رک بگویم از همہ رنجیدهام ..
از غریب و آشنا ترسیدهام ..
رد پای مهربانے نیست، نیست ..
من تمام کوچہ را گردیدهام ..
سالها از بس کہ خوشبین بودهام ..
هر کلاغے را کبوتر دیدهام ..
وزن احساس شما را بارها ..
با ترازوے خودم سنجیدهام ..
بیخیال سردے آغوش ها ..
من بہ آغوش خودم چسبیدهام ..
من شما را بارها و بارها ..
لا بہ لاے هر دعا بخشیدهام ..
من تمام گریههایم را شبے ..
لابہ لاے واژه ها خندیدهام ..
- فریدون مشیری
هرچند زبانزد شده دیوانگی ما
در شهر کسی نیست به فرزانگی ما
از طعنه مردم دل مجنون نشود خون ؛
بگذار بخندند به دیوانگی ما . .
-احسان انصاری
گاهی دلم زود میگیرد، زود میشکند…
اما یاد تو که میافتد، آرام میشود، انگار تمام غصهها رنگ میبازند.
خدایا، میان این همه دلنگرانی و خاموشی، تنها امیدم تویی.
دلم میخواهد همان دختری باشم که در سختیها لبخند میزند،
چون میداند خدایش نزدیک است و هوایش را دارد 🤍
یک روز از خیابان که عبور میکردم کسی را دیدم که برایم آشنا بود،فکر کردم که از ابتدای خلقت ما آشنای هم بوده ایم،او هم ایستاد،جایی از قلب هامان هم به احتمال می سوخت،و فکر میکردیم که پیش از این چه وقت یکدیگر را ملاقات کرده ایم؟! و ناگهان دریافتیم که « هرگز »،ما هرگز هم را در این زندگی ندیده بودیم،اما بند آبی نامرئیی که تنها با چشمان ما قابل دیدن بود ما را به هم مرتبط میکرد،گفت:
« چقدر دنبالتان گشتم،کجا بودید؟! »
گفتم که:
« به دنبال شما. »