آمدی، خستگیهایم را به در کردی و رفتی..
حال بگو... با خستگیهایم چه کنم؟
از غمم برداشتی و غصهی رفتنت به دلم کاشتی.. :)
کوچهکوچه گشتم تو را، عطر بارانیات را...
چالهچاله پر کردم گودال خاطراتم را..
دم زدیم از تنفس صبح ُجز شبی بارانی، سهمم نشد..
دریا که نه، سیلاب شدی،
تر و خشکِ چشمانم را،
از دم، هرچه را که از وجودم بود
به یادگار بردی...
#اندکیقلمِما
"خواندهام دیوان شمس ُ خواجه را دیوانهوار
مخزنالاسرار را گشتم، ولئ مثل او پیدا نشد؛]