خیلی وقت بود که بعد از گریه زیاد نخوابیده بودم..
حس میکنم شاید بهم چسبیده باشه!
احساس میکنم برای عید باید بالاخره اتاقمو تمیز کنم...
ولی حقیقت اینه که اصلا دست و دلم یه کار نمیره
هوا بعد از بارون واقعا دلنشینه..
نه گرمه
نه سرده!
یه جورایی میشه گفت در vipترین حالت خودشه؛
و من با تمام این ها بازم نه خوشحالم،نه ذوق دارم و نه میتونم به فردای سال تحویل و دید و بازدید هایی که قراره عین مَتّه علاوبر اعصاب و روانم،قلب و روحم رو به بازی بگیره!
امسال عید هیچ ذوقی برای کارای روال همیشه نداشتیم..
نه من و نه خانوادم
همین الانم که دارم اینو مینویسیم انگار در عممق خونه یه بمب ترکیده که هیچ جوره نمیشه جمعش کرد و صرفا ما هر روز توی چندین مرحله ،صرفا فقط ظاهرش رو تمیز میکنیم که به قول مامانم یکی از در خونه اومد آبرمون نره(البته جدا از اتاق من که یه قلمرو مستقله و کاملا بحثش جداست)
رَهــــــآؤا
هوا بعد از بارون واقعا دلنشینه.. نه گرمه نه سرده! یه جورایی میشه گفت در vipترین حالت خودشه؛ و من با
امسال قصد چیندن سفره هفت سین نداشتم ولی از اونجایی که میدونم قراره توی این دید و بازدید ها،حرف های مُفت یه مشت آدم دوزاری که از قضا توهمِ سیاست مداری هم دارن رو باید تحمل کنم هم قیافه هاشون رو ؛چون یا از من بزرگتر هستن و نباید باهاشون مخالفت کرد یا اگرحتی با کوچیک تر خودم بحث کنم بعداً دعوا و کدورت خانوادگی پیش میاد|||||||=
(من خیلی مودبانه نوشتم شما میتونید با حرف های رکیک و در شأن این افراد توی ذهنتون بخونید)
برای همین در یه حرکت انتحاری تصمیم گرفتم که سبزه عید،عکس رهبر شهید و یه شمع بذارم روی میز تلویزیون..
مدیون هستید فکر کنید میخواستم بکنم تو چشم همه و نشون بدم تو خونۀ ما قدرت دست کیه!🙏🏻
رَهــــــآؤا
امسال قصد چیندن سفره هفت سین نداشتم ولی از اونجایی که میدونم قراره توی این دید و بازدید ها،حرف های
البته که این تصمیم انتحاری توسط امیرحسین یه جورایی نقض شد چون که یه پا واستاد من میخوام سفره هفت سین بچینم و حتی بابام مجبور شد بعد از چند سال که من حامی محیط زیست شدم براش ماهی بخره!
پ ن:همین الان تو ماشین هستیم که جناب به خرید هاشون برسن🤌🏻
جای اول نزدیک خونمون فقط ماهی گرفتیم
و چون سبزه بهار نارنج نداشت،بدون اینکه قیمت سبزه هاشو بپرسیم من پامو کردم توی یکی کفش که من این سبزه ها پسندم نیست باید بریم بگردیم..
دیگه یه نیم ساعت تو خیابون ها بودیم که یهو بابام گفت تا آخر این خیابون میرم ،اگذ بود که میگیریم اگر نه میریم خونه!(خیلی جدی و بدون شوخی)
تو دلم داشتم صلوات میفرستادم که خدایا خودت درستش کن که یهو بابام گفت اینجا ببین داره و وقتی نگاه کردم متوجه شدم بلهههههه!
حالا البته بماند که اینجا از جای اول خیلی همه چی ارزون تر بود مخصوصا ماهی هاشو و بابام برای اینکه قبول نکنه دلیل اینکه اونی که ما خریدیم خیلی خوشگل تره (درصورتی که اونجا ماهی های قرمز و جذاب تازه کوچولو هم نبودن در حالی که وقتی داشتیم ماهی رو حساب میکرد بابام همونجا گفتم بهش این ماهی ها مریض هستن اما بابام گفت نه این مدلشه)
خلاصه که علاوبر سبزه تُنگ هم گرفتیم چون دو سال پیش تو اثاث کشی شکسته بود و قیمت مناسبش هم بی اثر نبود!