eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
75 دنبال‌کننده
693 عکس
571 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ ツ
با هق هق گفت دختره:من واقعا..ازتون..ممنونم آقا..نميدونم اگه شما نبوديد..چي ميشد به اينجا که رسيد ه
وارد خانه شد.ميدانست مادرش به خاطر بيماري خواب است و برادر مهربانش هم به مادرش چيزي نميگويد..از پله ها بالا رفت که سعيد جلويش ظاهر شد و با ديدن او چشمانش به تعجب باز شد سعيد:شيدا ؟چيشده؟ شيدا:چيزي نيست الان همه چيزو برات ميگم بيا بريم تا مامان بيدار نشده وارد اتاق سعيد شدند و همه چيز را براي برادرش تعريف کرد..از آن مردي که نجاتش داد..از کسي که به او حمله کرد همه چيز را بدون کم وکاست تعريف کرد..سعيد خواهرش را در آغوش کشيد سعيد:خدارو شکر که اتفاقي نيفتاد..توهم ديگه شب بيرون نرو شيدا:چشم خان داداش سعيد:ديگه برو بخواب حتما خيلي ترسيدي شيدا سري تکان داد و از اتاق خارج و به اتاق خودش رفت واقعا از آن مرد جوان که زندگي اش را نجات داده بود ممنون بود و اميد وار بود روزي بتواند جبران کند از رو تخت اومدم پايين و خيلي آروم رو نوک پاهام رفتم طرف کمدو بازش کردم و کوله اي که وسايل لازم امشب رو توش گذاشته بودم وبرداشتم دستکش وکلاه هم برداشتم آروم از اتاق زدم بيرون خيلي آروم از پله ها رفتم پايين آروم رفتم طرف در و دستگيره رو کشيدم قفل بود رفتم طرف پنجره و بازش کردم و با يه جهش ازش زدم بيرون اروم اروم قدم بر ميداشتم تا صدايي ايجاد نشه به طرف ساختمون کوچيکي رفتم که سر حياط بود و فقط بعضي وقتها ميديدم که ارکيا ميره اونجا خيلي آروم راه ميرفتم که مبادا چيزي جلو پام باشه و بد بختم کنه رسيدم به ساختمون و جلوي درش ايستادم دستگيره رو گرفتم پيچوندم که باز نشد لعنتي لعنتي لعنتي قفله حالا کلي طول ميکشه با اين تاريکي هوا بازش کنم دوتا گيره از داخل جيبم در آوردم و گذاشتم تو قفل با اين تاريکي هوا و شرايطي که نميتونستم چراغ قوه هم روشن کنم در با صداي تيکي باز شد..هوووورااااا آروم درو باز کردم که صداي جير جير در بلند شد خو آخه من تو عقل اينا موندم بابا يه روغن بزنيد صدا نده ديگه رفتم داخل و چراغ قوه رو روشن کردم پر بود از جعبه هاي بزرگ .رفتم نزديک و در يکيشو باز کردم يه سري پاکت توش بود.يکيو برداشتم و نگاه کردم نور رو انداختم روش .نوشته بود قهوه...گذاشتمش سر جاشو و يکي ديگه رو تقريبا از ته جعبه آوردم بيرون يه گوشه ي کوچيکشو پاره کردم که يه پودر سفيد رنگ ازش ريخت بيرون انگشتمو به پودر آغشته کردم و بردم طرف دهنم کمي ازش مزه مزه کردم..هروئين بود پوزخند زدم و چند تا عکس از اون انبار گرفتم و همه چيزو گذاشتم سر جاش و اومدم بيرون درو قفل کردم و مثل قبل آروم راه افتادم طرف ساختمون دستم رو گذاشتم رو دستگيره که حس کردم يه صدايي اومد آروم رفتم طرف پشت ساختمون که ديدم ارکيا داره با تلفن حرف ميزنه ارکيا:بله آقا _.... ارکيا:بله آقا هردوتاشون قابل اعتمادن _.... ارکيا:بله آقا ..خداحافظ برگشت طرفي که من بودم به طرف جلوي ساختمون حرکت کرد سريع برگشتم و به طرف جلوي ساختمون رفتم درو سريع ولي با احتياط باز کردم و رفتم طرف پله ها که صداي باز و بسته شدن دوباره ي در باعث شد بي حرکت بمونم آروم سرم رو برگردوندم طرفش اگه ميديدم کل عمليات لو ميرفت خيلي راحت در هال رو بست و رفت طرف اتاقش نفسمو فوت کردم بيرون و رفتم داخل اتاق لباسا و وسايل رو پرت کردم تو کمد و عکس هارو براي آرمين ايميل کردم خودمو پرت کردم رو تخت و خوابيدم ******** تيرداد:بلند شو ..بايد بريم دير ميشه ها به زور از رخت خواب دل کندم و رفتم دستشويي از دستشويي اومدم بيرون و لباسام رو پوشيدم و رفتم پايين نشستم سر ميز ساعت 5:30 بود ..يه لقمه انداختم بالا و يه قلپ چايي هم پشتش خوردم و پريدم بيرون سوييچ ماشين تيرداد رو ازش گرفتم و با نهايت سرعت رانندگي کردم جلوي ساخمون ترمز کردم ...به موقع رسيدم اوففف به خير گذشتا آروم سوار آسانسور شدم و دکمه ي طبقه ي 20 رو زدم زنگ واحد رو زدم و درو باز ميکنن ...وارد شدم و جلوي ميز وايسادم -آقاي رييس نيومدن؟ منشي:نه هنوز تشريف نيوردن ايييي اين چرا اينطوري حرف زد؟چه عشوه شتري مياد ..اصلا به من چه؟ نشستم روي صندلي کنار ميز و آرنجمو گذاشتم روي پاهام و به جلو خم شد صداي آيفون بلند شد و بعدش هم کيارش وارد شد از روي صندلي بلند شدم و سلام کردم -سلام کيارش:سلام ..بيا تو اتاقم پشت سرش وارد اتاق شدم و درو بستم -بله آقا کيارش:امروز ميريم جايي خيلي کار داريم بعدم يه سوييچ از داخل کشو در آورد و گذاشت رو ميز کيارش:وسايلتو هم جمع کن که بايد بريد به يه خونه ي جديد توي(.....)الانم برو ماشينو از پارکينگ بيار بيرون و جلوي در ورودي منتظرم باش -چشم آقا از اتاق اومدم بيرون و سوار آسانسور شدم دزدگير ماشين و زدم و درش باز شد ..سوارش شدم و روشنش کردم جلوي در ورودي زدم رو ترمز و منتظر حضرت آقا شدم نزديک يه ربعه بيرون وايسادم ولي انگار آقا قصد نداره قدم رنجه کنه و بياد پووووففففف اينم نيم ساعت ..چه عجب جناب تشريف آورد
رویاهای‌گمشده‍ ツ
با هق هق گفت دختره:من واقعا..ازتون..ممنونم آقا..نميدونم اگه شما نبوديد..چي ميشد به اينجا که رسيد ه
عقب نشست و آدرس رو داد و من راه افتادم به سمت مقصد جلوي يه ويلاي بزرگ توقف کردم واقعا بزرگ بود و با شکوه کيارش:تو همين جا صبر کن تا من بيام..ماشينو خاموش نکن سريع ميام -چشم آقا پياده شد و به طرف در ورودي رفت دستش رو روي آيفون فشار داد و چيزي گفت که نفهميدم چند لحظه بعد در باز شد و کيارش به داخل رفت يه صداي حالت وز وز توي گوشم پيچيد فهميدم آرمينه که ميخواد ارتباط بر قرار کنه دستم رو بردم پشت لاله ي گوشم و يه چيز خيلي کوچيک رو فشار دادم تا ارتباط برقرار شه آرمين:چه عجب جنابعالي جواب دادي -وا خو کار داشتم آرمين:باشه فهميدم ..شک که نکردن؟ -نه نکردن آرمين:باشه هر چي شده تعريف کن ببينم همه چيزو به جز قضيه ي دعوا براش تعريف کردم و اونم گفت که همه چيزو به سرهنگ ميگه آرمين: مواظب خودت و جاويد هم باش ..خداحافظ -باشه ..خداحافظ تماس رو قطع کردم يه دقيقه بعدش هم کيارش با حالت دو از ويلا خارج شد نفس نفس ميزد کيارش:حرکت...کن..زود باش..تا ..نيومدن متوجه چند تا مرد مسلح شدم که از در حياط اومدن بيرون و طاف رو نگاه کردن و يکيشون با اسلحش به ما اشاره کرد کيارش :بجمب ديگه نرو جا زدم و نده عقب گرفتم و با يه چرخش ماشين رو سر و ته کردم و گاز دادم که پشت سرمون پر شد از دود هاي سفيد با نهايت سرعت ميرفتم که ميتونم بگم ماشين يه جورايي داشت پرواز ميکرد حدود 50 کيلوتري که از اونجا دور شديم بالاخره آقا لب به کلام گشود کيارش:افرين خوشم اومد دست فرمونت خوبه -نظر لطفتونه کيارش:برو به(.....) الهي داغت به دل ننت بمونه خو دستم شکست از بس فرمون تکون دادم داشتم مسير رو ميرفتم که صداي اس ام اس موبايلش بلند شد کيارش:بله؟ _..... کيارش:نه من اونجا نيستم _...... کيارش:ولي بابا ... _..... کيارش:چشم ميرم گوشي رو قطع کرد و با کلافگي دستي به پيشونيش کشيد و پوفي کرد -جسارتا آقا مشکلي پيش اومده؟ کيارش:نه مسير عوض شد ..برو شرکت بعدشم خودت برو خونه و وسايلت رو جمع کن -چشم آقا مسيرو به طرف شرکت تغيير دادم و جلوي شرکت پيادش کردم سرشو از شيشه يکمک راننده داد داخل کيارش:ماشين رو با خودت ببر ..فردا ساعت 6 اينجا باش -چشم آقا دوباره راه افتادم طرف خونه ي هميشگي **** -تيرداد .تيرداد؟کجايي؟ دادزد:اينجام بيا تو اتاق از پله ها با سرعت رفتم بالا و درو باز کردم
😂😂😂
مارا‌چه‌نیاز‌است‌به‌تحسینِ‌خلایق؛ هرکس‌که‌شودعبدِعلی'ع،کاردرست‌است.
سقوط من در خودمه.... 🤍
‌خودکار ۲۵ تومنه، غلط گیر ۸۵ تومنه، رو کاغذم اشتباه کنیم برامون گرون تموم میشه چه برسه "زندگی"
تنها مردی که جلوی زور ایستاد؛ در دنیایی که همه جلوی ابر قدرت‌ها زانو زدن..!