذاشتم روي صندلي هاي عقب و خودم سمت راننده سوار شدم و دوباره راه خونه ي جديد اين روز هام يعني خونه ي جديد هممون .. مثل چند ساعت پيش ترمز کردم ..اسم رمزو گفتم و رفتم داخل...همه مشغول کار بودن ...رفتم توي آشپز خونه و غذا هارو گذاشتم روي ميز توي آشپز خونه و رفتم طرف يخچال و يه ليوان آب خوردم ...که حسيني اومد داخل حسيني:سلام قربان -سلام..چيزي نشد؟ حسيني:نه قربان ... -غذا گرفتم به بچه ها بگو بيان حسيني:چشم قربان توي سکوت داشتيم غذارو ميخورديم و هيچکس هيچي نميگفت از سر ميز بلند شدم و رفتم تا گزارش کار هارو براي سرهنگ ايميل کنم همه ي اتفاقات امروز رو مثل چند روز گذشته براش ايميل کردم و روي تخت دراز کشيدم به انتظار شب ساعت طرفاي شيش بود که از اتاق زدم بيرون و رفتم پيش بچه ها ...تک تک به کاراشون نظارت کردم و رفتم تو اشپز خونه تا يه فنجون چايي بخورم ****** از پشت ميز بلند شد و به آشپز خانه رفت درست پشت سر آرمين ...هميشه فکر ميکرد که براي اثبات خودش آرمين ميتواند به او کمک کند اما اکنون او خودش وسيله ي اثبات است ...بايد به او نزديک ميشد . اما آرمين ذهنش درگير چيز هاي ديگري بود ...اصلا در اين دنيا نبود به قيافه ي او پوزخندي زد و از آشپز خانه خارج شد بايد ميفهميد که نفوذي کيست و اعتبار از دست رفته اش را باز به دست مياورد. ******ماهان امشب رو بايد برم از همه ي سوراخ سنبه هاي اين خونه سر در بيارم چون از فردا بايد بريم يه جاي ديگه...به ساعت نگا کردم 7/20 دقيقه ي شب بود ...برم يه چي بخورم که امشب کلي فعاليت داريم ..خونه ي نسبتا بزرگي بود که يه حياط باغ مانند داشت که پر بوداز درخت هاي بزرگ و کوچيک و يه ساختمون دو طبقه که اتاق منم طبقه ي دوم بود شانس ندارم که از پله ها رفتم پايين و يه راس رفتم آشپزخونه ...حالا چي کوفت کنم؟ داد زدم:تيرداد..تيرداد اونم مثل من داد زد: تيرداد:بله؟ -بيا چند لحظه بعد تيرداد اومد داخل آشپزخونه تيرداد:چيه؟ -شام چيه؟ تيرداد:من چميدونم ..برو بيرون چند تا ساندويچ بگير بيا -باشه..چي ميخوري؟ تيرداد:مخصوص -باشه از ارکيا هم بپرس اومدم برم بيرون که يهو داد زد تيرداد:ارکــيا ساندويچ چطوري ميخوري؟ ارکيا :فرقي نميکنه -پس من رفتم تيرداد:باشه ژاکتمو برداشتمو از خونه زدم بيرون ...سه تا کوچه پايين تر يه فست فودي بود ..اگه آرمين بود کلي به جونم غر ميزد که چرا اينقدر اينارو ميخوري غذاي سالم بخور...آخه من که مامان ندارم برام غذا بپزه ...من که سايه ي يه پدر بالا سرم نبوده تا تو مشکلات پشتيبانم باشه ..ولي من اينارو هيچوقت به آرمين نگفتم نميخواستم دلش برام بسوزه رسيدم جلوي رستوران رسيدم و رفتم داخل..سفارش سه تا ساندويچ مخصوص دادم و منتظر شدم تا آماده بشه ساندويچ هارو گرفتم و زدم بيرون ...هنوز کوچه ي اول رو رد نکرده بودم که صداي جيغ يه نفر نظرمو جلب کرد کوچه تاريک بود و چيزي به خوبي ديده نميشد ..رفتم داخل کوچه ديدم يه پسر يه دختر و گير انداخته و داره هي ميره نزديک ترش يهو خونم به جوش اومد و بي خيال ماموريت شدم ...به جهنم که ميمردم ..پلاستيک هارو انداختم و دويدم داخل کوچه دستمو از پشت گذاشتم رو شونه پسره که برگشت و نگام کرد پسره:هان؟کاري داري؟ -آره کارم اينه که به تو بگم راهتو بکش برو خنديدو پر تمسخر گفت پسره:هه ريز ميبينمت ..برو بزار باد بياد جوجه نگا به من ميگه جوجه حالا خوبه هيکلمون يکه -بيا برو تا کاري کردم همين جا به غلط کردن بيفتي هلم داد که يکم رفتم عقب..دختره هنوزم داشت گريه ميکرد پسره:گمشو اونطرف نامزدمه دختره با هق هق گفت:خفه شو ..تو نصف شبي منو کشوندي تو کوچه حالا نامزدتم؟ ديگه خونم به جوش اومده بود خواستم برم طرف پسره که مشتش نشست تو صورتم چون امادگيش رو نداشتم پهن زمين شدم ولي سريع بلند شدم و يکي زدم تو شکمش که خم شد رو دلش و منم از فرصت استفاده کردم و يکي زدم تو کمرش که افتاد رو زمين ...سرم رو بردم نزديک گوشش تا يه چيزي بگم که با سر زد تو صورتم ..عقب عقب رفتم و دستمو گذاشتم رو صورتم محکم نزد ولي درد گرفت خب صورت بود ديگه بلند شد تا اومدم برم طرفش يه مشت زد تو صورتم که اينبار ديگه پهن زمين شدم...اومد طرفم که زير پاشو خالي کردم و افتاد زمين منم از فرصت استفاده کردم نشستم رو قفسه سينش و يه ضربه زدم پشت گردنش که بيهوش شد از روش بلند شدم و کنار جسم بي هوشش نشستم ..جاي مشتاش تو صورتم بد جور درد ميکرد ..دستمو گذاشتم کنار لبم که خيس شد ...بهش نگاه کردم تو همون تاريکي هم معلوم بود که خون اومده ...يه دفعه يه نفر يه دستمال گرفت جلوم بهش نگاه کردم همون دختره بود دستمال رو از دستاي لرزونش گرفتمو گذاشتم روي دهنم که بد جور سوخت هنوزم داشت هق هق ميکرد از رو زمين بلند شدم و روبه روش وايسادم
رویاهای‌گمشده‍ ツ
تيرداد کليد انداخت و رفتيم داخل...آي بترکي مردم از بس گفتم آقا آقا..آي همش تو گلوت گير کنه به حقه ام
با هق هق گفت دختره:من واقعا..ازتون..ممنونم آقا..نميدونم اگه شما نبوديد..چي ميشد به اينجا که رسيد هق هقش اوج گرفت لبخندي به روش زدم -نياز به تشکر نيست خدارو شکر که اتفاقي نيفتاده دختره:بازم ممنونم..شما حالتون خوبه؟ -من حالم خوبه ولي انگار شما خوب نيستيد ميخوايد بريم بيمارستان؟ دختره:نه ممنونم...بايد برم وگر نه مامان و داداشم نگرانم ميشن -خونتون از اينجا خيلي فاصله داره؟ دختره:نه چند تا کوچه با اينجا فاصله داره -پس مسيرمون يکيه...من همراهتون ميام..از اين به بعد هم شب تنها بيرون نيايد دختره:چشم ديگه تنها نميام بيرون ..بيشتر احتياط ميکنم سري تکون دادمو به طرف اول کوچه راه افتادم..پلاستيک ساندويچ هارو برداشتم..نميشد شب گرسنه موند که ..خونشون از خونه اي که ما توش بوديم سه تا کوچه فاصله داشت پس باهاش رفتم... رسيديم جلوي خونشون خونه ي بزرگي بود و معلوم بود که از لحاظ مالي مشکلي ندارن...کليد رو انداخت داخل قفل در و بازش کرد قبل از اينکه بره داخل با سرش ازم خداحافظي کرد که لبخندي زدم و منم واسش سر تکون دادم وقتي رفت داخل منم به طرف خونه اي که توش زندگي ميکردم راه افتادم رسيدم جلوي خونه...زنگ در رو زدم که صداي تيرداد تو آيفون پيچيد تيرداد:کيه؟ -منم ميلاد بازکن هيچي نگفت و درو باز و منم رفتم داخل حياط در هال رو باز کردم که تيرداد اومد جلوم تيرداد:کجايي پـ... حرفش با ديدن قيافه ي من نيمه نصفه موند و کم کم چشاش گشاد شد..که نيش منم هم زمان باهاش باز شد تيرداد:اين چه وضعيه؟دعوا کردي؟ -آره اينقدر تابلوئه؟ تيرداد:از تابلو هم گذشته ...ارکيا اون جعبه کمک هاي اوليه رو بيار ارکيا از اتاق اومد بيرون و اونم با ديدن من تعجب کرد ارکيا:اين چشه؟ تيرداد:دعوا کرده د برو بيارش اون کوفتي رو ديگه ارکيا:باشه باشه تيرداد پلاستيک رو از دستم گرفت و نشوندم رو مبل ..ارکيا که جعبه کمک هاي اوليه آورد شروع کرد ضد عفوني کردن زخمم تيرداد:خب تموم شد..زخم لبت تا چند روز ديگه ميره ..ولي کبوديه پيشونيت حداقل يه هفته هستش -باشه ..حالا بريم بخوريم که دارم ميميرم سري به نشونه ي تاسف تکون داد ترداد:هنوزم شکمويي ..بريم -ايول اريکا:آروم بابا رفتيم تو آشپزخونه و شامرو زديم تو رگ *******
رویاهای‌گمشده‍ ツ
با هق هق گفت دختره:من واقعا..ازتون..ممنونم آقا..نميدونم اگه شما نبوديد..چي ميشد به اينجا که رسيد ه
وارد خانه شد.ميدانست مادرش به خاطر بيماري خواب است و برادر مهربانش هم به مادرش چيزي نميگويد..از پله ها بالا رفت که سعيد جلويش ظاهر شد و با ديدن او چشمانش به تعجب باز شد سعيد:شيدا ؟چيشده؟ شيدا:چيزي نيست الان همه چيزو برات ميگم بيا بريم تا مامان بيدار نشده وارد اتاق سعيد شدند و همه چيز را براي برادرش تعريف کرد..از آن مردي که نجاتش داد..از کسي که به او حمله کرد همه چيز را بدون کم وکاست تعريف کرد..سعيد خواهرش را در آغوش کشيد سعيد:خدارو شکر که اتفاقي نيفتاد..توهم ديگه شب بيرون نرو شيدا:چشم خان داداش سعيد:ديگه برو بخواب حتما خيلي ترسيدي شيدا سري تکان داد و از اتاق خارج و به اتاق خودش رفت واقعا از آن مرد جوان که زندگي اش را نجات داده بود ممنون بود و اميد وار بود روزي بتواند جبران کند از رو تخت اومدم پايين و خيلي آروم رو نوک پاهام رفتم طرف کمدو بازش کردم و کوله اي که وسايل لازم امشب رو توش گذاشته بودم وبرداشتم دستکش وکلاه هم برداشتم آروم از اتاق زدم بيرون خيلي آروم از پله ها رفتم پايين آروم رفتم طرف در و دستگيره رو کشيدم قفل بود رفتم طرف پنجره و بازش کردم و با يه جهش ازش زدم بيرون اروم اروم قدم بر ميداشتم تا صدايي ايجاد نشه به طرف ساختمون کوچيکي رفتم که سر حياط بود و فقط بعضي وقتها ميديدم که ارکيا ميره اونجا خيلي آروم راه ميرفتم که مبادا چيزي جلو پام باشه و بد بختم کنه رسيدم به ساختمون و جلوي درش ايستادم دستگيره رو گرفتم پيچوندم که باز نشد لعنتي لعنتي لعنتي قفله حالا کلي طول ميکشه با اين تاريکي هوا بازش کنم دوتا گيره از داخل جيبم در آوردم و گذاشتم تو قفل با اين تاريکي هوا و شرايطي که نميتونستم چراغ قوه هم روشن کنم در با صداي تيکي باز شد..هوووورااااا آروم درو باز کردم که صداي جير جير در بلند شد خو آخه من تو عقل اينا موندم بابا يه روغن بزنيد صدا نده ديگه رفتم داخل و چراغ قوه رو روشن کردم پر بود از جعبه هاي بزرگ .رفتم نزديک و در يکيشو باز کردم يه سري پاکت توش بود.يکيو برداشتم و نگاه کردم نور رو انداختم روش .نوشته بود قهوه...گذاشتمش سر جاشو و يکي ديگه رو تقريبا از ته جعبه آوردم بيرون يه گوشه ي کوچيکشو پاره کردم که يه پودر سفيد رنگ ازش ريخت بيرون انگشتمو به پودر آغشته کردم و بردم طرف دهنم کمي ازش مزه مزه کردم..هروئين بود پوزخند زدم و چند تا عکس از اون انبار گرفتم و همه چيزو گذاشتم سر جاش و اومدم بيرون درو قفل کردم و مثل قبل آروم راه افتادم طرف ساختمون دستم رو گذاشتم رو دستگيره که حس کردم يه صدايي اومد آروم رفتم طرف پشت ساختمون که ديدم ارکيا داره با تلفن حرف ميزنه ارکيا:بله آقا _.... ارکيا:بله آقا هردوتاشون قابل اعتمادن _.... ارکيا:بله آقا ..خداحافظ برگشت طرفي که من بودم به طرف جلوي ساختمون حرکت کرد سريع برگشتم و به طرف جلوي ساختمون رفتم درو سريع ولي با احتياط باز کردم و رفتم طرف پله ها که صداي باز و بسته شدن دوباره ي در باعث شد بي حرکت بمونم آروم سرم رو برگردوندم طرفش اگه ميديدم کل عمليات لو ميرفت خيلي راحت در هال رو بست و رفت طرف اتاقش نفسمو فوت کردم بيرون و رفتم داخل اتاق لباسا و وسايل رو پرت کردم تو کمد و عکس هارو براي آرمين ايميل کردم خودمو پرت کردم رو تخت و خوابيدم ******** تيرداد:بلند شو ..بايد بريم دير ميشه ها به زور از رخت خواب دل کندم و رفتم دستشويي از دستشويي اومدم بيرون و لباسام رو پوشيدم و رفتم پايين نشستم سر ميز ساعت 5:30 بود ..يه لقمه انداختم بالا و يه قلپ چايي هم پشتش خوردم و پريدم بيرون سوييچ ماشين تيرداد رو ازش گرفتم و با نهايت سرعت رانندگي کردم جلوي ساخمون ترمز کردم ...به موقع رسيدم اوففف به خير گذشتا آروم سوار آسانسور شدم و دکمه ي طبقه ي 20 رو زدم زنگ واحد رو زدم و درو باز ميکنن ...وارد شدم و جلوي ميز وايسادم -آقاي رييس نيومدن؟ منشي:نه هنوز تشريف نيوردن ايييي اين چرا اينطوري حرف زد؟چه عشوه شتري مياد ..اصلا به من چه؟ نشستم روي صندلي کنار ميز و آرنجمو گذاشتم روي پاهام و به جلو خم شد صداي آيفون بلند شد و بعدش هم کيارش وارد شد از روي صندلي بلند شدم و سلام کردم -سلام کيارش:سلام ..بيا تو اتاقم پشت سرش وارد اتاق شدم و درو بستم -بله آقا کيارش:امروز ميريم جايي خيلي کار داريم بعدم يه سوييچ از داخل کشو در آورد و گذاشت رو ميز کيارش:وسايلتو هم جمع کن که بايد بريد به يه خونه ي جديد توي(.....)الانم برو ماشينو از پارکينگ بيار بيرون و جلوي در ورودي منتظرم باش -چشم آقا از اتاق اومدم بيرون و سوار آسانسور شدم دزدگير ماشين و زدم و درش باز شد ..سوارش شدم و روشنش کردم جلوي در ورودي زدم رو ترمز و منتظر حضرت آقا شدم نزديک يه ربعه بيرون وايسادم ولي انگار آقا قصد نداره قدم رنجه کنه و بياد پووووففففف اينم نيم ساعت ..چه عجب جناب تشريف آورد
رویاهای‌گمشده‍ ツ
با هق هق گفت دختره:من واقعا..ازتون..ممنونم آقا..نميدونم اگه شما نبوديد..چي ميشد به اينجا که رسيد ه
عقب نشست و آدرس رو داد و من راه افتادم به سمت مقصد جلوي يه ويلاي بزرگ توقف کردم واقعا بزرگ بود و با شکوه کيارش:تو همين جا صبر کن تا من بيام..ماشينو خاموش نکن سريع ميام -چشم آقا پياده شد و به طرف در ورودي رفت دستش رو روي آيفون فشار داد و چيزي گفت که نفهميدم چند لحظه بعد در باز شد و کيارش به داخل رفت يه صداي حالت وز وز توي گوشم پيچيد فهميدم آرمينه که ميخواد ارتباط بر قرار کنه دستم رو بردم پشت لاله ي گوشم و يه چيز خيلي کوچيک رو فشار دادم تا ارتباط برقرار شه آرمين:چه عجب جنابعالي جواب دادي -وا خو کار داشتم آرمين:باشه فهميدم ..شک که نکردن؟ -نه نکردن آرمين:باشه هر چي شده تعريف کن ببينم همه چيزو به جز قضيه ي دعوا براش تعريف کردم و اونم گفت که همه چيزو به سرهنگ ميگه آرمين: مواظب خودت و جاويد هم باش ..خداحافظ -باشه ..خداحافظ تماس رو قطع کردم يه دقيقه بعدش هم کيارش با حالت دو از ويلا خارج شد نفس نفس ميزد کيارش:حرکت...کن..زود باش..تا ..نيومدن متوجه چند تا مرد مسلح شدم که از در حياط اومدن بيرون و طاف رو نگاه کردن و يکيشون با اسلحش به ما اشاره کرد کيارش :بجمب ديگه نرو جا زدم و نده عقب گرفتم و با يه چرخش ماشين رو سر و ته کردم و گاز دادم که پشت سرمون پر شد از دود هاي سفيد با نهايت سرعت ميرفتم که ميتونم بگم ماشين يه جورايي داشت پرواز ميکرد حدود 50 کيلوتري که از اونجا دور شديم بالاخره آقا لب به کلام گشود کيارش:افرين خوشم اومد دست فرمونت خوبه -نظر لطفتونه کيارش:برو به(.....) الهي داغت به دل ننت بمونه خو دستم شکست از بس فرمون تکون دادم داشتم مسير رو ميرفتم که صداي اس ام اس موبايلش بلند شد کيارش:بله؟ _..... کيارش:نه من اونجا نيستم _...... کيارش:ولي بابا ... _..... کيارش:چشم ميرم گوشي رو قطع کرد و با کلافگي دستي به پيشونيش کشيد و پوفي کرد -جسارتا آقا مشکلي پيش اومده؟ کيارش:نه مسير عوض شد ..برو شرکت بعدشم خودت برو خونه و وسايلت رو جمع کن -چشم آقا مسيرو به طرف شرکت تغيير دادم و جلوي شرکت پيادش کردم سرشو از شيشه يکمک راننده داد داخل کيارش:ماشين رو با خودت ببر ..فردا ساعت 6 اينجا باش -چشم آقا دوباره راه افتادم طرف خونه ي هميشگي **** -تيرداد .تيرداد؟کجايي؟ دادزد:اينجام بيا تو اتاق از پله ها با سرعت رفتم بالا و درو باز کردم
😂😂😂