.•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :874
مورخ:4/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
_ ببخشید قیمت ۹۰ سانتی متر مو چنده؟ طبیعی، سالم و پرپشته، تا حالا رنگ هم نکردم حتی
زن دستکشش رو درآورد و جلو اومد
_ موهای خودته؟ ببینمشون
باید زودتر موهام رو میفروختم تا بتونم چیزهایی که لازم داشت رو بخرم اگه کنار پدرش بزرگ میشد الان توی ناز و نعمت بود ولی حالا که با من بود دلم نمیخواست براش چیزی کم بذارم
موهام که تا زانوم میرسید رو از دست مهام بیرون کشیدم و روی شونه انداختم
مهام لب برچید و با بغض نگاهم کرد
عاشق موهام بود و هروقت میگرفتش رها نمیکرد حتی شبا عادت داشت موهام رو توی دستش بگیره تا خوابش ببره
زن چشماش برق زد و دستی به بافت پر موهام کشید
برخلاف برق و تحسین نگاهش جواب داد
_ بتونم بیست تومن بخرم نهایتا
خواستم شالم رو روی سرم بندازم که سریع به حرف اومد
_ یه مشتری دارم چند روز دیگه عروسیشه موهاش کم پشته ، مشتریم بیاد قیمت رو بیشتر باهات حساب میکنم ، میتونی از داماد شیرینی هم بگیری
همون لحظه در باز شد و زن خوشگل و شیک پوشی وارد شد آرایشگر که صمیمی باهاش مشغول حرف زدن شد فهمیدم همون مشتریش هست که چند روز دیگه عروسیشه
زن به سمت من چرخید و دستی به موهام کشید و هیجان زده گفت
_ من پنجاه تومن هم میخرم ازت موهاتو، فقط صبرکن شوهرمم بیاد ببینه اون خیلی حساسه
همون موقع درباز شد و عطر مردونه آشنایی توی مشامم پیچید صدای قدم های محکمی روی زمین شنیدم صدای آشنای مرد که توی گوشم پیچید تنم لرزید
_ عالیه، قطعا با این موها زیباتر میشی
برش آخر هم به موهام زد و من اما سرجا خشک شده بودم درست شنیده بودم من اشتباه نمیکردم
این بوی عطر خاص و گرون قیمت مردونه
با قدم های با صلابتش فقط متعلق یه یک نفر بود
سهیل!
پدر مهام...
مردی که دوسال پیش از زندگیش کنارم زده بود
منی که بچه ش رو حامله بودم و اون هیچوقت نفهمید
اشک از چشمام پایین چکید
آرایشگر قیچی رو کنار گذاشت و سر ذوق اومده موهام رو سمت سهیل گرفت
هیچی از صداهای اطرافم نمیفهمیدم
چقدر همسر سهیل خوشبخت بود
زنش رو آورده بود موهاش رو اکستنشن کنه، با موهای من که هیچوقت نگفت دوسشون داره و حالا که قرار بود روی سر زنش باشه ازشون تعریف میکرد...
https://eitaa.com/joinchat/1417938044Ca62771ad1c
زن سهیل به طرفم چرخید و خطاب به سهیل که چنان حواسش پرت موهای من شده بود و توی فکر رفته بود که حتی هنوز متوجه من نشده بود گفت
_ سهیل جان گفتن شیرینی عروسیمون به این خانوم و گل پسرش دوبرابر قیمت رو پرداخت کنیم
همون موقع نگاه حیرت زده سهیل بالا اومد پلک زد و موها توی دستش فشرده تر شد نگاه سرخش روی من با موهایی که حالا به زور تا گوش هام میرسید کشیده شد
مهام ماما گفت و سهیل بی توجه به عروسش با نگاهی که روی من و مهام خشک شده بود جلو اومد....
https://eitaa.com/joinchat/1417938044Ca62771ad1c
.•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :875
مورخ:4/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
این داستان نیست بلکه زندگی واقعیه🌱
اسم من منتیا هست به معنای نور چشم یکی از خوشگل ترین دخترهای روستامون بودم!
اما تا سن ۱۸ سالگی هیچ خواستگاری نداشتم چون مادرم زن دوم یه پیرمرد بود و قبل اینکه من چشم باز کنم مرده بود!
دو سه سال بعدش هم پدرم مرد و من شدم زیر دست نامادری و هفت هشت تا خواهر برادر ناتنی که اسم و آوازه خوبی نداشتن🔥🤦🏻♀
برای اینکه بهم اجازه نفس کشیدن توی خونه رو بدن باید صبح تا شب سر زمینهای کشاورزی کار میکردم و شبها برای برادرام کثیف ترین کارو انجام میدادم یعنی بجای اونا...😰🥶😭👇
https://eitaa.com/joinchat/3447193688C8f7366cfef
🔥با اینکارم رفتم وسط آتیش جهنم🔥👆
.•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :876
مورخ:5/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
زندگیم با یک حماقت،توسط زنداداشم نابود شد.
👇😭🔥😓
بعد دوماه قهر با زنداداشم آشتی کرده بودیم و رفتیم خونه شون.
همون شب شوهرم سرکار بود و با ما نیومد.
یهو گوشی زنداداشم زنگ خورد،رفت تو اتاق.😶
خیلی مشکوک میزد. منم فضولیم گل کرده بود که رفتم و پشت در وایسادم...
بعد از چند دقیقه فهمیدم که داره با ی مرد صحبت میکنه و میگه میخنده.😨
درو و باز کردم که سریع تلفن رو قطع کرد. تصمیم گرفتم به داداشم بگم...😒
دو شب بعدش که شوهرم شیفت بود و من خونه مامانم بودم.
پسرم مریض شده بود و مجبور بودم برم خونه دارو هاشو بیارم،نزدیک در که شدم صداهای عجیبی از پشت در میومد که با ترس درو باز کردم که یهو دیدم.......😭💔🔞
https://eitaa.com/joinchat/2792555401C0ca8eebfd1
💢خدا ازشون نگذره که زندگی منو و پسر کوچولومو خراب کردن😔😞⛔️❗️
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :877
مورخ:7/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
سرگذشت زندگی پروانه
پروانه همیشه احساس میکرد بیرون از دايرهی خانواده است. نگاههای سرد مادر، تحقیرهای پدر، و بیتوجهی خواهرش قلبش را میفشرد. 😭هر روز به خودش قول میداد قوی باشد، اما اشکهایش تنها همدمش بودند.
تا اینکه یک روز، به طور اتفاقی یک نامه قدیمی پیدا کرد: "این کودک دختر ما نیست، او را از پرورشگاه آوردهایم..." 😨
https://eitaa.com/joinchat/3519415246C4bf78a3715
😓 اما این پایان ماجرا نبود؛ ماجرای اصلی وقتی شروع شد که مجبور به ازدواج شد
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :878
مورخ:8/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
رضا خان که میگن منم🖤🤍
۴۵ سالمه و پسرم برای سربازی رفته کرج، دخترمم فاطمه که ۱۱ سالشه اکثر اوقات خونه مادرمه!
زندگیمون خوب بود و همه چی رو روال تا اینکه روز تولد دخترم تمام مال و اموالمو زدم به اسم زنم سارگل که عاشقش بودم و میمردم براش🥰❣
اما درست یه هفته بعد تونستم مرخصی بگیرم و زودتر بیام خونه با زنم خلوت کنم! وقتی که رسیدم سارگل حموم بود، نشستم منتظر که صدای پیامکش بلند شد!📱
از سر کنجکاوی گوشیشو برداشتمو پیام رو خوندم اما کاش هیچ وقت اون پیام رو نمیخوندم چهار ستون تنم یهو لرزید ...😱🥶🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/682623520Cf520959307
روایت داستان کاملا واقعی ارسالی اعضا👆
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :879
مورخ:8/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی