رَهــــــآؤا
از امشب.. وقتی که به توانِ بی نهایت اشکی بودم››››››
به توانِ بینهایت اشکی بودن..
پارت ۲
دلم میخواد بخوام،
از این مدل ها که سرت نرسیده به بالشت خواب هفتاد رو دیدی..
بعد یهو با سروصداهای عربی چشم باز کنم و ببینم کنار عزیز های زندگیم توی موکب های عراقی بین راه خوابیدیم و من زودتر بیدار شدم؛
دوباره همونجوری که اروم به دندۀ راست میخوابم چادرمم رو روی سرم بکشم(:
شاید اگر همه چیز خوب پیش رفت این روزا رو بنویسم و برای همیشه اینجا موندگارش کنم
دیونه شدم..
توی تاریکی شب،از برخورد بند دستبند خودم به دستم ۳متر به هوا پرتاب شدم 😂😐
رَهــــــآؤا
(:
عمیقا دلم میخواد یکی یهو جلوم رو بگیره و بگه که:
چرا چشات این همه غم داره؟!
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه دستم رو بگیره و بگه:
بیا اربعین ببرمت کربلا (:
هدایت شده از خزعبلات؛
آقای امام رضا(ع)
خدمتتان رسیدم که بگویم دلم را،اشکهایم را ...
پیراهنِ سیاه و شالِ عزایم را
امانت میدهم دستِ شما
تا مُحرّم بعد
لطفاً هوایِ اشکهایم را داشته باشید.
لطفاً کماکان، پناهِ خستگی و آغوشِ امنِ دلتنگی باشید.
حلال کنید اگر پایِ غمِ یار کم گذاشتم.