خیلی وقت بود که بعد از گریه زیاد نخوابیده بودم..
حس میکنم شاید بهم چسبیده باشه!
احساس میکنم برای عید باید بالاخره اتاقمو تمیز کنم...
ولی حقیقت اینه که اصلا دست و دلم یه کار نمیره
هوا بعد از بارون واقعا دلنشینه..
نه گرمه
نه سرده!
یه جورایی میشه گفت در vipترین حالت خودشه؛
و من با تمام این ها بازم نه خوشحالم،نه ذوق دارم و نه میتونم به فردای سال تحویل و دید و بازدید هایی که قراره عین مَتّه علاوبر اعصاب و روانم،قلب و روحم رو به بازی بگیره!
امسال عید هیچ ذوقی برای کارای روال همیشه نداشتیم..
نه من و نه خانوادم
همین الانم که دارم اینو مینویسیم انگار در عممق خونه یه بمب ترکیده که هیچ جوره نمیشه جمعش کرد و صرفا ما هر روز توی چندین مرحله ،صرفا فقط ظاهرش رو تمیز میکنیم که به قول مامانم یکی از در خونه اومد آبرمون نره(البته جدا از اتاق من که یه قلمرو مستقله و کاملا بحثش جداست)