اد نظر به رمان میخوام هیچ شرایطی نداره اگه علاقه به رمان داری بیا
@hasti_1392_12_28
رمانت قشنگه فقط یه دیالوگ هست که خیلی تکرار میشه
اونم اینکه حامی چیزی نمیگه اینو به نظرم برداری بهتر میشه چون همش این دیالوگ داره تکرار میشه به نظرم یه دیالوگ متفاوت بگو نه تکراری
اینجوری خیلی بد میشه
🕶🕶
خودمم میخواستم همین کارو بکنم وبه نظرم خیلی تکرار شده بود و ممنونم که گفتی 🫂
غریب آشنا
پارت ⑤
🌚🌝
اشک گوشهی چشمش جمع شده بود، اما نمیدانست دلیلش ناراحتی بود یا سردرگمی.
صبح روز بعد، وقتی از خانه بیرون آمد، کسی را کنار خیابان دید.
آرمان.
دنیا با تعجب به سمتش رفت.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
آرمان دستهایش را در جیبش گذاشت.
— منتظرت بودم.
— چرا؟
آرمان مکث کرد.
— حامی نمیخواست تنها بیای بیرون.
دنیا با اخم گفت:
— خودش نمیتونست بیاد؟
آرمان لبخند کمرنگی زد.
— چرا.
— پس چرا نیومد؟
آرمان نگاهش را از دنیا گرفت.
— چون فکر میکنه اگه زیاد بهت نزدیک بشه، ممکنه همهچیز خراب بشه.
دنیا با تعجب پرسید:
— چه چیزی؟
آرمان جواب نداد.
فقط گفت:
— یه روز خودت میفهمی.
دنیا آه کشید.
— من از این جمله متنفرم.
آرمان خندید.
— باور کن منم.
دنیا برای اولین بار لبخند زد.
اما هنوز یک سؤال در ذهنش بود:
حامی دقیقاً از چه چیزی میترسید؟
𝕬 𝕱𝖆𝖒𝖎𝖑𝖎𝖆𝖗 𝕾𝖙𝖗𝖆𝖓𝖌𝖊𝖗
غریب آشنا پارت ⑤ 🌚🌝 اشک گوشهی چشمش جمع شده بود، اما نمیدانست دلیلش ناراحتی بود یا سردرگمی. صبح روز
منکه بدجور معتادش شدم و هرروز چنل بخاطر این رمان باز میکنم❤️😊
𝕬 𝕱𝖆𝖒𝖎𝖑𝖎𝖆𝖗 𝕾𝖙𝖗𝖆𝖓𝖌𝖊𝖗
غریب آشنا پارت ⑤ 🌚🌝 اشک گوشهی چشمش جمع شده بود، اما نمیدانست دلیلش ناراحتی بود یا سردرگمی. صبح روز
آخییی چقدر قشنگگگگ🥺✨
منتظر پارت بعدی هستم هاااا❤️🩹🥲🌿