eitaa logo
♡هوای حرم♡
94 دنبال‌کننده
804 عکس
1.1هزار ویدیو
0 فایل
بــســم رب الحـــســـینـ:)❤️ السلام علیک یا اباعبدالله کپی؟ حلاله فلذا کل کانال کپی نشه😊 شروع فعالیتمون: 1404/3/29 https://daigo.ir/secret/61379716095 شنوای حرفاتون هستیم
مشاهده در ایتا
دانلود
و خردادی که گذشت💕:))
آقا اینا چی دارن میگن؟ وداع؟ تشییع؟ یعنی میخوان خاکت کنن؟ یعنی میخوای برای آخرین بار بیای پیشمون؟ یعنی دیگه از پشت پرده نمیاید؟ یعنی میگید دیگه خنده های قشنگتون رو نمی‌بینیم؟ یعنی میگید دیگه قرار نیست آرزومون دیدن روی ماه شما باشه؟ یعنی میگید باورش کنم؟ یعنی نمیاید بگید همه‌ی اینا یه بازی سیاسی بود؟
آقا جان قلبم درد می‌کند .. پرده اشک در چشمانم جا خوش کرده و نمی گذارد خوب ببینم و اجازه نمیدهد درست تایپ کنم، هر دفعه که این قطرات سرازیر می‌شوند پرده‌ی اشک دیگری جایشان را می‌گیرد. گوشه‌ای از اتاق کز کردم.. در فکر چهره‌ی نورانی شما آهسته اشک می‌ریزم و این اشک‌های وامانده نمی‌گذارند خوب و یک دل سیر به تماشایتان بنشینم.
♡هوای حرم♡
آقا جان قلبم درد می‌کند .. پرده اشک در چشمانم جا خوش کرده و نمی گذارد خوب ببینم و اجازه نمیدهد درست
گور بابای ادبیات و نویسندگی، به زبون ساده بگم : آقا خیلی دلم برات تنگ شده‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه💔😭😭
صبح که از خواب بیدار شدم همینطور ناخودآگاه نشستم سر جام.. خیلی خوابم میومد به هیچ کس هیچی نگفتم و دوباره گرفتم خوابیدم. فکر کنم یک ساعت بعد بود که بخاطر سروصدای اعضای خانواده از خواب بیدار شدم و متوجه خیسی گونه هام و سر و صورتم شدم، من گریه کرده بودم خیلی هم عمیق! اما چرا؟ مگر چه در خواب دیده بودم؟
♡هوای حرم♡
صبح که از خواب بیدار شدم همینطور ناخودآگاه نشستم سر جام.. خیلی خوابم میومد به هیچ کس هیچی نگفتم و دو
خواب شما رو دیده بودم آقااا..💔😭😭 طبق خوابم، همراه جمعی از دوستان و همراهان در جایی صحرا مانند قدم برمی‌داشتیم، گویی به تشییع عزیزدلم می‌رفتیم..!💔 جلوی دربی ایستاده بودیم که همان لحظه خودرویی آمد و آقا از داخلش به سمت بیرون قدم برداشت.‌.. خداروشکر درو و برش کسی نبود، هیچ کس نبود، فقط من بودم و چند نفر دیگر... از دیدنش در پوست خود نمی‌گنجیدم، ذوق زده بودم.. کنترلی بر اشک هایم نداشتم. دستان مبارک آقا را گرفتم و بوسیدم ایشان به گرمی من را در آغوش گرفتند و من هم به چشمانم اجازه باریدن دادم... خیلی خوب یادم نیست که آقا داشتن چی بهم می‌گفتن، اما انگار از اشک هایم که بی اعتنا می‌ریختند، ناراحت شده بودند. با آن صدای دلنشینش می‌گفت : گریه نکنید... و چهره اش غمگین بود... بعد مدتی دوباره سوار همان خودرو شد و ماشین به سرعت از ما دور شد. حالا من ماندم و گریه هایم، من ماندم و وحشت دنیای بی علی!💔
تمام ِ گوشی، گوگل، پیام رسان ها، اینستا، تیک‌تاک، روبیکا، بله، سروش، ایتا، شاد، تلگرام و ... خلاصه همه چی بوی شهادت ِ آقا میده!💔 جان ِ من به قربانت آقای ِ من بگو من چجوری با این حجم از دلتنگی و غصه کنار بیام؟
قسم به بغضی که در گفت‌وگو با خبرنگاران، شکست و از نگاه‌هایم فرو ریخت. قسم به اشکی که بی‌اختیار، برای مظلومیت تو ـ پدرِ شهیدم ـ از چشمانم جاری شد. قسم به دستی که بر دهانم نشست تا اندکی از بی‌قراری‌ام بکاهد. قسم به عکس زیبایت که در دستانم بود و با نهایت عشق، بر سینه‌ام فشرده بودم؛ گویی تو را در آغوش گرفته‌ام. قسم به پیکر مطهر خودت و خانواده‌ی عزیزت. قسم به آن چشمان شگفت‌انگیزت. قسم به آن لبخند خارق‌العاده‌ات که تا ژرفای قلبم خانه کرده بود. قسم به جمعیتی که به عشق شما، گرمای سوزان را به جان می‌خرند. و قسم به خون پاکت که انتقامت را خواهیم گرفت؛ من، همراه برادران و خواهرانم، تشنه‌ی خون قاتل شماییم و با آنان، بی‌شک، پدرکشتگی داریم. شنبه و یکشنبه ۱۳ و ۱۴ تیر ۱۴۰۵/ مصلی تهران