دیشب ساعت های آخری غرفه بود،باید جمع میکردیم و می رفتیم که بهمون خبر دادن حاج آقا دارن میان برای روایت گری..
دیر وقت بود همه مون تقریبا نگران پس لرزه های توی خونه با خانواده ها بودیم..
چیزی وقت نشد که حاج آقا جلالیان اومد؛
یکی از روایتگران یزد..
اومدن حاج آقا و رسیدن یه موتور سوار به همراه زن و بچش همراه شد
یه مرد،یه دختر نوجوان تقریبا پونزده ساله و یه خانم..
خانوادگی پرچم به دست و عکس رهبر به دست بلند بلند شعار میداد و زن و بچش همراهیش میکردن...
من میگم بلند بلند؛
ولی شما داد هاشو تصور کنید که از صدای باند های موکب بیشتر بود
اولش زن و دخترش شعار میدادن ولی کم کم مردم هم شروع کردن..
سوژه نابی بود!
اون شور و شوقی که بین مردم انداخته بود عجیب بود..
به حدی که از یه جایی به بعد ما خادم های غرفه هم دستامون رو مشت کردیم و شعار دادیم!
بنده خدا میخواست بره ولی میدید نه مردم دارن همراهی میکنن حیفه..
آخرشم قبل، از اینکه بره حاج آقا یه تسبیح سنگی زرد رنگ از جیبش درآورد و یه چیزی بهش گفت و داد به دستش؛
اون مرد هم تسبیح رو بوسید و رو چشمش گذاشت و رفت تا جای دیگه شور بین مردم بندازه با خانوادش (:
دیگه واضح تر از تجزیه ایران براتون بگه؟!
حالا هی بیاید بگید این آخرین نبرده...
آمریکا میخواد ما رو نجات بده..
با مردم عادی کار نداره!
احمق در برابر شما عاقل به حساب میاد؛
کودن های اراجیف گوی اطلاعاتِ اینترکُشتار!
واقعا با پهلویچی ها نمیشه همکلام شد
افرادی بی مغز بی عفت و بی شرف و بی وطن!
پ ن: توقع بیشتر از این افراد باعثِ زوال عقل است!
رَهــــــآؤا
امشب با وجود اینکه لباس گرم هم پوشیدم ولی خیلی سردددد بود!
شاید باید بیشتر لباس گرم میپوشیدی
رَهــــــآؤا
شاید باید بیشتر لباس گرم میپوشیدی
دیگه پنگوئن که نمیتونستم برم🙏🏻😭