غَمَت را دوست دارَم، مثلِ فرزندي که مادر را
چنان میخواهَمت، انگار مَجنوني که دلبر را…
عزادارِ تواَم تا هَر زماني که نفَس باشَد
به گریه بَر تو عادَت دادهاَم چشمِ پُر اَختر را
هِزاران دَر اگر هم باز شد بر روي دنیایَم؛
نمیخواهَم بکوبَد دستهایم غیرِ این دَر را