eitaa logo
𝕬 𝕱𝖆𝖒𝖎𝖑𝖎𝖆𝖗 𝕾𝖙𝖗𝖆𝖓𝖌𝖊𝖗
162 دنبال‌کننده
8 عکس
7 ویدیو
0 فایل
غریب آشنا «گاهی آشناترین آدم زندگی‌ات، همان غریبه‌ای‌ست که نباید می‌شناختی…» یک داستان؛ هزار راز؛ یک حقیقت پنهان... مالک: @hasti_1392_12_28 به قلم هـــستی 🌝🌚 هر گونه کپی پیگر قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی خوب بود اصلا عالی بود مرسی🎀🎀 🌚🌝 خیلی خوش حالم که خوشت اومده
من خوندمممممممم عالی بوددد 🌚🌝 قربونت برم من
رمانت خیلی قشنگ بود 😭😭😭😭😭😭😭💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖 🌚🌝 فدات بشم
خیلی عالی بوددد🌷 🌚🌝 خاله دورتون بگرده الهی
من خوندمش خیلیم دوستش داشتم مرسی خیلی قشنگ بود❤️‍🔥❤️‍🔥 🌚🌝 عشقای منید
رمانت واقعا قشنگ بود عزیزم 🌚🌝 دورت بگردم من
اد جج میخوام☂ هرکی ۲۵ جج برام بره🌂 یک ساعت چنلشو تبلیغ میکنم:) بهش فایل ۲۵ کا ممبر میدم...⚛ اگه هر روز ۳۰+ تا جج رفت بهش کد های زد ری.پ و رفع ی.پ و فیلت.ری میدم!🔮 زبان ایتا و تم ایتا میدم🎀... اگر چنل داشته باشه بنر رایگان هم میزنم🌸 من 💅🏻 @hasti_1392_12_28
غریب آشنا پارت ③ 🌚🌝 راه افتادن آرمان جلو تر راه افتاد و حامی و دنیا پشت او حرکت میکردن (دنیا فهمیده بود که کسی تعقیبشان میکند ولی به روی خودش نیاورده بود) تا آن لحظه هیچکسی حرفی نزده بود که دنیا گفت ـــ حامی ؟ ـــ بله؟ ـــ تو قبلا منو کجا دیدی؟🧐 حامی چیزی نگفت ــ مدرسه؟ سکوت ـــ محلمون؟ بازم سکوت ـــ خب بگو دیگه ـــ خیلی قبل تر از چیزی که فکر میکنی ـــ چند سال پیش؟ حامی جواب نداد ارمان به حامی اشاره کرد که باید بروند حامی رو به دنیا کرد و گفت ـــ وقتی رسیدی خونه حتما درو قفل کن ـــ چرا؟ 🤨 ـــ چون ممکنه امشب اولین شبی نباشه که کسی میاد دنبالت ـــ یعنی چی؟ 😳 حامی باز هم چیزی نگفت ارمان گفت ـــ حامی، باید بهش بگی 😏😔 حامی نگاهی به دنیا کرد و گفت ـــ هنوز نه 😔 و دنیا، بی‌خبر از حرف آن دو، فقط یک سؤال در ذهنش داشت: اگر حامی واقعاً مرا می‌شناخت... پس چرا من هیچ‌چیز از او یادم نمی‌آمد؟
غریب آشنا پارت ④ 🌚🌝 آن شب، دنیا تا صبح خوابش نبرد. جمله‌ی حامی مدام در ذهنش تکرار می‌شد: «خیلی قبل‌تر از چیزی که فکر می‌کنی.» دنیا گوشی‌اش را برداشت و دوباره شماره‌ی حامی را نگاه کرد. چند بار خواست تماس بگیرد، اما منصرف شد. آخر سر گوشی را کنار گذاشت و چشم‌هایش را بست. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای نوتیفیکیشن آمد. دنیا سریع گوشی را برداشت. یک پیام از شماره‌ای ناشناس بود. «دنبال جواب نگرد.» دنیا چند لحظه به صفحه خیره ماند. پیام دوم بلافاصله آمد: «بعضی چیزها بهتره یادت نیاد.» قلبش فرو ریخت. این بار بدون فکر شماره‌ی حامی را گرفت. یک بوق... دو بوق... حامی جواب داد. — دنیا؟ — تو می‌دونی کی این پیام‌ها رو می‌فرسته؟ سکوت. — حامی؟ صدای حامی آرام اما جدی بود. — الان کجایی؟ — خونه‌ام. — در رو قفل کردی؟ دنیا عصبی شد. — حامی، من ازت سؤال پرسیدم! — جواب بده. دنیا با ناراحتی گفت: — آره. حامی نفس راحتی کشید. — خوبه. — حالا جواب منو بده. چند ثانیه سکوت شد. — هنوز نمی‌تونم. دنیا آهسته گفت: — پس حداقل یه چیز رو بهم بگو... — چی؟ — من و تو قبلاً چه رابطه‌ای داشتیم؟ این بار سکوت حامی طولانی‌تر شد. دنیا صدای نفسش را از پشت تلفن می‌شنید. بالاخره حامی گفت: — هیچ رابطه‌ای. — پس چرا این‌قدر از من مراقبت می‌کنی؟ حامی نگفت. دنیا تماس را قطع کرد اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد اما نمیدانست دلیلش ناراحتی بود یا سردرگمی ادامه دارد