امشب اتفاق های عجیبی رو تجربه کردم..
قبل از افطار به لطف بچه ها خودمو رسوندن به غرفه..
گوشی دست گرفتم و لحظه به لحظه رو ثبت کردم ولی ته ته دلم با تجمع امیرچقماق بود
خیلی یهویی دوستای صمیمی هم اومدن و جمع مون جمع شد
موقع رفتن هم در کمال نا امیدی به مامانم زنگ زدم من همراه بچه ها برم امیرچقماق و بعدش برا احیا برو امامزاده؟!
و مامانم قبول کرد!
حالا اینکه این قبول کردن بعد ها چه تبعاتی داشته باشه رو نمیدونم ولی در لحظه میتونستم جا پرچم خودمو از پنجره ماشین پرت بیرون کنم و از ذوق جیغ بزنممممممممم
رَهــــــآؤا
امشب اتفاق های عجیبی رو تجربه کردم.. قبل از افطار به لطف بچه ها خودمو رسوندن به غرفه.. گوشی دست گرفت
دم در امامزاده با دوستم پیاده شدیم
از غرفه بچه های دبستانی قهوه یزدی گرفتیم
دختری که با همون دستای کوچیکش و فرم مدرسش،قوری سنگین قهوه یزدی رو گرفته بود و توی شات های کوچیک میریخت بهمون گفت ۶ تا صلوات برای بچه های مدرسه میناب بخونید((((:
هیچی دیگه من و رفیقم نمیدونستیم از خوشحالی بخندیم یا برای داغ های همیشه تازه مون اشک بریزیم
بعدشم پیاده راه افتادیم بریم سمت تجمع..
هیچی دیگه توی راه تیکه تیکه واستادیم یه خورده عکس انداختیم و دیگه تقریبا نیم ساعتی از مراسم تجمع مونده بود که رسیدیم به امیرچقماق..
عمیقا خوشحال بودم از اینکه تونستم بالاخره خودمو برسونم و حس خیلی خوبی داشت برام
اونجا هم اکثرا گوشی که از فرمانده گرفته بودم برای کارای ادیت،دستم بود و به نظر خودم هرچند کم سوژه های خیلی خاص رو ثبت کردم
مثلا یکیش مرد میانسالی بود که پسر معلول روی ویلچرش رو آورده بود تجمع ((((((:
در نهایت هم دعای فرج رو دست جمعی خوندیم
و چقدر این دعا فرق داشت انگار
جوری که همه مردم از ته دلشون داشتن منجی شوند رو صدا میکردن
وقتی داشتیم میرفتیم مجری برنامه پشت بلندگو داشت یه چیزی میگفت راجب دعا کردن ولی به حدی محو آدم های اطرافم و سوژه های عکاسی بودم که متوجه نشدم..
یهو رفیقم سهم گفت فهمیدی چی گفت؟!
گفتم نه..
اینک گفت میگه بچه های هوا فضا گفتن خیلی دعامون کنید چرا که ما داریم اینجا اثر دعای های شما رو میبینیم(((:
اونحا بود که اشک تو چشم هام حلقه زد و از ته دلم برای پیروزی و موفقیت شون دعا کردم..؛
بعدشم دوباره راه اومده رو برگشتیم..
توی راه داشتم به رفیقم میگقتم که از مغازه های که عکس آقا و پرچم ایران رو زدن خوشم میاد و براشون ذوق میکنم 😭