گسترده تبلیغاتی رادین
🥓🥩 اگه از خوردن غذاهای تکراری و برنجی خسته شدین حتما به این کانال سر بزنید😌 40 نوع غذا با گوشت چرخک
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :907
مورخ:20/خرداد /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این راهکار لاغریِ جهانی به برنامه ی طبیب هم رسید😳
اگه اضافه وزن دارید و میخواید با روشی که سازمان بهداشت جهانی تاییدش کرده لاغر بشید این کلیپ رو تا آخر ببینید👌🏻
برای سفارش با تخفیف ویژه و تکرار نشدنی این پودر جلبک روی لینک زیر کلیک کنید👇🏻👇🏻👇🏻
https://landing.saamim.com/x2Hvk
گسترده تبلیغاتی رادین
این راهکار لاغریِ جهانی به برنامه ی طبیب هم رسید😳 اگه اضافه وزن دارید و میخواید با روشی که سازمان به
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :908
مورخ:21/خرداد /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
یه شب شوهرم رفت مادرشو برسونه تالار🌹
عروسی دعوت بود بعد چون تالار دور بود گفت دیگه نمیام
خونه میمونم همونجا دیگه تا ساعت ۱۱ برمیگردم، گفتم باشه یه کاسه تخمه برداشتمو جلوی تلویزیون لم دادمو همونجا تو حال خوابم برد
دقیقا ساعت ۱۱ صدای چرخیدن کلید درو شنیدم بیدار شدم بعد همسرم معین دیدم که از پشت شیشه در نگام میکنه و یه بچه بغلشه و لبخندی میزد که همه دندوناش معلوم بود،
منم دیگه پا نشدم گفتم الان میاد تو دوباره گرفتم خوابیدم، بعدش که داشت چشمام گرم میشد یدفعه یادم افتاد که...😱🥶🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/1990983694C3e5a4b73cf
اتفاق وحشتناکی که زندگیمو خراب کرد😭😫
گسترده تبلیغاتی رادین
یه شب شوهرم رفت مادرشو برسونه تالار🌹 عروسی دعوت بود بعد چون تالار دور بود گفت دیگه نمیامخونه میمون
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :909
مورخ:21/خرداد /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
پسر سه ساله ام ،یاسین هر دفعه که نقاشی میکشید دو تا زن نقاشی میکرد یکی محجبه بود میپرسیدم این کیه میگفت توای مامان یکی هم زن موفرفری میکشید که تو فر موهاش رنگ آبی و سبز بکار میبرد هر دفعه میپرسیدم این کیه میگف مامان شیطانه اولاش میخندیدم از نقاشی پسرم ذوق میکردم یه دفعه نقاشیشو آورد اون زن مو فرفری کنار یه مرد کشیده بود گفتم این مرده کیه گفت باباس با شیطان میخان برن جاییی نمیدونم اون نقاشی چی بود بهم ریختم اون روز ولی بعد روزمرگی به کلی فراموش کردم سه سال بعد که پسرم بزرگ شده بود داشتم اتاقش مرتب میکردم دفتر نقاشی اون موقع هاشو دیدم دفتر باز کردم تقریبا تو همه نقاشیاش اون زن موفرفری با هایلایت سبز و آبی بود صداش کردم پرسیدم یاسین این زن کیه بچگیات نقاشی میکردی گفت مامان .......
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
#مهرو❤️
گسترده تبلیغاتی رادین
پسر سه ساله ام ،یاسین هر دفعه که نقاشی میکشید دو تا زن نقاشی میکرد یکی محجبه بود میپرسیدم این کیه م
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :910
مورخ:22/خرداد /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
دختر دهاتی بودم که بزور دادنم به مرد شهری!
اوایل خیلی معذب بودم و مادرشوهرم هر کی رو میدید میگفت عروسم لاله😓🤦♀
تا اینکه کم کم منم مثله زنای شهری شدم خوشتیپ و باکلاس، سه سالی از ازدواجم گذشته بود شوهرم معین شرکت داشت و همش سرش به کارش گرم بود ولی جدیدا هرشب یکی بهش زنگ میزد و بعدش غیبش میزد تا دو سه ساعت😳
یشب پرسیدم کجا گفت: بیرون کار دارم!!
منم قایمکی افتادم دنبالش و دیدم رفت تو انباری از لای سوراخ در انباری تو حالی دیدمش که رعشه به جونم افتاد باورم نمیشد داشت..😱🥶👇
https://eitaa.com/joinchat/1990983694C3e5a4b73cf
شوهرم با گریه گفت : توروقرآن به کسی نگو اعدامم میکنن!!🙏😭🔥
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :911
مورخ:4/تیر/1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
تنها خواستگارم قصاب محله بود🔪🥩
اما چون قیافه خشنی داشت جواب رد بهش دادم و همش پدر مادرم دعوام میکردن بخاطر تو خواهر کوچیک ترت هم داره بدبخت میشه!
عاشق علیرضا بودم پسر همسایمون و شبا قایمکی میومد پشت بوم خونمون تا منو ببینه🥰
یروز انقدر بابام با کمربند کتکم زد که یه مشت قرص خوردم و با گریه از خونه زدم بیرون چون قبلاً که تهدید کردم خودم و میکشم بابام گفت هر وقت خواستی این کارو بکنی تو خونه من نکنی،!
داشتم با گریه تو پس کوچه های پایین شهر که اون ساعت از روز حسابی خلوت بود با گریه میدوییدم که یهو چیزی دید که مغز سرم سوت کشید، قصاب اومد سمت منو ..👇😱😰🔥
https://eitaa.com/joinchat/2402419479C1a330f6c88
# زندگی_نامه_واقعی👆🔥
گسترده تبلیغاتی رادین
تنها خواستگارم قصاب محله بود🔪🥩 اما چون قیافه خشنی داشت جواب رد بهش دادم و همش پدر مادرم دعوام میکرد
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :912
مورخ:5/تیر/1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
هر دو تا پسرای ارباب ده میخواستنم!!🤎💛
بهم میگفتن عروس دو بخته، شب عروسیم برادر شوهرم دستمال قرمز دور کمرم بست و در گوشم گفت تو مال خودمی نمیزارم جایی بری!😏
نگاهم تو چشمای ارسلان برادر شوهر جوونم که درس خونده شهر بود گره خورد باورم نمیشد اونه که داره همچین حرفی
میزنه!! با ترس چرخیدم سمت شوهرم که دیدم با چشمای به خون نشسته زل زده بهم و ... 😡❤️🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/3447193688C3e9dd67f86
با مادرشون پا به حجله ای گذاشتم که قرار بود خونمو بریزن بخاطر گناه نکرده!😰🥶🔪🩸