سلام به دوستای عزیزم
میخوایم با هم یه رمان خیلی خفن بنویسیم 🕶
بریم تو کارش
اما قبلش بریم شخصیت های داستانمون رو معرفی کنیم 🙃🙂
غریبِ آشنا
پارت①
🌚🌝
باران از عصر شروع شده بود.
قطرهها آرام و بیحوصله روی شیشهی اتوبوس میلغزیدند و چراغهای خیابان را در خودشون محو میکردند. دنیا سرش را به شیشه تکیه داده بود و به خیابان خیره شده بود.
آن روز، مثل خیلی از روزهای دیگر، چیزی سر جایش نبود.
نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد؛ اتفاقاً همهچیز بیش از حد عادی بود.
و همین، دنیا را میترساند.
گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و برای چندمین بار صفحه را روشن کرد.
هیچ پیامی نبود.
اما درست وقتی میخواست گوشی را خاموش کند، یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
«امشب تنها برنگرد.»
دنیا چند ثانیه فقط به جمله خیره ماند.
قلبش تندتر زد.
شماره را نمیشناخت.
پیام را پاک کرد.
چند ثانیه بعد، دوباره همان پیام آمد.
«دنیا، گفتم تنها برنگرد.»
این بار دستش یخ کرد.
هیچکس او را با این لحن صدا نمیزد.
مخصوصاً یک آدم ناشناس.
دنیا سریع از پنجره به بیرون نگاه کرد.
چیزی ندید.
یا شاید کسی را ندید.
اتوبوس در ایستگاه بعدی توقف کرد و دنیا پیاده شد.
باران شدیدتر شده بود.
چترش را باز کرد و قدمهایش را تند کرد.
اما حس عجیبی داشت.
حس میکرد کسی دنبالش میآید.
یکبار برگشت.
هیچکس.
دوباره راه افتاد.
صدای قدمهایی پشت سرش شنید.
ایستاد.
صدا هم قطع شد.
دنیا آرام برگشت.
پسری چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
قدبلند، لباس تیره، موهای خیس و چهرهای که زیر نور ضعیف خیابان بهسختی دیده میشد.
دنیا اخم کرد.
— شما... منو تعقیب میکنید؟
پسر چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی عجیب و جدی؛ انگار دنیا را از مدتها قبل میشناخت.
دنیا یک قدم عقب رفت.
— با شما هستم.
پسر بالاخره گفت:
— این مسیر رو ادامه نده.
دنیا با عصبانیت جواب داد:
— ببخشید؟
— امشب این خیابون امن نیست.
— شما کی هستید که به من میگید کجا برم؟
پسر چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— حامی.
دنیا اسمش را زیر لب تکرار کرد.
— حامی؟
پسر سرش را تکان داد.
— آرمان کجاست؟
دنیا با تعجب نگاهش کرد.
— آرمان دیگه کیه؟
قبل از اینکه حامی جواب بدهد، صدای بوق ماشینی از انتهای خیابان بلند شد.
حامی فوراً نگاهش را به خیابان دوخت.
حالت چهرهاش تغییر کرد.
— دنیا، پشت سر من بیا.
این اولین بار بود که اسم خودش را از زبان او میشنید.
و همین یک چیز بیشتر از همه ترساندش.
— تو اسم منو از کجا میدونی؟
حامی جواب نداد.
در همان لحظه پسری با عجله از آن طرف خیابان به سمتشان آمد.
— حامی!
حامی برگشت.
پسر تازهرسیده نفسنفس میزد.
— گفتم صبر کن تا من برسم.
حامی با اخم گفت:
— دیر کردی، آرمان.
آرمان نگاهش را به دنیا انداخت.
چند لحظه ساکت ماند.
بعد با تعجب گفت:
— خودشِه؟
دنیا گیج شد.
— چی؟
آرمان نگاه کوتاهی به حامی انداخت.
حامی فقط یک جمله گفت:
— آره.
دنیا قدمی عقب رفت.
— میشه یکی به من توضیح بده اینجا چه خبره؟
هیچکدام جواب ندادند.
آرمان بالاخره به حامی نزدیک شد و آهسته چیزی در گوشش گفت.
چهره حامی جدیتر شد.
بعد به دنیا نگاه کرد.
— باید بریم.
دنیا سرش را تکان داد.
— من هیچ جا با شما نمیام.
حامی برای اولین بار کمی نزدیکتر آمد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
— میدونم بهم اعتماد نداری.
دنیا با عصبانیت گفت:
— چون اصلاً نمیشناسمت!
حامی چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— ولی من تو رو میشناسم.
دنیا ترسید.
ادامه دارد