یکی از عجیبترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه ، در حالی که هنوز تموم نشده !
آدم بایـد یکـیو داشـته باشـه مثـل شمـس لنگـرودی بهـش بگـه : « وقـتی در مـن نگـاه میثکنی زخـم های مـن آرام میگیـرند »
وقـتی میـبینم تو مـرا با این صمیـمیت دوسـت
داری و هـنوز آغـوشت میتـواند پناهگـاھ مـن باشـد ، دلـم میـخواهد بمیـرم ؛))
نمیـدانم چـه بنویسـم ، شایـد اگـر تو اینجـٰا ب
ودی اشکـهایی را کـه حـالا توی چشمـهایم با زحمـت نـگه میـدارم ، روی دستهـٰایت میـریختم . حرکـٰات از کلـمات گویـٰا تـر هستـند ؛))
تو تنهـا میتـوانی ، آخرین درمـانِ من باشـی ؛
و بی شـک دیگـران بیهـوده میجویـند تسکـینم !