بعد از چندین ماه استرس و دوندگی امروز نشستیم توی اتوبوس..
اتوبوسی که شاید ما ها به عنوان خادم هاش شاید ندونیم چه اتفاق های رو پشت سر گذاشته تا الان خیلی ریلکس روی صندلی ها نشستیم و منتظر رسیدن به اسکان!
البته که این نشستن هم همچین راحت راحت نبود؛
نبود که چند شب پیش با گریه به دوستم میگفتم حس خوف و رجا اربعین بهم دست داده،تا نرسم اونجا باورم نمیشه که منِ روسیاه گناهکار رو برای خادمی زائرهاشون پذیرفتن((:
از طرفی درد نبودن رفیق هایی که پارسالد این راه رو پا به پای هم اومدیم و امروز با چشم اشکی بدرقمون کردن،بغض شده رفته توی گلوم..
ولی از ساعت ۱۲ امشب به بعد دیگه همه چی تموم میشه!
از فردا روحیه اجتماعی بودنم باید بشه به سقف و یادم باشه منحنی لبخندم رو برای مخاطبم نگه دارم؛..
۲۵ بهمن ۱۴۰۴
یه شب بارونی
از اونجایی که تلگرامم وصل نمیشه گفتم تا وقت و حالشو دارم همینجا ثبت لحظه بزنم 🌝
پارسال بود وقتی توی کانال کمیل یه کارت هایی رو به که عکس شهدای مختلف روش بود رو به بچه ها میدادن..
نوبت به من که رسید ازم پرسید کدوم شهید رو میخوام
در لحظه زبونم به یه جمله چرخید:
هر چی خودتون به دلتون افتاد..
خادم اونجا بین کارت ها گشت و شهید آوینی رو گرفت جلوم(:
این اتفاق لحظه ای افتاد که نه من دوربینی همرام بود نه وقتی برای فکر کردن داشتم که چه کسی منو صدا زده...
حالا یکسال گذشته؛
من و کارت شهیدآوینی اومدیم فکه!
قتلگاهِ شهید رسانه و اهل قلم(((((: