رَهــــــآؤا
هم اکنون به کمپین بستن پزشکیان به موشک بپیوندید🙏🏻 پروکسی/ پروکسی/ پروکسی
کاش واقعا اینو یکی خفه میکرد
هدایت شده از light of two eyes
آقای رئیس جمهور
تو اگه یه روز شهید هم بشی آمرزیده نمیشی
خیلی خون به دل این مردم کردی
حق الناسهای زیادی به گردنته
رَهــــــآؤا
آقای رئیس جمهور تو اگه یه روز شهید هم بشی آمرزیده نمیشی خیلی خون به دل این مردم کردی حق الناسهای
این بنده خدا گفت من نمیتونم کشور اداره کنم..
یه مشت ن..ف..م بازو نکردن!
آزادی میخواستن دیگه
آزاد کردنِ یه سری کفتارِ وحشی برای تیکه تیکه کردن کشور
امشب اتفاق های عجیبی رو تجربه کردم..
قبل از افطار به لطف بچه ها خودمو رسوندن به غرفه..
گوشی دست گرفتم و لحظه به لحظه رو ثبت کردم ولی ته ته دلم با تجمع امیرچقماق بود
خیلی یهویی دوستای صمیمی هم اومدن و جمع مون جمع شد
موقع رفتن هم در کمال نا امیدی به مامانم زنگ زدم من همراه بچه ها برم امیرچقماق و بعدش برا احیا برو امامزاده؟!
و مامانم قبول کرد!
حالا اینکه این قبول کردن بعد ها چه تبعاتی داشته باشه رو نمیدونم ولی در لحظه میتونستم جا پرچم خودمو از پنجره ماشین پرت بیرون کنم و از ذوق جیغ بزنممممممممم
رَهــــــآؤا
امشب اتفاق های عجیبی رو تجربه کردم.. قبل از افطار به لطف بچه ها خودمو رسوندن به غرفه.. گوشی دست گرفت
دم در امامزاده با دوستم پیاده شدیم
از غرفه بچه های دبستانی قهوه یزدی گرفتیم
دختری که با همون دستای کوچیکش و فرم مدرسش،قوری سنگین قهوه یزدی رو گرفته بود و توی شات های کوچیک میریخت بهمون گفت ۶ تا صلوات برای بچه های مدرسه میناب بخونید((((:
هیچی دیگه من و رفیقم نمیدونستیم از خوشحالی بخندیم یا برای داغ های همیشه تازه مون اشک بریزیم
بعدشم پیاده راه افتادیم بریم سمت تجمع..
هیچی دیگه توی راه تیکه تیکه واستادیم یه خورده عکس انداختیم و دیگه تقریبا نیم ساعتی از مراسم تجمع مونده بود که رسیدیم به امیرچقماق..
عمیقا خوشحال بودم از اینکه تونستم بالاخره خودمو برسونم و حس خیلی خوبی داشت برام
اونجا هم اکثرا گوشی که از فرمانده گرفته بودم برای کارای ادیت،دستم بود و به نظر خودم هرچند کم سوژه های خیلی خاص رو ثبت کردم
مثلا یکیش مرد میانسالی بود که پسر معلول روی ویلچرش رو آورده بود تجمع ((((((:
در نهایت هم دعای فرج رو دست جمعی خوندیم
و چقدر این دعا فرق داشت انگار
جوری که همه مردم از ته دلشون داشتن منجی شوند رو صدا میکردن