•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :884
مورخ:13/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
از وقتی یادمه مادرم مردو افتادم دست نامادری شیطان صفتم😢🥺
منو با همکاری پدرم به یکی از خان ها فروختند و بدتر از اون انگ بی آبرویی به پیشونیم زدن؛وقتی به عمارت رسیدم اونجا هم کم بلا سرم نیوردن؛یه روز که برای تمیز کردن اتاق ها رفته بودم.
احساس کردم کسی منو دید میزنه زود اتاق تمیز کردمو اومدم تو اتاق خودم همینکه در اتاق باز کردم با دیدن پسر مست کرده خان وا رفتم
اون با چرب زبونی منو به سمت خودش کشوند از من درخواستی کرد که نشدنی بود گفت اگه این کارو نکنم با من بیچاره....😱🥶🔥🔥🔥
https://eitaa.com/joinchat/1681130232C6cea3095f2
اون بی وجدان منو به منجلابی وارد کرد که هیچ جوره نمیشد جمعش کرد☝️
به خیال اینکه شوهرم شهید شده،بخاطر دخترم راضی به ازدواج با برادرشوهرم شدم اما....🔥😓
یه روز که همه خونه ی پدرشوهرم جمع بودن تا ما عقد کنیم، صدای در زده شد و وقتی در باز شد،من از شدت شوک بیهوش شدم...😭
داستان کاملا واقعی و پرماجرای سمانه👇❤️🔥⛔️
https://eitaa.com/joinchat/2898002232C2fb5f1eb03
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :886
مورخ:16/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
999.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه که بودم بابام مُرد، منو با چند تا خواهر برادر کوچیک تنها گذاشت💔😭
از ترس لال شدم ،صبح تا شب جون میکندمو کار میکردم تا اینکه مامانم شوهر کرد، اونم چه شوهری...
تازه رفته بودم تو ١٩ سالگی که ناپدریم مجبورم کرد زن پنجم یه مرد پولدار بشم که از خودشم بزرگتر بود😭
سر سفره عقد با دست و پای لرزون چشم دوخته بودم به در که داماد اومد تو
باورم نمیشد انقد پیر باشه!
اومد نشست کنارمو با لبخند تور روی صورتمو زد کنار،به جوونی که کنارش ایستاده بود اشاره کردو گفت :پسرم بیا بشین کنار عروست ...😳😱🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/1990983694Cdb058aad52
سرگذشت زندگی تلخ منو بخونید👆❤️🔥
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :887
مورخ:17/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
مادرم یه پسرعمویی داشت بنام سعید،موقعی که کوچیک بودم هر وقت میومد خونه ما برام یه چیزی میخریدو منو توو بغلش میگرفت و نازم میکرد و میگفت ماشاءالله چه دختر خوشگلیه🥰
چند سالی از این قضیه گذشت و منم بزرگتر شدم
حالا پایه نهم بودم تا یه روز از مدرسه داشتم برمیگشتم یه مرتبه آقا سعید با موتورش اومد گفت سارا سوار شو برسونمت.!
منم که کاملا بهش اعتماد داشتم سوار شدم که یه مرتبه دیدم رفت سمت خونه خودشون.!
گفتم سعید آقا کجا داریم میریم؟ گفت سارا جان مامان بابات امروز ناهار اومدن خونه ما، اما تا وارد خونه شدم یه مرتبه سعید...😭😱🔥👇
سرگذشت دردناکمو کامل نوشتم بیا بخون🥺❤️🔥
# زندگینامه_واقعی و تمام شده اعضا🤍
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :888
مورخ:18/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
رضا خان که میگن منم🖤🤍
۴۵ سالمه و پسرم برای سربازی رفته کرج، دخترمم فاطمه که ۱۱ سالشه اکثر اوقات خونه مادرمه!
زندگیمون خوب بود و همه چی رو روال تا اینکه روز تولد دخترم تمام مال و اموالمو زدم به اسم زنم سارگل که عاشقش بودم و میمردم براش🥰❣
اما درست یه هفته بعد تونستم مرخصی بگیرم و زودتر بیام خونه با زنم خلوت کنم! وقتی که رسیدم سارگل حموم بود، نشستم منتظر که صدای پیامکش بلند شد!📱
از سر کنجکاوی گوشیشو برداشتمو پیام رو خوندم اما کاش هیچ وقت اون پیام رو نمیخوندم چهار ستون تنم یهو لرزید ...😱🥶🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/682623520Cf520959307
روایت داستان کاملا واقعی ارسالی اعضا👆
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :889
مورخ:19/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
مادرشوهرم زنگ زده میگه شام میام خونت😳😲😱
وای منو بگی🥴🤯😰
#فوری رفتم اینجا...3مدل غذا پختم😋
با کمترین هزینه😁🫔🌯🌮
جوون میده برا روکم کنی #فامیل_شوهر
😜👇
https://eitaa.com/joinchat/2951676115Cb265bbe042
👸تو نیم ساعت با نون لواش خوشمزه ترین غذای عمرتو درست کن😍👆
من یه دختر قرتی بودم که عاشق روحانی محل شدم😅
اسمم هدی ست تو خانواده ای غیر مذهبی بزرگ شدم در حدی که اصلا نامحرم برام مهم نبود و پوششم درست نبود و حتی رفتارم...!!🙄😮💨
مسجد محله نزدیک خونمون بود، چند باری اتفاقی روحانی جدیدو از دور دیده بودم ولی خیلی دلم میخواست باهاش آشنا بشم چون دختر همسایه خیلی با آب و تاب تعریف میکرد و میگفت مجرده و خیلی خوشگل و خوشتیپیه!
یروز وسط ظهر وارد کتابخونه مسجد شدم که هیشکی نبود روحانی جوون هم مشغول بود، شیطون گولم زد بهش نزدیک شدمو..😏🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/3279356058Cc09cd8df00
زندگینامه_واقعی_اعضا👆🔥
با کاری که کردم ناچار شدم ...🤦🏻♀