آفتابِ جان باش و بر جانم بتاب،
مرا گرما ببخش؛
که دلتنگِ لبخندِ توام.
بگذار آغوشِ پر مهرت پناهِ من باشد
تا در ییلاقِ دلانگیزِ تنت،
آسوده بیارامم و آرام بگیرم..
𝐑|رُمَـیـصآء
حال من حال اسیریست که هنگام فرار یادش افتاد کسی منتظرش نیست، نرفت. - شهریار |️
گرچه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما...
مرا مـهر ِسـیَـه چشـمان ز سر بیرون نخـواهد شد ،
قضـای آسمـان اسـت این و دیگـرگون نخواهـد شد .