رَهــــــآؤا
امشب قصد بیرون رفتن هم نداشتم.. خیلی اتفاقی و بدون هیچ امیدی از مامانم پرسیدم من امشب برم تجمع؟ ماما
میدان امام حسین | تجمعات شبانه
۱۴۰۵/۰۲/۰۳
😎
یه فکر و ایده هایی تو سرمه..
میخوام به دوستام این پیشنهاد رو بدم ما که داریم روفرشی و خوراکی و این چیزا با خودمون میبریم..
چهارتا دونه وسیله بیشتر هم ببریم و اونجا باهم بساط نقاشی رو صورت بچه ها رو راه بندازیم!
چیزی که از اول جنگ تا حالا به دلم مونده و هنوز نه فرصت و نه قسمت شده انجامش بدم..
و خدا میدونه چقدر حالم خوب میشه وقتی قلم دست میگیرم و روی صورت بچه های کوچیک نقاشی می کشم((((:
از وقتی یادم میاد بوی آتیش و سوختن چوب رو خیلی دوست داشتم؛
الان اومدم پنجره اتاق رو باز گذاشتم که هوا عوض بشه یکم درس بخونم که..
ترکیب بوی آتیش و هوای بهار قاطی شده و در حالی که پرت شدم به خاطرات بچگیم داره خوابم میبره(:
شاید ظاهراً به زور لبخند بزنم و با بقیه گرم بگیرم و خودمو معاشرتی نشون بدم؛
ولی حقیقت اینه که من خیلی وقته اون قسمت از خودم که دوست داره دائم با بقیه ارتباط بگیره، از بین رفته..
زیادی احساس خسته بودن میکنم
خودمو متعلق به هیچ جمعی نمیدونم
دوست دارم جدا بشینم و تو خودم برم
وقت صداهای زیاد از اونجا دور بشم،اونقدر دور که سکوت مطلق باشه فقط
توانِ جواب دادن به شبه ها و خرافات آدم های دورم رو ندارم..
حتی نمیتونم دیگه دائم خودمو به آدم های کوچیک و بزرگ اطرافم ثابت کنم که من همینم،این منم!
لطفا باور کنید!!!
باور کنید که آدمی گاهی اوقات خسته میشه،عصبی میشه و نمیتونه بعضی حرفا و رفتار ها رو تحمل کنه چون خودش مجبور به تحمل اتفاق هایی هست که چندان بهش مشتاق نبوده..
راه فراری نیست که اگر بود بغض چند وقته حبس نمیشد
داییم ازم عکس و فیلم های عروسیش میخواد که من حتی نرفتم نگاه کنم ببینم خوب شده یا نه، چه برسه به ادیت..
کاش یه نسخه ازم کپی گرفته میشد تا به کارای عقب مونده برسه و نسخه اصلی میخوابید تا بتونه ادامه بده🙏🏻
جوری در فاز افسردگی و غم به سر می برم..
که امکان برگشت به دوران جاهلیت و گوش دادن آهنگ هایی که همه بدبختی های عالم و آدم رو میذاره رو دلت،خیلی خیلی زیاده!
هدایت شده از ⊱الـوُجُــــوم
ولی اینایی که تا سرشونو میذارن
روی بالشت خوابشون میبره
تو زندگی سه هیچ از بقیه جلوترن .