ساندویچم و گاز زدم که لیلا گفت:نمیخوای زنگ بزنی به شوهر سابقت؟ حق داره بدونه حامله ای...
سرم و به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:
-من و با ذلت از اون خونه پرت کرد بیرون، با کتک! میفهمی؟نمیخوام پدر بچم یه همچین ادم بی شرفی باشه.
لیلا آشعال ساندویچش و توی سطل انداخت و گفت:
-پاشو بریم، امروز به جای محمدی یکی دیگه اومده... گفتن باید راس ساعت تو کلاس باشیم.
دستی به شکمم کشیدم و از جام بلند شدم،ماه هفتمم بود و کاملا مشخصه بود حامله ام، اما چون روزای آخر دانشگاه بود ترجیح دادم تمومش کنم.
به سختی از پله ها بالا رفتیم و پشت در کلاس استادیم تا نفس بگیریم.
با چند تا نفس عمیق در کلاس و باز کردیم و وارد شدیم
اما با دیدن کسی که جلوی تخته ایستاده بود نفسم تو سینه حبس شد!
اون... اون مرد بی شرف، پدر بچم رو به روم بود... 🔥💔
https://eitaa.com/joinchat/1543111489Cd2ef4853e7
رمان #رایحهانار
بزرگسال عاشقانه انتقامی✨🌸
-همین الان همه کلاس و خالی کنید، سریع!
ترسیده دستم و به دیوار گرفتم، لیلا از همه جا بیخبر همرا با بقیه از کلاس بیرون رفت که سیاوش گفت:نمیدونستم انقدر هر..ه ای که با چند ماه نبودنم شکمت میاد بالا...
درد که توی شکمم پیچید خم شدم که گفت:روت میشه تو صورت من نگاه کنی؟ بچه از کیه؟
از شدت درد نفسم برای چند لحظه رفت، ابوالفضل حالا کمی نگران بود، کنارم زانو زد و گفت:چته؟
-بچه... بچه توعه!نزار براش اتفاقی بیوفته... 🔥
https://eitaa.com/joinchat/1543111489Cd2ef4853e7
با جواب دادن یه تلفن نصف شب، سرنوشتم رو با دستای خودم نابود کردم😔🔥⛔️
ساعت ۲/۵ نصف شب بود که تلفنم زنگ خورد. با ترس و استرس جواب دادم که یه نفر ناشناس گفت :فقط امشب فرصت داری و ساعت ۳ سرکوچه باش.📛
میترسیدم ، اما کنجکاوی باعث شد حاضرشم و برم.
با قدم های لرزان به سمت کوچه رفتم که از پشت سر یه سایه ای تو تاریک نزدیکم شد.🤯
با صدای اروم و جدی گفت: وقت تصمیم گرفتنه، بیا دنبالم.🔥
وقتی برگشتم ببینم کیه از ترس بیهوش شدم😨
اون ....😭😓🔞👇
https://eitaa.com/joinchat/3519415246C4bf78a3715
.•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :872
مورخ:2/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
به خیال اینکه شوهرم شهید شده،بخاطر دخترم راضی به ازدواج با برادرشوهرم شدم اما....🔥😓
یه روز که همه خونه ی پدرشوهرم جمع بودن تا ما عقد کنیم، صدای در زده شد و وقتی در باز شد،من از شدت شوک بیهوش شدم...😭
داستان کاملا واقعی و پرماجرای سمانه👇❤️🔥⛔️
https://eitaa.com/joinchat/2898002232C2fb5f1eb03
.•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :873
مورخ:3/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
دو سالی بود که بزور کتک بابام زن یه پسر 15 سال از خودم بزرگتر زورگو و پولدار شده بودم🥺❤️🩹
از خانوادش دل خوشی نداشتم چون همیشه بهم گیر میدادنو آزارم میدادن
تا اینکه یروز پدرشوهرم منصور اومد به دیدنمو گفت آماده شو تا بریم خرید! با تعجب پرسیدم : چرا شما اومدین با اسماعیل میرفتم ، ولی انقد اصرار کرد که ناچار بچه بغل سوار ماشین شدم!
نیم ساعتی گذشت که رسیدیم به یه ویلا خارج از شهر با ترس به پدرشوهرم نگاه کردمو گفتم اینجا که پاساژی نیس! چیزی نگفت و از ماشین پیاده شد و دستمو کشید و گفت : وقتشه..😏😈🔞
https://eitaa.com/joinchat/1990983694Cdb058aad52
درگیر گناهی شدم که ناچار بودم...🤦♀
.•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :874
مورخ:4/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
_ ببخشید قیمت ۹۰ سانتی متر مو چنده؟ طبیعی، سالم و پرپشته، تا حالا رنگ هم نکردم حتی
زن دستکشش رو درآورد و جلو اومد
_ موهای خودته؟ ببینمشون
باید زودتر موهام رو میفروختم تا بتونم چیزهایی که لازم داشت رو بخرم اگه کنار پدرش بزرگ میشد الان توی ناز و نعمت بود ولی حالا که با من بود دلم نمیخواست براش چیزی کم بذارم
موهام که تا زانوم میرسید رو از دست مهام بیرون کشیدم و روی شونه انداختم
مهام لب برچید و با بغض نگاهم کرد
عاشق موهام بود و هروقت میگرفتش رها نمیکرد حتی شبا عادت داشت موهام رو توی دستش بگیره تا خوابش ببره
زن چشماش برق زد و دستی به بافت پر موهام کشید
برخلاف برق و تحسین نگاهش جواب داد
_ بتونم بیست تومن بخرم نهایتا
خواستم شالم رو روی سرم بندازم که سریع به حرف اومد
_ یه مشتری دارم چند روز دیگه عروسیشه موهاش کم پشته ، مشتریم بیاد قیمت رو بیشتر باهات حساب میکنم ، میتونی از داماد شیرینی هم بگیری
همون لحظه در باز شد و زن خوشگل و شیک پوشی وارد شد آرایشگر که صمیمی باهاش مشغول حرف زدن شد فهمیدم همون مشتریش هست که چند روز دیگه عروسیشه
زن به سمت من چرخید و دستی به موهام کشید و هیجان زده گفت
_ من پنجاه تومن هم میخرم ازت موهاتو، فقط صبرکن شوهرمم بیاد ببینه اون خیلی حساسه
همون موقع درباز شد و عطر مردونه آشنایی توی مشامم پیچید صدای قدم های محکمی روی زمین شنیدم صدای آشنای مرد که توی گوشم پیچید تنم لرزید
_ عالیه، قطعا با این موها زیباتر میشی
برش آخر هم به موهام زد و من اما سرجا خشک شده بودم درست شنیده بودم من اشتباه نمیکردم
این بوی عطر خاص و گرون قیمت مردونه
با قدم های با صلابتش فقط متعلق یه یک نفر بود
سهیل!
پدر مهام...
مردی که دوسال پیش از زندگیش کنارم زده بود
منی که بچه ش رو حامله بودم و اون هیچوقت نفهمید
اشک از چشمام پایین چکید
آرایشگر قیچی رو کنار گذاشت و سر ذوق اومده موهام رو سمت سهیل گرفت
هیچی از صداهای اطرافم نمیفهمیدم
چقدر همسر سهیل خوشبخت بود
زنش رو آورده بود موهاش رو اکستنشن کنه، با موهای من که هیچوقت نگفت دوسشون داره و حالا که قرار بود روی سر زنش باشه ازشون تعریف میکرد...
https://eitaa.com/joinchat/1417938044Ca62771ad1c
زن سهیل به طرفم چرخید و خطاب به سهیل که چنان حواسش پرت موهای من شده بود و توی فکر رفته بود که حتی هنوز متوجه من نشده بود گفت
_ سهیل جان گفتن شیرینی عروسیمون به این خانوم و گل پسرش دوبرابر قیمت رو پرداخت کنیم
همون موقع نگاه حیرت زده سهیل بالا اومد پلک زد و موها توی دستش فشرده تر شد نگاه سرخش روی من با موهایی که حالا به زور تا گوش هام میرسید کشیده شد
مهام ماما گفت و سهیل بی توجه به عروسش با نگاهی که روی من و مهام خشک شده بود جلو اومد....
https://eitaa.com/joinchat/1417938044Ca62771ad1c
.•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :875
مورخ:4/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
این داستان نیست بلکه زندگی واقعیه🌱
اسم من منتیا هست به معنای نور چشم یکی از خوشگل ترین دخترهای روستامون بودم!
اما تا سن ۱۸ سالگی هیچ خواستگاری نداشتم چون مادرم زن دوم یه پیرمرد بود و قبل اینکه من چشم باز کنم مرده بود!
دو سه سال بعدش هم پدرم مرد و من شدم زیر دست نامادری و هفت هشت تا خواهر برادر ناتنی که اسم و آوازه خوبی نداشتن🔥🤦🏻♀
برای اینکه بهم اجازه نفس کشیدن توی خونه رو بدن باید صبح تا شب سر زمینهای کشاورزی کار میکردم و شبها برای برادرام کثیف ترین کارو انجام میدادم یعنی بجای اونا...😰🥶😭👇
https://eitaa.com/joinchat/3447193688C8f7366cfef
🔥با اینکارم رفتم وسط آتیش جهنم🔥👆