eitaa logo
𝕬 𝕱𝖆𝖒𝖎𝖑𝖎𝖆𝖗 𝕾𝖙𝖗𝖆𝖓𝖌𝖊𝖗
162 دنبال‌کننده
8 عکس
7 ویدیو
0 فایل
غریب آشنا «گاهی آشناترین آدم زندگی‌ات، همان غریبه‌ای‌ست که نباید می‌شناختی…» یک داستان؛ هزار راز؛ یک حقیقت پنهان... مالک: @hasti_1392_12_28 به قلم هـــستی 🌝🌚 هر گونه کپی پیگر قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا ارمان دوست قدیمی حامی، خونسرد، وفادار
پارت گذاری از فردا شروع میشه 🌚🌝
غریبِ آشنا پارت① 🌚🌝 باران از عصر شروع شده بود. قطره‌ها آرام و بی‌حوصله روی شیشه‌ی اتوبوس می‌لغزیدند و چراغ‌های خیابان را در خودشون محو می‌کردند. دنیا سرش را به شیشه تکیه داده بود و به خیابان خیره شده بود. آن روز، مثل خیلی از روزهای دیگر، چیزی سر جایش نبود. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد؛ اتفاقاً همه‌چیز بیش از حد عادی بود. و همین، دنیا را می‌ترساند. گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد و برای چندمین بار صفحه را روشن کرد. هیچ پیامی نبود. اما درست وقتی می‌خواست گوشی را خاموش کند، یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد. «امشب تنها برنگرد.» دنیا چند ثانیه فقط به جمله خیره ماند. قلبش تندتر زد. شماره را نمی‌شناخت. پیام را پاک کرد. چند ثانیه بعد، دوباره همان پیام آمد. «دنیا، گفتم تنها برنگرد.» این بار دستش یخ کرد. هیچ‌کس او را با این لحن صدا نمی‌زد. مخصوصاً یک آدم ناشناس. دنیا سریع از پنجره به بیرون نگاه کرد. چیزی ندید. یا شاید کسی را ندید. اتوبوس در ایستگاه بعدی توقف کرد و دنیا پیاده شد. باران شدیدتر شده بود. چترش را باز کرد و قدم‌هایش را تند کرد. اما حس عجیبی داشت. حس می‌کرد کسی دنبالش می‌آید. یک‌بار برگشت. هیچ‌کس. دوباره راه افتاد. صدای قدم‌هایی پشت سرش شنید. ایستاد. صدا هم قطع شد. دنیا آرام برگشت. پسری چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. قدبلند، لباس تیره، موهای خیس و چهره‌ای که زیر نور ضعیف خیابان به‌سختی دیده می‌شد. دنیا اخم کرد. — شما... منو تعقیب می‌کنید؟ پسر چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهی عجیب و جدی؛ انگار دنیا را از مدت‌ها قبل می‌شناخت. دنیا یک قدم عقب رفت. — با شما هستم. پسر بالاخره گفت: — این مسیر رو ادامه نده. دنیا با عصبانیت جواب داد: — ببخشید؟ — امشب این خیابون امن نیست. — شما کی هستید که به من می‌گید کجا برم؟ پسر چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: — حامی. دنیا اسمش را زیر لب تکرار کرد. — حامی؟ پسر سرش را تکان داد. — آرمان کجاست؟ دنیا با تعجب نگاهش کرد. — آرمان دیگه کیه؟ قبل از اینکه حامی جواب بدهد، صدای بوق ماشینی از انتهای خیابان بلند شد. حامی فوراً نگاهش را به خیابان دوخت. حالت چهره‌اش تغییر کرد. — دنیا، پشت سر من بیا. این اولین بار بود که اسم خودش را از زبان او می‌شنید. و همین یک چیز بیشتر از همه ترساندش. — تو اسم منو از کجا می‌دونی؟ حامی جواب نداد. در همان لحظه پسری با عجله از آن طرف خیابان به سمتشان آمد. — حامی! حامی برگشت. پسر تازه‌رسیده نفس‌نفس می‌زد. — گفتم صبر کن تا من برسم. حامی با اخم گفت: — دیر کردی، آرمان. آرمان نگاهش را به دنیا انداخت. چند لحظه ساکت ماند. بعد با تعجب گفت: — خودشِه؟ دنیا گیج شد. — چی؟ آرمان نگاه کوتاهی به حامی انداخت. حامی فقط یک جمله گفت: — آره. دنیا قدمی عقب رفت. — میشه یکی به من توضیح بده اینجا چه خبره؟ هیچ‌کدام جواب ندادند. آرمان بالاخره به حامی نزدیک شد و آهسته چیزی در گوشش گفت. چهره حامی جدی‌تر شد. بعد به دنیا نگاه کرد. — باید بریم. دنیا سرش را تکان داد. — من هیچ جا با شما نمیام. حامی برای اولین بار کمی نزدیک‌تر آمد، اما فاصله‌اش را حفظ کرد. — می‌دونم بهم اعتماد نداری. دنیا با عصبانیت گفت: — چون اصلاً نمی‌شناسمت! حامی چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد آرام گفت: — ولی من تو رو می‌شناسم. دنیا ترسید. ادامه دارد
بفرمایید اینم از پارت یک
دارم پارت دو رو میتایپم
بریم برای پارت دو؟
غریب آشنا پارت ② 🌚🌝 دنیا چند ثانیه به حامی خیره شد _چی گفتی؟ ـــ گفتم من تورو میشناسم ـــ از کجا؟ جوابی نشنید ـــ گفتم از کجا؟ ارمان که تا اونموقع ساکت بود گفت ـــ بهتره بریم دنیا پرسید ـــ تو هم میدونی؟ ارمان سکوت کرد ـــ دنیا، قضیه اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست ـــ پس چیه؟ حامی اومد جلو و گفت ـــ الان نمیتونیم چیزی بهت بگیم 😔 ـــ چرا؟ چرا نمیتونید بهم بگید؟😩 ـــ چون هنوز وقتش نرسیده دنیا اومد جوابش رو بده که زنگ گوشی ارمان به صدا در اومد 📱 ارمان به صفحه نگاه کرد و بلافاصله گوشی رو قطع کرد حامی پرسید ـــ کی بود؟ ـــ هیکچس ـــ ارمان😠 ـــ همون شماره ای که دنبالمون بود دنیا گفت ـــ کی؟ حامی چند لحظه سکوت کرد و گفت ـــ دنیا باید هرچه سریع تر از اینجا بریم ــــ من هیجا نمیام یکی به من بگه اینجا چه خبره حامی گفت ـــ ای بابا پس حداقل بزار تا خونه باهات بیایم ـــ چرا؟ ـــ چون نمیخوام اتفاقی برات بیوفته دنیا قصد مخالفت داشت ولی این بار چیزی در چشمان حامی دید که باعث شد سکوت کند ادامه دارد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dytmegb&btn=نظرت.راجب.رمانمون.چیه.؟ ناشناس دائمی چنلمون خاله خوشحال میشه نظرتو درباره ی رمان بدونه ناناسی
«گاهی آشناترین آدم زندگی‌ات، همان غریبه‌ای‌ست که نباید می‌شناختی…» غریب آشنا یک داستان؛ هزار راز؛ یک حقیقت پنهان… 🌚🌝 https://eitaa.com/ROMINHASTI