- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتچهار ؛ ____ __ _ ۲/آذر/۱۴۰۲ ؛ تهران / مجلس خواستگاری : استکان خالی ِچا
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتپنج ؛
____ __ _
همونطور که باهاش دست میدادم به متین نگاه کردم تا برام توضیح بده چه خبره ؛ خیلی بدم میاد که طرف باهام احوال پرسی بکنه ، و من حتی ندونم اون کیه !
حالت خیلی رو اعصابیه ؛
متین خندید و گفت :
-هم دانشگاهیمه ؛ تازه فهمیدم
- خوشبختم
- همچنین
از پنجره به بیرون نگاه کردم ؛ هوا داشت تاریک میشد..
متین پوزخندی زد و گفت :
-خیلی خوابیدی هاا ..!
- هنوزم خوابم میاد ..
امیر حسین خندید ؛ فکرکنم همیشه قبل حرف زدن میخندید..
- آقا معین ، برای خواب وقت زیاده .. یکم از خودت بگو .. بشناسیمت..
دستی به موهام کشیدم :
- اسمم ، همونطور که میدونی ، معین ِ؛ ۱۹ سالـــ..
- اینا رو که خودم میدونم ! علایقت چیه ؟
- گیتار ، سفر ، شنا ، عاممم ، گیم .. دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه .. تو چی ؟
- خب من .. مداحیکردن ، کارای جهادی ، تنیس ، کتاب خوندن ، شاید باورت نشه ولی شیرکاکائو .. براش میمیرم! ، هیئت رفتن ، مخصوصا هئیتمون تو کاندا ، تــ ..
- وایسا ببینم ؛ چی ؟ هئیت دارین اینجا ؟
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتشش؛
____ __ _
- وایسا ببینم ؛ چی ؟ هیئت دارین اینجا ؟
- اِ ، خب آره ! بابام برای تبلیغ میاد کشور های اروپایی ؛ یه هئیت کوچولو و جمع و جور هم اینجا داریم ..
متین گفت :
- چه جالب ! من تاحالا هیئت نرفتم ..
چشـــم های امیرحسین گرد شد :
- جاان ؟ هئیت نرفتی ؟
متین سرخ شد :
- مــ .. من تاحالا نماز هم نخوندم ! یعنی خوندم ها ؛ وقتی بچه بودم .. مامانبزرگم ، همیشه من و معین رو تشویق میکرد ، تشویق میکرد که نماز بخونیم ؛ ولی وقتی از دنیا رفت .. نمیدونم ! خب .. حس میکردم دیگه نمیخواد نماز بخونم .. ۱۶ سالم بود اون موقع .. هئیت هم رفتم هاا ؛ با مامانبزرگم ..
رو به امیر حسین گفتم :
- اینطوری نگاه نکن ؛ منم همینم .. البته پدر و مادرم .. اونا یکم مذهبی ترن ؛ اونا نماز میخونن ، منم میخونم ! اگه حوصله و وقت داشته باشم ، تقریبا یکی درمیون ؛
البته اگه قضا هم بشه قضاش رو میخونم ؛
امیر حسین گفت :
- خب ؛ پس واجب شد یه صحبتی باهاتون بکنم .. میشه بپرسم چرا نماز نمیخونی ؟
- نمیدونم!
- نمیدونی ؟
- نه ! گفتم که .. حوصله و وقت ..
- اهل کتاب چطور ؟ اهل کتاب هستی ؟
داشتم با خودم فکرمیکردم ؛ کتاب چه ربطی به نماز داره :
- اگه خوب باشه ، آره ، چرا که نه ..
با چهره ای متفکر نگاهم کرد :
- باشه .. میخوای بخوابی ، بخواب . صحبتی ندارم
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
نظراتتون رو بگین ، انرژی بگیرمم🌚🎀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
-
سلام قشنگای خالهه😭💘.
[ از اونجایی که دوست دارم خاله بشم ولی نمیشم ، شما منو خاله صدا کنین ؛ ممنون 👀 ]
بریم برای پارت ِبعدییی🎀🩸؟
-
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتشش؛ ____ __ _ - وایسا ببینم ؛ چی ؟ هیئت دارین اینجا ؟ - اِ ، خب آره !
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتهفت ؛
____ __ _
و بالاخره رسیدیم اتوا ؛
قبلش هم من یه چرت خیلی کوتاه زدم ؛ آره بابا ، خیلی کوتاه بود :// .
از هواپیما که پیاده شدیم مرد مسنی ، تقریبا ۵۰ ساله جلمون سبز شد :
- سلام ! شما آقایون باید پسرای مهندس شریفی باشین ، درسته ؟ من کامرانی هستم .. مهندس بهم سپردن شمارو برسونم خونتون ؛ چمدون هاتون رو بدین به من ..
هن هن کنان چمدون ها رو هل داد :
- بفرمایید ؛ ماشین این طرفه ..
دست متین رو کشیدم تا از حالت هپروت درش بیارم :
- هی ! کجا سیر میکنی ؟
- امیر حسین ، امیر حسین رو ندیدی ؟
- من چمیدونم کجاست ؛ تو دانشگاه همدیگرو میبینید دیگه ..
- باشه .. بریم ..
مرد چمدون هامون رو گذاشت صندوق عقب و در ماشین رو برامون باز کرد . قرار بود بریم خونه عمه شهین که کانادا زندگیمیکرد ؛
قبلا یه سری خرت و پرت براشون فرستادیم ، اونا هم تو خونه من و متین چیده بودنش ؛
ولی کلید دست خودشون بود ..
مردی که خودش رو کامرانی معرفی کرده بود نفس عمیقی کشید و گفت :
- اِی آقا ؛ ببینید چقد ترافیکه .. اگه یه مریض تو یکی از این ماشین ها باشه و بمیره چی ؟
یادش بخیر ... من زن داشتم ! اسمش شهربانو بود ؛ مرد ! سرطان داشت !
میخواستم برسونمش بیمارستان ، تو ترافیک گیر کردیم ؛ دکترا گفتن اگه نیم ساعت زود تر میرسوندیش زنده میموند ؛
من کانادا زندگی نمیکنم ؛ من پاکستان زندگی میکنم .
البته اصالتا ایرانیم ؛ زنم هم ایرانی بود ، ولی وقتی مرد من برگشتم پاکستان .. همه فامیل هام اونجا بودن
افسردگی گرفته بودم ..
یه پسر دو ساله داشتم .. بعد فوت مادرش ، من اصلا حواسم بهش نبود ، اسمش سیاوش بود .
یه روز از پله افتاد پایین و ضربه مغزی شد !
با دستمال پارچه ای چربی اشک هاش رو پاک کرد :
- تقصیر من بود ، اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتهشت ؛
____ __ _
اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود ..
همش خودم رو سرزنش میکنم ، کاش بیشتر مواظبش بودم .. بابای شما ، بهم کار داد .. خدا خیرش بده .. ولی مـــ..
و های های زد زیر گریه ..
متین سرش رو نزدیکم کرد :
- این چرا اینطوری میخنده ؟
راست میگفت ، عجیب میخندید ، انگار داشت سرفه میکرد .
و به هر سرفه هم تکان شدیدی میخورد ..
بعد ۱۰ دقیقه بینی اش رو بالا کشید و گفت :
- رسیدیم ..
از ماشین پیاده شدیم و زنگ در رو زدیم ،
عمه خودش در رو باز کرد ، لباس آبیخوش نقش و نگاری تا پایین زانوش پوشیده بود ؛
کفش پاشنه بلند مشکی هم پوشیده بود و گوشواره های شکل چنگالش تند تند تاب میخورد ؛ به جز حلقه اش ، ۲ تا انگشتر دیگه هم انداخته بود ، آرایش غلیظی کرده بود و موهای مشکی پرکلاغی ِلخت ِبلندش رو هم باز گذاشته بود ؛
با دیدن ما جیغ ظریفی کشید و از هرکدوم ، ۲ تا ماچ ِآبدار کرد ، فکر کنم اثر رژ لبش رو گونه ام موند :
-چقدر بزرگ شدین ؛ کدومتون معین بود ؟! متین کدومه ؟! چند ساله ندیده بودمتون ؟ ۲ سال ؟ ۵ سال ؟
متین در حالی که تلاش میکرد رد ِ رژ عمه رو با آستین از روی گونه هاش پاک کنه گفت :
- ۳ ساله عمه ؛ ضمنا من متینم ..
عمه خندید و گفت :
- اصلاا حواس برام نموده ؛ فکر نکنین ۵۰ سالمه هاا ! هنوز ۴۰ سالم هم نشده !
خب ، بیاین تو ..
- نه دیگه .. مزاحم نمیشیم فقط کلیــ ..
- نه ! مگه میشه ؟ یا میاین تو یا میارمتون ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -