eitaa logo
رَهــــــآؤا
50 دنبال‌کننده
295 عکس
56 ویدیو
0 فایل
آزاد باشُ رَها! مثل: آوا" یکی ازمهم ترین هنرهای انسان رهاکردنه(: ازدیدگاهِ:یک روانشناسِ روانی؛ باچاشنی رنگُ دوربین››› مُفتخربه شیعۀ حیدر ‹محلِ توقفِ اهلِ دل؛لطفاً آرام لفت بدهید🌝› شعبۀ ملّی پاسخگویِ۱۲۲۱ ناشناس های شما=پیام پین شده مابین حرفای ماندهٔ گلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
فقط واکنش اون تیم به اصطلاح امنیتی😂 عه؟ ععه عععه ععع! عععه؟! خب اسکل سس مغز سس دست اگر جای اون سس اسید میریخت مثلا میخواستی چه سسی بخوری😂 @farsitweets
رَهــــــآؤا
🚨فوری : دقایقی قبل شاهزاده رضا پهلوی با سس خرسی مورد حمله تروریستی قرار گرفت. @farsitweets
این چه کثافطی بود دامن منو گرفت؟! الان برم خونه به مامانم بگم برا چی کتِ گرون قیمتم کثیف شده؟😭😂 «هم اکنون صدای ذهنِ رضا پهلوی»
امشب قصد بیرون رفتن هم نداشتم.. خیلی اتفاقی و بدون هیچ امیدی از مامانم پرسیدم من امشب برم تجمع؟ مامانمم خیلی شیک و مجلسی جواب داد تو که تو خونه نمیشه نگهت داشت،برو! این شد که در کمال ناباوری آماده شدم و بدون تعیین مقصد و هماهنگی قبلی، پرچم به دست توی پایانه نشستم و شروع کردم به زنگ زدن به رفیق هام.. _الو،امشب هستی؟! کجا بریم؟! قرار شد بریم میدون امام حسین.. همون می‌دونی که توی اغتشاشات دی ماه بیشتر تلفات و خسارات جانی و مالی رو داشت توی یزد... همه ساختمون ها و ادارات و اموال عمومی و .. رو به آتیش کشیدن و هنوز هم رد جنایات شون دلیلی هست برای میدون رو خالی نکردن!! ولی خب الان از بعد از نماز مغرب غُرقِ وطن دوست هایی هست که گاهاً صبح کفِ خیابون هستن(: وقتی ما رسیدیم هنوز جمعیت زیادی نبودن،بعد از یه چند دقیقه به رفیقم گفتم بریم اون طرف و به روبه رو مون یعنی خود میدون اشاره کردم.. برای اون به خورده رد شدن از اون حجم ماشین یه خورده سخت بود؛ولی خب من وشه آستینش رو گرفتم و کشیدم و اینجوری شد که خیلی راحت رد شدیم. دقیقا همونجا یکی از بچه های اتوبوس راهیان رو دیدم و کلی باهم خوش و بش کردیم.. کنار جدول میدون رفیقم پرچم تکون میداد و من مشتم رو بالا گرفته بودم.. که یهو به ماشین سفید رنگ نیمه شاستی که یه بچه کوچولو ی خیلی خوردنی رو گذاشته بود روی پاش و آروم رانندگی میکرد از کنار جدول رد شد.. رد شد ولی توی دستای اون کوچولو یه هدیه بود که به سمت ما دراز شده بود اون روز ازش گرفتیم و تا خواستیم قربون صدقش بریم از کارمون رد شد؛ ولی حقیقتا من با اون هدیه کلی ذوق کردمممممم! یه هدیه واقعا متفاوت.. گردبندِ سیلور+ یک نوشته
از فردا پاتوق هر شب منو و رفیق هام= میدون امام حسین
یه فکر و ایده هایی تو سرمه.. می‌خوام به دوستام این پیشنهاد رو بدم ما که داریم روفرشی و خوراکی و این چیزا با خودمون می‌بریم.. چهارتا دونه وسیله بیشتر هم ببریم و اونجا باهم بساط نقاشی رو صورت بچه ها رو راه بندازیم! چیزی که از اول جنگ تا حالا به دلم مونده و هنوز نه فرصت و نه قسمت شده انجامش بدم.. و خدا می‌دونه چقدر حالم خوب میشه وقتی قلم دست میگیرم و روی صورت بچه های کوچیک نقاشی می کشم((((:
هوایِ بهار❌ هوایِ خوااااااب✅
از وقتی یادم میاد بوی آتیش و سوختن چوب رو خیلی دوست داشتم؛ الان اومدم پنجره اتاق رو باز گذاشتم که هوا عوض بشه یکم درس بخونم که.. ترکیب بوی آتیش و هوای بهار قاطی شده و در حالی که پرت شدم به خاطرات بچگیم داره خوابم می‌بره(:
موشک های سپاه پاسداران❌ جعبۀ مداد رنگی نابودی اسرائیل ✅
شاید ظاهراً به زور لبخند بزنم و با بقیه گرم بگیرم و خودمو معاشرتی نشون بدم؛ ولی حقیقت اینه که من خیلی وقته اون قسمت از خودم که دوست داره دائم با بقیه ارتباط بگیره، از بین رفته.. زیادی احساس خسته بودن میکنم خودمو متعلق به هیچ جمعی نمی‌دونم دوست دارم جدا بشینم و تو خودم برم وقت صداهای زیاد از اونجا دور بشم،اونقدر دور که سکوت مطلق باشه فقط توانِ جواب دادن به شبه ها و خرافات آدم های دورم رو ندارم.. حتی نمیتونم دیگه دائم خودمو به آدم های کوچیک و بزرگ اطرافم ثابت کنم که من همینم،این منم! لطفا باور کنید!!! باور کنید که آدمی گاهی اوقات خسته میشه،عصبی میشه و نمیتونه بعضی حرفا و رفتار ها رو تحمل کنه چون خودش مجبور به تحمل اتفاق هایی هست که چندان بهش مشتاق نبوده.. راه فراری نیست که اگر بود بغض چند وقته حبس نمیشد