اینجا در آرامستان ها هم می توانی داستان روایت کنی
می توانی رمان بنویسی
می توانی زندگی ها را به قلم بکشی
زندگی هایی که هم شان به یک جا ختم شده اند...
آرامستان
مثلا آن برادری که نشسته سر مزار خواهرش و آه می کشد...
خواهر و برادری با هم زندگی می کردند ...ازدواج هم نکرده بودند هیچ کدامشان
دل به دل هم داده بودند و خواهرانه مادری می کرد برای برادرش و آن یکی پدری می کرد برای خواهرش...
و حالا برادر نشسته بود سر مزار خواهر و در بهت و حال و هوایی بود که فقط خودش می دانست چیست ولا غیر..
به دنیا اومدن امام و صاحب و ولی و وصی و خلیفة الله و قائم و حجة الله و مهدی و هادی و... تون مبارکا باشه
هدایت شده از ✧بـَرایَم از ؏ِشق بِخـوان✧
‐ دکتر حسابی روز چهارشنبه
به شاگرداش گفت : ↓.
فردا شفاهی ازتون امتحان می گیرم .
بعد دوباره همون لحظه گفت :
نه همین امروز اونم کتبی امتحان می گیرم .
بعد شاگرد ها اعتراض کردند
دکتر گفت :
همین ك هست هرکی هم اعتراض داره ؛
بره جلوی در وایسه از ۵۰ نفر فقط ۴ نفر
رفتن جلوی در . بعد اینکه امتحان تموم شد ،
رو به شاگرداش کرد و گفت :
از همتون ۱۰ نمره کم میکنم ،
شاگردها اعتراض کردند .
باز دوباره گفت :
نمره ی اون ۴ نفر هم ۲۰رد میکنم .
شاگرد ها با شدت بیشتری اعتراض کردند ؛
دکتر حسابی گفت :
شما زیر بار ظلم رفتید
امروز درس ظلم ستیزی داشتیم
#پلاڪ