هدایت شده از طُهرِنَقش🎨🌱
🔹_ایــــران همی قلب و خون مـن اســــت
_گـــرفــتـــه زجــان در وجـــود مــن اســت....
_🫀_
امشب نه رفتم غرفه نه امیرچقماق و نه میدون امام حسین..
انگار که اسمم رو نزدیکترین تجمع به خونمون نوشته بودن که همراه خانوادم رفتم.
دوستم هم اومده بود و دوتایی دنبال یه جایی خالی قدِ دوتا کفِ دست بودیم تا بشینیم ولی خب نسبتا شلوغ بود..
دیکه داشتم نا امید میشدم که یهو چشمم خورد به جای خالی و احساس کردم که خب خدا دلش برامون سوخته،ولی بعدش فهمیدم که نه اینکه اینجا خالی نبوده بی دلیل هم نیست..
ما که نشستیم ده دقیقه نشد که خانمی که کنار من نشسته بود و تقریبا ۵۵ نهایتا ۶۰ ساله میخورد باشه برگشت طرف ما و شروع کرد به حرف زدن؛
تیکه کلامش هم حاج خانم بود..
توی اون بیست دقیقه نیم ساعت به قدری این کلمه رو برای ما استفاده کرد که وقتی میخواستم از سر جام بلند بشم واقعا احساس میکردم یه پیرزنه دم موتم که باید یه دستم رو بگیرم به کمر با اون دستم هم عصا رو هندل کنم!
دیگه هیچی دیگه هر چی که فکر کنید ما شنیدیم..
از زمان پیامبر گرفته تا رضا شاه و انقلاب
تا امروز و اغتشاش و رهبر شهید و اینترنشنال و وضعیت حجاب!!
چندین خاطره ریز و درشت
نظر شخصی بی اصل و اساس
و...
حالا هر چی میگفتیم شما دعا کنید براشون..
انشاالله که خیره..
انشاالله امان زمان بیاد درست میشه..
مگه تموم میکرد؟ مگه ول میکرد؟!
دیگه وقتی که برای کمک هزینه های کوکب اومدن فرصت رو غنیمت شمردم و دست دوستم و گرفتم که پاشیم بریم یهو با خنده بهمون گفت سرتون درد گرفتاااا...
من اینجوری بودم خودتم میدونی زن؟!
اشکال نداره من به روت نمیارم ولی مامانم منتظره خدافس(((:
کاش میتونستم شبا پامو بذارم توی حوض یا حتی تشت آب..
از بس که توی بهار و تابستون کفِ پاهام خشک میشن و نمیذارن یه خواب راحت داشته باشم👩🦯