حالا که از شدت خستگی هر تیکۀ تنم به سمتی افتاده،میفهمم که چرا از بعدِ بزرگ شدن اون حسِ خوبِ مهمونی رفتن و مهمونی دادن توی وجودم مُرده!
رَهــــــآؤا
حالا که از شدت خستگی هر تیکۀ تنم به سمتی افتاده،میفهمم که چرا از بعدِ بزرگ شدن اون حسِ خوبِ مهمونی ر
البته به استثنا جمعِ رفیق ۶شام که صبحونه،ناهار،شام دیگِ غیبت به باره🥘🌚
مردم شام پیتزا و همبرگر می خورن..
من سالاد هایِ به جا مونده از مهمونی دیشب!
«🥬🍅🥒🥕»
حقیقتا به حُربن ریاحی حسودیم میشه..
شاید آدم خیلی خوبی نبود،ولی چون گِلش خوب و مرغوب بود تونست لحظۀ ۹+۹۹ برگرده!
درست عین همون مریضِ روی تختِ بیمارستان که کُد میخوره و در نهایت با شوک برقی برمیگرده..
یه وقتایی هم به ظاهر سالمی ولی یهو ناغافل سکته میکنی که خودِ حضرت عزرائیل یه دلیل انجام دادن کار ها با ضربِ x3 چند روز میره مرخصی توفیقی..
و این مورد دومیه از نظر منِ کمترین دقیقا مصداقِ همون حرفیه که میگه:
از این میترسم روزی برسه که دیگه حسینی نباشم!(((((((((:
من نه حُر هستم
نه میدونم جنسِ گِلَم چیه!..
فقط میدونم در حال حاضر عاشقِ حسینم و از فردای بی او،واهمه دارم!!
خطاب به آقایِ امام حسین‹ع›:
حُر رو با همۀ بدی هاش قبول کردی آقا جان!
سنگینیِ بارِ گناه فقط روی دوشم نیست..
سرم رو هم انداخته پایین؛
با این تفاسیر،قبولم میکنی؟!((:
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
من هرروز روزی ۳۶۲۵۲۶ بار از روز اول محرم :
- پس کِی شب عباس(ع) میرسه؟!