هدایت شده از ℬlue 𝗁aze.
کاش منم یه غریبه ی رندوم عجیب غریب رو توی قطار میدیدم و دوتامون کتاب به دست بگیم
" چی میخونی؟"
و بعد تمام شب رو قبل از طلوع خورشید جوری باهم بگذرونیم که اولین و اخرین شب ملاقاتمونه.
و با خودمون بگیم"صبح که بشه دوباره تبدیل به همون کدو تنبلا میشیم"